محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

کداهنگ پیشوازهمراه اول انگار نه انگاردلم رته براش

دانلود اهنگ انگار نه انگار دلم رفته براش (آرشا رادین) با کیفیت خوب 320 با متن دانلود اهنگ جدید و بسیار زیبای انگار نه انگار دلم رفته براش با صدای ارشا رادین، دانلود آهنگ تاپ تاپ آرشا رادین
دانلود اهنگ انگار نه انگار دلم رفته براش
متن اهنگ
انگار نه انگار دلم رفته براش منو کرده دیوونه کم نمیشه از اداشجز تو هیشکی نیست سلیقم ما خیلی هستیم شبیه همیه جوری تو رو میخوامت که هیشکی نمیشه حریفمهی تاپ تاپ قلبم میزنه واسه تو از بس چشات دیوونه کنندست بیا هی
یه تیکه هایی از کنسرتشو دیدم , خیلی براش ناراحت شدم . هیچی براش نمونده انگار , هیچی برای از دست دادن نداره . چرا باید اینجوری باشه ؟! یه نفر انقدر به خاطر خواستش بدوئه و بهش ندن و عمرش به فاک بره و اینجوری دیوونه بشه ! یه حس ترحم بدی نسبت بهش دارم که ناراحتم میکنه :(
دیگه براش نمیخونم لالایی بی لالاییانگار راحت تر میخابه با نغمه ی جداییای پونه ها،اقاقیا،شقایقای خستهکبوترا،قناریا،جغدای دل شکستهقصه ی کهنه شما آخر اونو نخابوندترس از لولوی مرده پشت درای بستهدیگه براش نمیخونم لالایی بی لالاییانگار راحت تر میخابه با نغمه ی جداییبارونای ریز و درشت عاشق بهاریماه لطیف و نقره ای عکسای یادگاریآسمون خم شده از غصه ی دور دریاشبای یلدا پر از هق هق و بیقراریدیگه براش نمیخونم لالایی بی لالاییانگار راحت تر میخابه
دو روز شد که ندیدمش، دو روزه که ازش بی‌خبرم، دو روزی که برام اندازه‌ی دو قرن گذشته، دلم براش تنگ شده؛ تو ذهنم هزار بار براش نوشتم و هزارهزار بار باهاش حرف زدم. براش از دونه دونه اتفاقای ریز و درشت این دو روز یادداشت برداشتم، همون اتفاقایی که روزای عادی همون لحظه براش تعریف می‌کردم. آخ که به اندازه‌ی یک ماه براش حرف دارم که تا دیدمش فقط برم تو بغلش و براش حرف بزنم. نه نه! اصلن هیچی نمی‌گم، فقط می‌خوام خودش حرف بزنه، فقط می‌خوا
عاشقی را رسم رسیدن نیست انگارشیرین و فرهاد الگوی این وادیست انگارعاشقی را رسم بودن در نبودن هاست انگاردرد و دل با چاه و شن در بیابان هاست انگارعاشقی را رسم رفاقت با قلم ،تنهاست انگارحرف دل بر ماسه ی دریا نوشتن هاست انگارعارف علی پور(( کبوتر سیاه ))insta :@kabootarsiyah
ممکنه کسیو دوست داشته باشی یا اینکه حس کنی دوسش داری ولیاز طرف دیگه هم حس کنی نمی تونی بدستش بیاری یا اگه بدستش بیاری نمیتونی نگهش داریاینا همه بخاطر اینه که قدرت تو کمهباید تمرکز کنی روی قدرتت روی خودتاینجوری می تونی بهش بگی دوستت دارمولی بازم .نمیشه کسیو بزور داشت الان رل بازی مد شده انگار خیلیا خیلی ساده رل میزنن و خیلی ساده تمومش میکننولی بعضیا دنبال چیزای واقعی ن دنبال حسای واقعی نبراش نوشتم دوستت دارمولینفرستادمهی میرفتم هی میومدم
فردا روز رکوردگیریه و تمرینات باشگاهم سخت‌تر میشه و هنوز بعد چند ماه براش هیجان دارم. تصمیم داشتم برای ۲۴‌م هدیه بخرم براش اما نشد، نتونستم تصمیم بگیرم و می‌دونم اگه هر کس دیگه‌ای بود براش کتاب می‌خریدم. متاسفانه اینم نمیتونم بخرم بنا به دلایلیعاشق قاشق چنگالای سنگینه حتی به ذهنم رسید براش یه دست قاشق و چنگال سنگین بخرم اما وقتی مستقل نیست و‌ خونه‌ی مامان باشه چه معنی داره همچین کادوی به درد نخوری:(؟برنامه غذاییم سالم شده، زندگیم خی
ماهی گُلی عیدمون مُرد!:|و اما مشروح خبرها:سر صُپّی رفتم سبزه‌ و گل بنفش نامعلوم الاسمم رو آب بدم که دیدم اومده روی آب:(هی بهشون گفتم نخرینا!گوش نکردن.این از این.مشکل اینجاست که دو تا ماهی بودن و اونیکه زنده مونده یه جوری شده.انگار شوک زده شده!با یه نگاه بُهت زده فقط وایستاده یه جا.قیافه‌ش یه جوریه انگار یه چیزی رو می‌بینه که ماها نمی‌تونیم ببینیم و همونطور به افق خیره و مبهوته!قبلا تا یک فرسخیش می‌رفتیم هشت دور دور خودش می‌چرخید.این سری چشم
اعتراف می‌کنم به شدت دلم می‌خواست یه نفر نوازشم کنه، بغلم کنه. همه فکر می‌کنن باید تنها باشم این روزا و از سر بگذرونم حال ناخوشمو. رفتارشون با من عادیه. هیچ‌کی آرومم نمی‌کنه. انگار نه انگار. شاید کار درستی می‌کنن. شاید خوب نقش بازی می‌کنم.اعتراف می‌کنم دلم می‌خواست خودشو انقدر آروم جلوه نمی‌داد. انگار نه انگار. دلم می‌خواست بی‌تابی می‌کرد و با هم می‌ریختیم بیرون خودمونو. و تموم می‌شد. این‌جوری بده. حس می‌کنم داریم یه درد مزمن می‌ذا
دانلود آهنگ جدید و غمگین یکی به تو انگار بد منو گفته مهدی احمدوند یکی انگار عشقو از دل تو برده با کیفیت بالا 320 موزیک صوتی Mp3 با لینک مستقیم
Ahang yeki be to engar bad mano gofte yeki engar eshgho az del to borde az Mehdi Ahmadvand
یکی به تو انگار بد منو گفته که دو ساعته چشمات رو من نمیوفته ●♪♫
دانلود اهنگ یکی به تو انگار بد منو گفته مهدی احمدوند یکی انگار عشقو از دل تو برده
یکی انگار عشقو از دل تو برده نمیدونی قلبم بدون تو مرده ●♪♫
نمیذارم این خاطره بد بگیره ازم تو رو تا این حد ●♪
تو خواب های پراکنده من بیشتر شب ها یک تعقیب و گریز عاشقانه هست عجیبه برام انگار کسی مدام بخواد چیزیو بگه و حتی تو عالم خواب هم نگهو تمام مدت خواب مشغول یک زورآزمایی احساسی باشمهرشب و هرشب و هرشبگرچه که پنج صبح خوابیدن دیگه شب نیست فقط بیشتر صبحا که بیدار میشمسوال دارمنمی دونم چی شده و بازهم سوال دارمولی حتی یک تصویر واضح یادم نمیاد فقط انگاری هرچیزی توی خواب من ممنوعه است . انگار گذشته ای داره خلاصه گره می خورم صبح ک
امروز روز سومیه که دارم تلاش میکنم فقط موقع خواب عصر و شب ، به نازبانو شیر بدم. از خواب که پا میشه میزارم هر چقدر خواست شیر بخوره و بعد میره تا نوبت خوابش. مرتب بهش خوراکی هایی که دوست داره میدم. براش کباب درست میکنم یا گوشت قل قلی و میدم دستش. کیک. و نخود و کشمش و پسته و . دو روز اول بهتر بود. امروز از صبح چند بار گیر داد که حواسش رو پرت کردمو چیزای دیگه بهش دادم. اگه بتونم یه دو هفته این روند رو ادامه بدم انشالا میرم سراغ شیرخوردن های شبش.لطفا ب
امروز متوجه شدم عمق و دلیل احساساتم رو. من عاشقش بودم و اون نهایت تحسین رو برای من داشت. اون شخصیت اول زندگی من بود ولی من براش تحسین برانگیز ترین بودم فقط نه بیشتر.شاید حس اون نسبت به من باعث این همه تردید من برای قبول کردن پیشنهاد ازدواجش بوده. من خوشحالم از تصمیمی که گرفتم.قبل از رها کردنش من یه بالن بودم که پرواز میکردم. بعد از رها کردن اون آدم از ذهنم انگار که کیسه های شنی خودم رو بیرون انداخته باشم حس میکنم زندگی و پیشرفت خیلی سریع تر داره
چند روز پیشترها با ستایش رفتیم خرید می خواستم چندتا لباس براش بخرم معمولا میرم ال سی چون هم قیمتاش مناسبه هم تنوعش زیاده و اکثر اوقات هم از توی تخفیف خورده هاش لباس انتخاب می کنم .یادم میاد یکدفعه یک پیراهن خونگی خوشرنگ توی تخفیف برای ستی خریده بودم بیست تومن که ستی اکثراوقات تنش بود .ایندفعه که رفتیم زیر صد و پنجاه هزار تومن هیچی نداشت تازه اونم تخفیف دارهاش .براش دوتا بلوز برداشتم و از خیر شلوار گذشتم( اخه هیچکدوم از شلوارهاش تخفیف نداشتن)
دیروز تو را به خواب دیدمو انگار تکه نباتی بودیذوب می‌شدی ، حل می‌شدی در دهانم درون دنده‌هایم مگر شیرین‌تر از نبات هم یافت می‌شود ؟دیروز خوابت را دیدم و انگار شاخه‌ای سبز بودیخرامان ، رقصان روی ناهمواری‌هایم خم می‌شدیمگر چیزی بیش از اینکه شاخه‌ای سبز باشی ، خوشحالم می‌کند ؟دیروز تو را در خواب دیدمو انگار قطعه‌ای مرمرین بودیخرد می‌شدی و جمع می‌شدیبعد هم در اعماقم به آوار بدل می‌شدیمگر آدم آرزویی فراتر از تصاحب ودر دست گرفتن تکه‌ای
اگه بخوام از حال و روز دلم بگم غمنامه میشه،اگه بخوام از اتفاقاتی که برام افتاد بگم اول خودمو تحقیر کردم اگه بخوام لب باز کنم خودم شرمنده میشمبعد از هجده اسفند و هفده فروردین انگار خیلی چیزا عوض شد،انگار دنیای واقعی که مدتها پنهان بود رخ نشون داد انگار از یه خواب عمیق بیدار شدم .من هنوز نمیدونم سرانجام این روزام چیه فقط میدونم این روزا قرار نیست هیچوقت فراموش بشن،قرار نیست کمرنگ بشن میدونم تا ابد تو سر تیتر اتفاقات زندگیم میمونه.دخترکم صبو
امروز ظهر تو عباس‌آباد منتظر تاکسی بودم که برم هفت تیر. یه کم ایستادم اما کسی سوارم نکرد. یه موتوری اومد ایستاد گفت کجا می‌ری؟ گفتم هفت تیر. گفت بیا بالا ببرمت. گفتم مجانی می‌بری؟ گفت کی آخه تا هفت تیر مجانی می‌بره؟ گفتم خب پس من منتظر تاکسی‌ام. پول ندارم. گفت خب ۵ تومن بده ببرمت. دلم براش سوخت و سوار شدم. تو راه چراغ قرمز دوم رو که رد کرد گفتم نکن. یه منبر رفتم براش، درباب رعایت قانون و ارتباطش با حق الناس. افاقه نکرد. چراغ قرمز ناجور تقاطع مفت
نمیدونم چرا انقدر داغون خسته و افسرده‌ام. هی میخوام پاشم درس بخونم کارامو انجام بدم ولی نمیتونم. اصلا انگار دست خودم نیست، نمیشه. لپ تاپ جلوم بازه. کتابام بازن. یه جمله‌رو ده بار باید بخونم تا بفهمم چی میگه. تمرکز در حد صفر! فقط دلم میخواد بخوابم. فقط بغض دارم بدون اینکه گریه کنم. فقط خیلی خیلی خسته و غمگینم. ناامیدم و توان تحمل خودم رو ندارم. هیچی خوشحالم نمیکنه و هیچ‌جوره بهم خوش نمیگذره. واقعا حالم داره بهم میخوره از این حجم انرژی منفی درون
روزای اولی که بعد از ده روز برگشته بودم خونه خودم؛ احساس غربت می کردم.پارک نزدیک خونمون هم هر وقت توی روز میرم همین حس رو بهم القا می کنه.یه پارک خلوت که با فاصله می شه خیابونای حاشیه ی شهر رو هم دید.صدای رفت و آمد ماشینها و صدای نسیم ملایمی که لابه لای درختای توت و اکالیپتوس و تک درخت سنجد می پیچه یه حس غریبی به من میده که انگار من به اینجا تعلق ندارم.انگار با این شهر با این پارک با این دنیا غریبه ام.هوا خیلی قشنگ بود.آبی با ابرای پف پفی ؛اما من ی
هوای خوب اول صبح و سر و صدای گنجشک ها و نم بارون و جون می ده برای زدن به دل طبیعت که هیچ جوره نمی شه فعلا ولی فکرش هم هیجان آوره. ده روزی هست تقریبا دارم احسان رو از شیر شب می گیرم، دکتر گفت هم برای رشدش که هفت ساعت خواب شب رو پشت سرهم داشته باشه و هم برای جلوگیری از پوسیدن دندونهاش باید شیر شب رو قطع کنی، هر موقع بی تاب شد آب بده، منهتا احسان بیشتر از پنج ساعت نمی تونه ، قبلا دوساعت دوساعت بیدار می شد و شیر می دادم ، الان آب می دم دو بار اولش رو ت
خب در اخبار آمده که علی اکبری به یو اف سی پیوست. خیلی بهش تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت میکنم. من همیشه شاهد بودم که چقدر طرفدار داره علی اکبری و چقدر ملت ایران به این مرد علاقه مند هستن. به هر حال یو اف سی هم سطح بالایی از مسابقات هست و برای علی اکبری افتخار بزرگی هست مسابقه دادن در یو اف سی. فارغ از هر نتیجه ای که علی اکبری در یو اف سی کسب کنه براش آرزوی موفقیت میکنم و مسلما تاریخ ساز خواهد شد
انگار زمین و زمان چشمن و چشم بودن و همشون دیدن یه زمانی یکم داستان فرق داشت و حتی الان که فرق کرده. زمین و زمان طوری نگام میکنن که انگار من یه مجرمم که با وصیقه ازادم. همه جا هزارتا چشمه .منم شایدم اینطور نیست و من مرضی دارم که همه چیز رو ربط دار میبینه.
دانلود اهنگ جدید غمگین و احساسی با ریتم تند از مهدی احمدوند به نام یکی به تو انگار بده منو گفته با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
دانلود آهنگ یکی به تو انگار بده منو گفته
یکی به تو انگار بد منو گفته // که دو ساعته چشمات رو من نمیوفته♩♪/
یکی انگار عشقو از دل تو برده نمیدونی // قلبم بدون تو مرده♩♪/
دانلود اهنگ یکی به تو انگار بده منو گفته
نمیذارم این خاطره بد بگیره // ازم تو رو تا این حد♩♪/
نمیذاره عشق // جدایی بخوام♩
 دیروز جلفا بیش از اندازه خلوت بود . یکی از بزرگترین دلخوشی ها در جلفا یافتن جای پارک برای ماشین است !! دیروز انگار نه انگار که تعطیل بود ؛ انگار نه انگار که بهترین موسم جلفا رفتن بود !!  [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
یه چیزی حول و حوش پنج ماهه که من هر روز به روانکاوم پیام میدم و اون هر روز پیام‌هامو میخونه. گاهی میشه که در روزی سی چهل تا پیام میدم! اتفاقات و حس‌های روزمره‌م رو میگم، نظراتم رو میگم یا کلا باهاش حرف میزنم. اون هیچوقت جواب نمیده فقط چند بار در طول روز پیام‌های منو میخونه. اسمش رو توی تلگرامم پین کردم بالای بالا. اول از همه. هزار بار در طول روز تلگرامم رو باز میکنم و وقتی با اون دو تا تیک سبز مواجه میشم، یه نفس عمیق میکشم و خیالم راحت میشه که ه
+ یک دلشوره یا اضطراب عجیبی یهو خرخره ام رو گرفته. انگار یکی گلومو تو مشتش گرفته با اینکه نه بغضی دارم نه غمی دارم. نمیدونم باز چند روز سهل انگاری تو خوردن آهن اینطور آشفته کرده منو؟ هیچ دلیلی براش ندارم+ به سلامتی مادر به خاطر حرفای دیروز قهر کرده. از سکوت دیروزش معلوم بود که قهر می کنه. الان که از شدت اضطراب مجبور شدم زنگ بزنم؛  مکالمه رو یک دقیقه نشده تمام کردم.+ دلم یک سفر میخواد دور از همه
کاش یک روز می فهمیدم ، این خواب ها و عوالم پیچیده ای که درونش نهفته است ، با همه ی خلاقیتی که هیچ وقت در زندگیمون باهاش رو به رو نبودیم ، با چهره هایی که هیچوقت تو زندگی عادی ، حتی تو هیچ فیلم یا سریالی باهاشون برخورد نکردیم و این داستان های عجیبی که در این رویاها به وقوع می پیوندند، واقعا کجا اتفاق می افتند؟ واقعا» خیلی دوست دارم بدونم ، چرا که وقتی از خواب بلند میشم و از اون شب هایی بوده که مغزم بی وقفه مشغول خواب دیدن بوده، انگار که بولدوزر
شب قدر قبلی صداشون بالا نمی اومد، انگار نه انگار خبری بود. ساعت یک خاموش کردن رفتن. حالا امشب از شبکه استان اومدن فیلم بگیرن، هر هشت تا بلندگوی تو خیابونشون روشنه و قیژژژژژ قیژژژژژ قیژژژژ صدای جر خوردن شون میاد که چیه؟ قراره فیلمشون پخش شه.وقتی میگم قوم ریا و تزویرن منظورم همینه.
یه چیزی هست تودلم انگار سنگینه خالی نمیشهانگار یه گریه نکرده دارمحرف نزدهخیلی سعی میکنم حرف بزنم نمیشهانگار دلم میخاد داد بزنمهای های گریع کنم دعوا ختیچرا تموم نمیشه خستگی؟۹۷سال قشنگی بود ب خواسته هام رسیدمدلم میخاد اخراشم با حس ناب تموم شهپ ن:چرا جواب استخدامی نمیاد؟
آیینه رو بر میدارم خودمو توش نگاه کنم . پیشونی و چونه ای که چند دونه جوش زده . پوستی که مثل همیشه به شدت خشکه . لبایی که ترک خوردن . چشمایی که انگار خالی ن . خالی ن از همه ی حسای دنیا . با دست ابروهامو مرتب می کنم . میبرمشون بالا و به خودم حالت تعجب می گیرم . آیینه رو برمیگردونم . به جغد با مزه ای که زل زده بهم زل می زنم . انگار واقعا وجود داره انگار میشه باهاش حرف زد . انگار اون حرفامو میفهمه و حتی از توی چشمای خالیمم میتونه 
همینطور که داشتم واسه امروز برنامه میریختم ، گریزی به مطالبی که قبلا خوندم زدم.جا خوردم! انگار نه انگار من اینها رو خوندم. تست زدنم تو اکثر موارد بالای 50 - 60 درصد بود. حتی تو بعضی مباحثش 90 درصد!!خاک عالم !! انگار ذهنم سپید سپیده!پس اینها کجا رفتن؟!طبق شیوه مطالعه مطالب دشوار و پیچیده که تو همین کتابها فهمیدمش ، من از اول اولش داشتم درست مطالعه میکردم. فهم عمیق. درک و انتقال به حافظه بلند مدت. پس کو؟ چرا انگاری هیچیش یادم نیست.چقدر میترسم .وقتی ند
درست لحظه ای که تصمیم می گیری یه لگد بزنی و همه چی رو همچین خراب کنی جوری که  انگار اصلا از اول چیزی نبوده یه پیغام ساده اما پر از معنی مثل آب روی آتیش عمل می کنه انگار که یهو یه تیکه آهن داغ رو بندازی توی آب سرد یه صدای فس بلند، یه بخار عظیم و تمام نمی دونی  این آرامش چقدر دووم می یاره ولی هر چی که باشه  یه فرصت دوباره است برای تو .
در جوشن کبیر یک عبارتی هست که مى‌گوییم:"یا کَریمَ الصَّفْح"معناش خیلى جالبه.یک وقتی یه کسی تو رو می‌بخشه اما یادش نمیره که فلان خطا رو کردی و همیشه یک‌جوری نگات می‌کنه که تو می‌فهمی هنوز یادش نرفته؛ یه‌جورایی انگار که سابقه‌ی بدت رو مدام به یادت میاره.ولی یک وقتی، یه کسی تو رو می‌بخشه و یک‌طوری فراموش می‌کنه انگار نه انگار که تو خطایی رو مرتکب شدی.اصلا هم به روت نمیاره.به این نوع بخشش میگن صَفح.و خدای ما این‌گونه است. از صمیم ق
از دور که دیدم شون، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چقدر همه آبی پوشن!!نزدیک تر که اومدن، دیدم یکی شون اومده جلوتر و داره برام دست ت میده و میخنده! من چهره ش رو تشخیص نمی دادم (اوضاع چشمام خیلی خرابه. منم از عینک متنفرم!)تا شروع کرد به حرف زدن، فهمیدم زهراست!!!زهرا و عمو و خاله عصمت .گفتم که امسال، سال تجدید دیدارهاست انگار . :)پ.ن: آرش هم چنان با عمو دوست شده بود. چنان براش غش غش می خندید!! تهشم دیگه پسرخاله شده بود، عمو که می نشست می رفت هل
دو تا بورد بزرگ توی هر طبقه مدرسه ما  هست و هر ماه  نوبت یکی ازمعلمها ست که بورد رو   تزیین کنه.  این ماه  نوبت منه. با  دوستم حرف میزدم که  چکار کنم و ایده ای  ندارم  و اینا .  دوستم گفت خانم "ک" عاشق اینجور کارهاست و به بقیه معلمها هم کمک کرده چرا ازش  نمیخوای اینکار رو برات انجام بده؟  بعدش برای تشکر مثلا میتونی براش ناهار بخری.   خانم "ک" یا جنیفر، کمک معلم کودکستانه و عاشق کاردستی و کارهای هنریه&
نوشتن پشت کامپیوتر یه حسی داره که موبایل نداره! شاید یکی از مهم ترین دلایل ننوشتنم همین باشه. البته نه اینکه اصلا ننویسم. آرشیو مخفی اینجا پره از نوشته های نیمه تموم که هیچوقت فرصت نشده دوباره بیام سراغشون. همه شون وسط یه کلمه، یه جمله یا یه پاراگراف نصفه کاره رها شده ن. و سررسید کوچیکم. جند خط خیلی کوتاه و خبری از روزهام مینویسم که یادم نره. از تغییرات دُری، از حال روح خودم، از اتفاقات روزمره.ولی کاملا ابتدایی و هول هولکی. داشتم فکر می کردم
پر از حرفم . پر از کلمه اما انگار لبم دوخته شده انگار مچ دستم میخ کردن به سنگپر از نوشتنم ده بار نوشتم و پاک کردم چه مرگم شده من ؟ ؟  ؟؟ اینجا هم متروکه شده . مثل من . امروز با بند بند تنم دلتنگم چه حالی چه حالی  
اون وقتایی که از شدت غصه انگار زیر قلبم آتیش گرفتن انگار دارن قلبم و مچاله میکنن و من سعی میکنم با قورت دادن بغضم جلوی اشکایی که اومدنشون دست من نیست و بگیرم کف دستم شروع میکنه به سوزش.هی میسوزه.شاید مچاله شدن قلبم و گلو درد ناشی از بغضامو بتونم تحمل کنم اما هیچ وقت اون سوزش کف دستمو نمیتونم.
ساعت 3.30 صبحه؟!.یا شبه؟!.مگه مهمه؟!.مگه فرقی هم می کنه؟!.حالت خوش نیست.تا این ساعت بیداری.پر می شی و خالی می شی.پشت سر هم.یه آهنگ دایم تکرار می شه.خوابت می آد.نمی خوای بخوابی!.غم داری.بغض داری.شاید خشم داری.عصبانی هستی.ناراحتی.از چی؟!.از کی؟!.از وضعیت موجود؟!.از اتفاقایی که افتاده؟!.از خودت؟!.از اتفاقایی که داره می افته؟!.از اتفاقایی که قراره بیفته؟!.از خودت؟!.از دنیا؟!.از.همه چیز قاطی شده.اما ساکن و ساکت.انگار نه انگار ا
وقتی سردر اینجا نوشتم { من آن که می دانم ، نیستم انگار} روزی بود که حسین به من چیزهایی گفت که من نبودم و سپس شک کردم که شاید هستم و انکار می کنم.الان که دوباره این سر در رو نگاه کردم ، با اینکه هیچ ربطی به حرفهای اون زمان حسین نداره ، اما به خودم نگاه می کنم و می بینم واقعا اونی که فکر می کردم هستم ، نیستم انگار.نیستم، چون اگر بودم این طور نبودم.عوض شدم، تغییر کردم ، نمی دونم چه اندازه از این تغییر خوبه یا چه اندازه بد، فقط می دونم که این تغییر در ز
شغل جدید همسرم خوبه. فقط یه اشکالی داره و اونم اینه که نمی تونه برای ناهار به موقع بیاد خونه. تایم کارش از ساعت ۷ و نیم صبح شروع میشه و تا ۴ عصرباید بمونه.‌ بعدش برای صرف ناهار میاد خونه.اینجا دیگه سمت مدیریت نداره و لول دو جایگاه قرار داره. معاون اجرایی شده.همکارای سابق ش مدام بهش زنگ می زنند و ازش می خوان که اونا رو معرفی کنه تا بیان پیشش برای کار.دوستش می گفت اصلا نمی تونم با این مدیر جدید کار کنم.‌ آدم شفافی توی فضای کاری نیست.خب؛ همسر هم فعل
سهمت از خوشحالی های دنیا چقدره؟!این سوالیه که هرازگاهی با لفظ های متفاوت از خودم میپرسم.جوابش. طبیعتا متفاوته توی لحظه ها و روزهای مختلف.اما واقعا سهم خوشحالیمون همونیه که میبینیم و حسش میکنیم یا یه واقعیتیه که گاهی پنهانه و گاهی معلومه؟!چند روز پیش دوتا چیزی بهم گفت که خیلی درست بودن اولیش این بود که آدم مستقلیم و نمیخوام به کسی تکیه کنم دومیشم این بود که از دست آدما زود دلخور میشم حتی وقتی حق با منه.اینا دوتا چیزی هستن که چشمای منو میبیند
حرف میزنم ولی هیچ کس انگار منو نمیشناسه یا انگار من هیچ کس نمیشناسم سردرگمم . از حرف ازدواج و شوهر و زندگی نفرت دارمحس بدی دارمهیچی نمیخواماز مردا بیزارماز خودخواها متنفرمبدم میاد از همه کسایی ک از من بدشون میاد از من متنفرن و از من ایراد میگیرن. بدم میاد از ادمای فضول بدم میاد از همتون 
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی