نتایج جستجو برای عبارت :

_چه زیاد شده فاصلمون _غرورمون عشق گرفته ازمون _یعنی هنوز عاشقمی یا عوض شد _میخوام بپرسم نمیچرخه زبون _چ روزایی ک خوب بودی بام _حرفای قشنگی میگفتی برام _ هنوز همون دوس دارمات رو قولشه _هستی روی حرفی ک گفتی برام

 دانلود آهنگ چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفتی ازمون به نام غرورDownload New Mp3 Music Ziba Rahimi – Ghororمتن آهنگ غرور زیبا رحیمیچه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمونیعنی هنوز عاشقمي يا عوض شدی میخوام بپرسم نميچرخه زبونچه روزايي که خوب بودي باهام حرفای قشنگي ميگفتي برامهنوز همون دوست دارم روی قولشه ، هستی رو حرفي که گفتي برامدانلود آهنگ چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ا
 دانلوداهنگ چه زیبا شده فاصلمون غرورمون عشقموگرفت ازمون (زیبا رحیمی) با کیفیت 320 با متن دانلود اهنگ عاشقونه باز صدا کن اسممو هر جمعی نشستی بگو دوس دارم عشقمو : دانلود آهنگ جدید پرستو شیرین با لینک مستقیم. عاشقونه با صدا کن اسممو توی هر جمعی .لینک دانلوددانلود اهنگ چ زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون - بی آر بلاگ دانلود اهنگ چ زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون . دانلود آهنگ زیبا رحیمی غرور · چه زياد شده فاصلمون غرورمون عش
از دست درمانگر قبلیم عصبانیم. من از سال دوم تا سال پنجم کارشناسی، به جز تو تعطیلات تابستون، باهاش در ارتباط بودم. امروز حدود یک ساعت پیش از خواب بیدار شدم، و از وقتی از خواب بیدار شدم این فکر افتاده تو سرم که چرا درمانگر قبلیم هیچ کاری برام نکرد. تا حالا بهش این طوری فکر نکرده بودم؛ همیشه فکر می کردم صرفن مشکل از منه که اون نتونست برام کار خاصی بکنه. ولی حالا، در عین پذیرفتن شرایط خودم، فکر می کنم اونم کارش روُ خوب بلد نبود و تأثیر مثبتی روی من
آخه با چشای خوابالو امدم تو رختخواب ولی هنوز خوابم نبرده .همیشه قرارمون رو کافه میذاریم دقیقا همون محل کار فرد مورد نظر دوس دارم برم اونجا تا برام عادی بشه که دیگه چیزی نمونده و خیلی وقته که تموم شده .دیگه برام هیچی مهم نیس اینکه بمونه اینکه بره اینکه بخواد کسیو جایگزینم کنه هیچـــــی برام مهم نیست ! دیگه تموم شـد.
من زیر قولم نزدم.ولی حق داشتم قبل از اینکه زیر همه چی بزنی برام توضیح بدی .تو گفتي سرم از خدای خواهد که به پایت اندر افتد من گفتم عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی .بعد پانزده سالو ده ماه هنوزم داغ جداییت تازه اس هنوز به اندازه اون موقع عذابم میده هنوز دلیل اشک هایه گاهو بیگاهمه چه خوبه که اینجا رو هیچکس نمی خونه.
اول فروردین 98رفته بود اعتکاف ولی به من چیزی نگفت خودم حدس زدم و درست بود چون دروغ نمی گه.برام این شعر رو فرستاد و من کلی حال کردم. گويا یه روزی که در مورد غم حرف می زدیم می خواسته اینو برام بفرسته. اها هفته پیش که داشتم می رفتم تهران بحث بارون شد و گفتم عاشق بارونم و اونم گفت منم و بعد گفت غم قشنگي توش هست و من گفتم نه برام نشاط و تازه شدنه و اون موقع انگار می خواست برام بفرسته که گوشیش مشکل پیدا کرده بوده و حالا در حالی که معتکف بود برام فرستاد و گ
سلام .از برج 8 دارم میرم یه جایی که با دستگاه لیزر CO2 برش و حک میزنه ،به استخدامی و معلمی هم هنوز فکر میکنم و از یه طرفی هم به مهندسی و طراحی.فعلاً شاگردیه ولی واقعا برام زوره .آخه شاگردیبرا من تو 28 سالگی با لیسانس و رتبه یک دانشگاه بودن .با این هدف رفتم که سال دیگه وام بگیرم و خوداشتغالی راه بندازمبرام دعا کنید
این روزا فقط دلم تنگهدلم تنگه وقتایی ک بابام واس دوچرخم بوق میخرید .وقتایی ک برام بستنی میگرف میومد خونه .وقتایی ک فقط میخندید .وقتایی ک برام سیب پوس میکند راستی امشب دوباره برام سیب پوس کند فکرشو نمیکردم انقدر دل تنگ سیب پوس کنداش بشم و انقد خر ذوق ازینک با سیب اومد تو اتاقم.دلم تنگه وقتایی ک با س میرفتیم ارتفاع چقدر دلم تنگه واس اون پنجشنبه جمعه های بهاری ک از دلتنگی و ذوق دیدن همدیگه هفترو با هم میشمردیم. این روزا دقیقا بوی همون روزا ر
امشب چهار شنبه سوریه 97 و من باز هم از تنهایی نالانم. عجیبه برام که هر سال اسفند یه نحسیه خاصیو برام دارهعجیبه ک اسفند برام اتفاقای تلخ میفته و من تنها میشم. يادم مياد اسفند 94 ک سر یه موضوع چقدر ناراحت بودم دم عیدی حالم بد گرفته بود حالا بماند که 94 به قبل رو يادم نمياد. دقیقا شاید همه ی تو از همون اسفند 94 شروع شد شب عیدی باز اومدی تو زندگیم ک دیگ بدش اون من بودم ک سخت رو تو زووم کردم.چقدر دوست داشتم امسال عیدو با هم بوديم ولی تو هیچوقت نمیخوای چ
سال کم کم داره تموم میشه و من تو شیش ماه دوم سال سه بار کار عوض کردم!یه زمان خیلی برام مهم بود و اینجور موقع ها کلی ناراحت میشدم اما انگار دیگه برام مهم نیست،راستش هیچی دیگه برام مهم نیست.شاید از کمبود انگیزه باشه و شایدم از چیز دیگه اما بدجور خودمو زدم به کوچه علی چپ .یه وقتایی اصلا تو این دنيا نیستمدیگه خیلی چیزا برام بی معنی شده،خیلی کمتر به گذشته فکر میکنم و بدتر ازهمه اینه که اصلا به اینده فکر نمیکنم.اینده برام خیلی مبهمه.
مامانم همبازی خوبی بود حتی بهتر از خواهر بزرگه تو بچگی که خاله بازی و لگو بازی بزرگتر هم که شدم یه قل دو قل و دبرنا و تخته و ورق و اسم فامیل بازی می کردیم انشاهام را همیشه خواهرم می نوشت و یه روز که شیف عصر بودم و خواهرم مدرسه بود يادم افتاد انشا ننوشتم و مامانم برام نوشت يادم نیست چی بود ولی درباره چوپان دروغگو بود و اینقدر ا اون انشا کیف کردم که هنوز لحظه خوندش يادم موندهیه دوره هم علاقمند به رمان های تاریخی شده بوديم و مامانم کتابهایی ک
بعد ماه‌ها اتاقم رو اساسی مرتب کردم(از زیر تختم یه گونی مو جمع کردم و به نظرم وحشتناکه این حجم از ریزش مو:(( )آخرین باری که انقد کامل همه‌چیزو کرده بودم فروردین بود و حالا روزای آخر اردیبهشته. چقد يادگاری پیدا کردم ازش، یه گل خشک شده که بعد دلخوری روز تولدم بهم داده بود. چند تا ورق که يادگاری از بازی‌ کردنای اسم، شهرمون نگه داشتم به علاوه فاکتور چیزایی که تا حالا خوردیم! هیچ نمی‌دونم چه اهمیتی داره يادم بمونه که کی و کجا با هم چی خوردیم. ام
روز واز اون بدتر شب دلگیری بود برامدلم خیلی گرفته .خیلی.هیچکس توی دنيام نیست.هر جقدر به عید نزدیک میشیم .بیشتر استرس دارم و دلم‌گرفته تر میشه.هیچ دلخوشی و دلگرمیی نیست.هیشکی دوروبرمون نیست.تنهای تنهاییمتنهاترم نیشم چون همون دوستای اندکمم نیستنخدايا الان یه قطره اشک چکید از چشمم.و راه باز شد برتی باقی قطرات .خدا  صدامو میشنوی؟ .روزای خوش تر هم برام بيار.خوش تر.بهترخواهش میکنم.خواهش میکنم.خواهش میکنم خدااااااا
قبلا تر ها يادمه فکر می کردم دنيای جدید کتابایی که نخوندم انگیزه ایه واسه زنده بودنبه خودم می گفتم : میم تا وقتی که این کتابا هستن چرا زندگی نکنی ؟الان بعد از مدت ها خواستم کتاب بخونم . هنوز یه صفحه نشده حوصلم سر رفت . نه این که اون کتاب حوصله سر بر باشه چون دوسه تا کتابو امتحان کردم و همین بود که بودوحشتناک تر از همه چیز برام اینه که علاقه مو به چیزایی که یه روز دوست داشتم از دست بدمچیزی که همش دارم تجربه ش می کنمحالمو روز به روز بد تر می کنه
هفته چهارمه که میرم سر کار یه مقدار استرسم کم شده و بهتر شدم اما چشمتون روزبد نبینه هفته  پیش یه سرمایی خوردم که حسابی منو زمین زد . هی اومد خوب بشه دوباره بد شد هی اومد خوب بشه بدتر شد . دیگه آخر هفته رو به استراحت نسبی گذروندم و کارهایی که خیلی واجب نبود رو انجام ندادم تا یه کم جون گرفتم . خوبیش این بود که باید یه کتاب میخوندم و همونطور که تو تخت بودم و تشکچه برقی هم زیر پام روشن بود لپ تاپ روی پام بود و داشتم کتاب رو میخوندم . من که همیشه عا
دروغ میگم،هر بار که میگم تو رو يادم رفته و بعد شیش هفت ماه نبودت عادی شده و مهم نیست برام که نیستی دروغ میگم.من هنوز دلم واسه حرف زدن باهات پر میزنه.من هنوز باورم نشده نیستی، یعنی نمی خوام هم باور کنم نیستی.دلم می خواد فکر کنم هنوز تهرانی،دلم می خواد باور کنم تو دريای تهران گم شدی.می دونی اون روز که مادربزرگم آوردم قبرستون چرا نزدیک اون قبر کوفتی نشدم؟چون میگن آخرِ "تو" همون قبره.نمی خوام پايانِ تو رو ببینم و باور کنم.تو هنوز تو ذهن من ز
خیلی چیزا از دست دادمفرصتایی که دوست داشتم با آدمایی که میخوام سپری کنمخواب میدیدم همه تو خونمونن همه ناراحتن و از یه دری حرف میزنن بعد من طبق عادت همیشگیم رفتم تو پاگرد پله ها تو حياط و کوچه رو نگاه کنم یهویی یکیو تو حياط دیدم دلم ریخت پایین هی خیره خیره نگاه کردم خدايا چقدر شبیه بابابزرگ بود ده سال جوون تر از وقتی که مرددویدم تو حياط" تورو خدا نرو تو رو خدا."میدویدم و تموم نمیشد فاصله ای که بینمون بودمیدویدممیدویدممیدویدمواستاد
هانس رو تو کافه تريا دیدم دیروز. نشسته بود یه گوشه ی خلوت و یه غذای رامن مانندی می خورد. تعجب کردم چون می دونستم کامپیوتر می خونه و پردیسشون بالای کوهه نه بغل بیمارستان. نرفتم پیشش برای سلام احوال پرسی و اینکه بپرسم اینجا چی کار میکنه. برای همین هنوز برام یه رازه. رفتم یه گوشه نشستم و غذام رو تنهایی خوردم و گاها دید می زدم ببینم هانس چی کار می کنه. منو ندید و رفت. يادم افتاد به اولین باری که هم رو دیدیم. روزی که جلسه ی راهنمایی تو دانشکده ی زبان دا
دانلود آهنگ جدید اگه بازم بيای از رضا شیری با بهترین کیفیت + پخش آنلاینآخه شده قفس دنيا برام من هنوز همون ورام پرسه میزنم با يادتآخه دیوونه دیگه جز تو کی میتونه که عاشق کنه دنبال تو دارم ميام پلی پيادهReza Shiri – Age Bazam Biayدانلود آهنگ رضا شیری به نام اگه بازم بيای با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸متن و ترانه آهنگ اگه بازم بيای – رضا شیرياگه بازم بيای قول میدم تموم شهرو از صدای خندمون خسته کنماگه بازم بخوای قسم میخورم مثل قدیم باز تورو وا
در  شرایط حال حاضر که تحریم و گرانی و سیل و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر باعث شده اسم ایران در قعر لیست کشورهای فلک زده واقع بشه، به عنوان یک شهروند ایرانی شاید هنوزم بعضی چیزا برام مایه دلخوشی باشه . فارغ از امید به آینده و  بهتر شدن اوضاع،  بعضی کارهای دیگر هنوز برام مایه دلگرمی است.  ادامه به خواندن کتاب‌های مورد علاقه ام مادامی که هنوز زنده ام و دارم نفس میکشم یکی از این دلگرمياست. بعد از آن دیدن دوستان و عزیزانی که باعث میشن حال آ
این روزا خیلی سرم شلوغه و دارم  روی پروپوزالم کار میکنم. حقوقم بعد یه ماه هنوز به حسابم ریخته نشده و نمیدونم اینا دوباره چکار اداری رو احتمالا به وقفه انداختن! اینجا حقوق ها دو هفته یک بار به حسابمونه و من الان ۴ هفتس که حقوق ندارم! به منشی دپارتمان ایمیل زدم یه هفته پیش و جوابمو نداده انقدر سرم شلوغ بوده که وقت نکردم برم دفترش ! بش که فکر میکنم عصبانی میشم بعد دوباره سعی میکنم خودمو آروم کنم. سرما خوردم و بخاطر حقوقمم ناراحتم. اما گل جدید خر
از جلسه ی روان درمانی امروز راضی بودم؛ می خوام ادامه بدم. واسه چهارشنبه ی هفته ی بعد وقت گرفتم.      حرف زدن برام سخت تر از اونیه که فکرش روُ می کردم. من خیلی زياد فکر می کنم، ولی بيان اون افکار، وقتی که روبروی دیگری نشستم، اصلن برام راحت نبود.
یه همکار دارم یه ماهه اومده تقریباً. بعد این نمی‌دونم چرا انقدر منو آدم حساب می‌کنه :)))) اون روز گفتم دلمه فرداش دلمه درست کرد برام آورد. دیروزم گفتم کاش آب پرتقال داشتیم امروز برام آب پرتقال آورده بود خودش آب گرفته بود دیشب :))))) می‌خواستم بهش بگم بابا من لياقت این کارارو ندارم پوووف. :|
سالها بود با این روز و این مفهوم بیگانه بودم، هرچند هنوز هم فکر میکنم هر روزی که عاشق باشم و عاشقی کنم روز عشقه و نباید روز خاصی رو برای عشق در نظر گرفت، پنجشنبه ولی خب خیلی متفاوت بود برام، دسته گلی که برام گرفته بود رو خیلی دوست داشتم، کادوهام رو هم همینطور، اما مهمتر از همه ی اینها حس و حال هر دومون بود، مخصوصا وقتی دست در دست هم رفتیم حلقه دیدیم، البته من نظرم عوض نشد و همچنان معتقدم همون که خودم تنهایی رفتم دیدم و پسندیدم عالیهههه***جمعه ت
يادمه کیهان بچه ها ، سه شنبه ها چاپ میشد و چهارشنبه ها می رسید به شهرمون.بابا همیشه چهارشنبه ها برام کیهان میخرید و در عرض همون یکی دو روز اول ، ته توی مجله رو درمی آوردم.يادمه یه بار که رفته بوديم کیهان بخریم ، فروشنده هه گفت تموم کردیم.آدم اصن ته دلش یه طوری میشد با این حرف.حتی همین الان هم که دارم مینویسم ، یه طور عجیب و غریبی دلم قیلی ویلی میره از این فکر.فکر این که آدم یه هفته آزگار منتظر باشه واسه یه مجله ای ، بعد ببینه باید کلا خيال ای
راستش من تمام تلاشمو کردم که بتونم تاثیره مثبتی بذارم با وجود موانعی که بینمون بود،راجب احساسم نسبته بهت حرفي نمیزنم ولی چیزایی که ممکنه بمن بگی و طعنه هات تاثیری رو حسم نمیذاره،همیشه برام عزیز باقی خاهی موند،امیدوارم تو شرایط بهتری بازم باهم برخورد کنیم،اگه تو ناراحتی منم به همون اندازه شایدم بیشتر ناراحتم یه طرف این رابطه من بودم و برام راحت نبود تحمل این موضوع که کسی که من همش بهش فک میکنم ماله من نی و خودشم داره اذیت میشه ازین موضوع
وقتی از سنی میگذری که تو مهمونی ها بری تو اتاق و با هم سن هات بازی کنی و هنوز به سنی نرسیدی که بشینی با زن های متاهل درباره شوهرت و مادرشوهرت و مهمونی فامیل شوهرت و غذا هایی که براشون پختی و حرفایی که زدن و . صحبت کنیمیشی اون دختری که تو مهمونی ها همیشه گوشی دستشه و یهو یکی بلند میگه الهه سرتو از تو گوشیت دربيار يا یه همچین چیزی و اعصابتو بیشتر خورد میکنه.یه نگاه به جمع میکنم. خاله ی ۶۰ سالم کنارمه که تو عمرم باش مکالمه ای غیر از سلام خوبید خد
يا للعجب!!!!یه حرفي از ولنتاین زدم، امروز کادو ولنتاین گرفتم! -__-البته که خوشحال کننده نبود چون از شخص مورد نظر نبود.فقط مثه همیشه حس عذاب وجدانمو بیدار کرد!!گاهی وقتا با خودم میگم واقعا چرا همیشه اینطوریه که طرف من با دست پس میزنه با پا پیش میکشه؟! :|مثه روز برام روشنه پنجشنبه که بشه، اون عن آقا همه چیو حواله میکنه به اون یه جفت نعمت.البته که منکر این نمیشم که برام اهمیت نداره! :))متاسفانه يا خوشبختانه از چشمم افتاده.امان از وقتی که دیگه ذره ای
پنجشنبه صبح ساعت کلاس رو اعلام کرد ولی نزدیکای ظهر پيام داد که حال پدرش خیلی بده و باید بره شهرستان.من به خاطر هنرجوم رفتم اموزشگاه ولی واقعا فضا برام غریب بود. از شلوغی همیشگی خبری نبود و کسی جز محسن نبود. از محسن پرسیدم که از خودش و پدرش خبر داره که گفت نه هنوز بهش زنگ نزده. شبش به فدایی پيام دادم و احوال پرسیدم. گفتم اون حتما خبر داره و خبر هم داشت. راستش می ترسیدم از خودش بپرسم و دور از جون طوری شده باشه.فدایی گفت بهتر هستن.اما فرداش ب
فرمه اپیلیکیشنه ویزا رو دوباره پر کردم عصری هم اومدم با یه اقای دکتری که مسئوله یه دارالترجمه هس صوبت کردم تلفنی. همونی که مدارکمو دادم برام ترجمه کنه. میگه دوباره نمیتونی با همون دعوتنامه اقدام کنی ! ولی بنظرم اشتبا متوجه شد منظوره منو! ینی چی؟ ینی من یه بار اقدام کردم و ریفیوز شدم الان مجدد نمیتونم دوباره برا همون همایش و با استفاده از همون دعوتنامه فرمه تقاضای ویزا پر کنم؟!! خب غیرمنطقیه!  من الان میخام مدارکمو کامل تر بزارم و مجدد اقدام
حجم عظیم دروغ هایی که تو این چند روزه از دو يا سه نفر شنیدم غیرعادی بوده! من همیشه یک فرد بسيار خوشبین و بسيار خوش باور هستم، یعنی دیفالت مغزم بر اینه که همه دارن راستش رو میگن، یعنی یک اپسیلوم هم به این فک نمیکنم که افراد بنا به دلایل مختلفی به من دروغ بگن. خودم بلد نیستم دروغ بگم؛ بخوام هم نمیتونم، ببینم طرف ناراحت میشه از دستم يا عصبانی بازم نمیتونم دروغ بگم ؛ زبونم نميچرخه، چشام و حالتم قشنگ من رو لو میده یعنی ضمیر ناخودآگاهم کاری میکنه که
حجم عظیم دروغ هایی که تو این چند روزه از دو يا سه نفر شنیدم غیرعادی بوده! من همیشه یک فرد بسيار خوشبین و بسيار خوش باور هستم، یعنی دیفالت مغزم بر اینه که همه دارن راستش رو میگن، یعنی یک اپسیلون هم به این فک نمیکنم که افراد بنا به دلایل مختلفی به من دروغ بگن. خودم بلد نیستم دروغ بگم؛ بخوام هم نمیتونم، ببینم طرف ناراحت میشه از دستم يا عصبانی بازم نمیتونم دروغ بگم ؛ زبونم نميچرخه، چشام و حالتم قشنگ من رو لو میده یعنی ضمیر ناخودآگاهم کاری میکنه که
حدودا چهار سالی می شه که دارم رو قضیه "مهرطلبی" و "مهرورزی" کار می کنم و تا حدود زيادی موفق بودم. از وقتی با متن های دکتر هولاکویی پی به "مهرطلبیم" بردم  خیلی سعی کردم این خصیصه رو ترک کنم. در راستای این تغییر و تحول هام به تازگی موفق شدم کسایی رو که بهم انرژی منفی می دن و حالم رو خراب، از زندگیم حذف کنم. دیگه برام مهم نیست دوستی چهارساله است يا دوستی چهل ساله! برام مهم اینه که اول خودم در ارامش باشم. البته اینم بگم که برخلاف طرف م
ماه پیش شرکتی که اینترنتی باهاش کار میکنم وسطای ماه برام پیغام داد که واریزی انجام شد .میلغشم نوشته بودن برامخخخخخ. داشتم تلگرام رو چک میکردم که دیدم مبلغ واریزی رو!!!!خخخخخخ  خدای من بیست هزار تومان اضافه حقوق زدن برام!!!!خدايا مرسی.خخخخخخ.میگم اخه اینا هیچوقت نمینوشتن که واریزی چقدره.اونقد خندیدم که دارم غش میکنم خخخ.بیست هزار تومان.وااای. .چقد خوشحالمممممم.دارم فک میکنم که 11ساله دارم کار میکنم .چه عمری ازم گذشته.چه روزايي گذروند
دیشب داشتم از تنگی نفس می مردم.صبح رفتم دکتر.گفت درمانت ناقصه.اصلا تحت نظر نیستی.آزمایش آنتی بادی برام نوشت و تست ریه.کورتون هم نوشت گفت باید می خوردی.خیلی نا امیدم خیلی درمونده امزنگ زدم بیمارستان فیروزگر تهران وقت دکتر گرفتم .14اردیبهشت 8:30صبحبه مامان زنگ زدم و اطلاع دادم تلفن رو روی من قطع کرد.به خاله معصومه گفتم به کمکش احتياج دارم گفت برنامه اشو چک می کنه ببینه می تونه باهام بياد يا نهصندوقدار شیفت صبح یه فتنه ی واقعیه &
من رو يادت هست؟ الان عکس یه کتابی رو دیدم که عنوانش این بود. یه صدایی تو گوشم زنگ خورد و تکرار کرد که من رو يادت هست؟ هی عمیق‌تر شد، هی لجباز‌تر شد.  تو روبه‌روم بودي که هی تکرار میکردم من رو يادت هست؟ دقیقا کی‌ها من رو يادت هست؟ مثل من وقتی که صبح‌ چشم‌هات رو باز میکنی؟ يا مثل من وقت‌هایی که چشم‌هاتو میبندی؟ يا اصلا  مثل من، توی تمام وقت‌ها؟ توام با من حرف میزنی؟ توام به من فکر میکنی؟ يادت هست که چقدر زندگی برام سخته و چقدر حضورت بر
نوشتم.زياد نوشتماما دوستش نداشتم.پاک کردم.تایپ چیز خوبی استمینویسی، خالی می شوی، پاک میکنی، تو می مانی و صفحه سفید جلویت که حتی ردِ پاک کردن بر رویش نماندهانگار نه انگار خط خوردگی های قلبت را در خود داشتهپنج سال گذشتاز ما شدنمان.از شروع یک دنيای جدید، آدمهای جدید، تعهدات جدید، دغدغه ها و البته شادی های جدیدخوب پیش رفتیمگرچه روزهای سخت و تلخی هم داشتیم اما می توانم از خودمان تقدیر کنمکم مشکل نداشتیماما خوب ساختیمبا هم ساختیمب
به نظر می رسه که "اون" خود درگیری دارهبهش سلام می کنم جواب نمیده.پوزخند می زنه و زیر لب ورد می خونهنکبتفکر کرده برام مهمهخيالشم نمی رسه این کاراش به پشتمم نیستآدم دو شخصیتی حالم خوبه.البته تا الانکسی نمی دونه بعد ها چی میشهکسی نمی دونه و این خوشحالم می کنه چون همه مون در مقام برابر قرار می گیریم.باید کمتر کار کنم تا کمتر خسته بشمباید به بدنم فرصت بدم تا خودشو ترمیم کنهباید منتظر بود همون طور که زمین برای رسیدن
امروز تماس گرفتم از نتیجه ی آزمونم بپرسم. آماده بود و برا بعدازظهر یه وقت با همون آقای مسئول مرکز گرفتم. این بار ازش نسبتن راضی بودم، هر چند تقریبن مطمئنم نمی تونم با خودش کار کنم. شروع کرد به مطالعه ی تفسیر آزمونم. نتیجه ی هر بخش روُ به طور خلاصه برام می گفت و یه چن تا سؤال ازم کرد. گفت کدی بهت تعلق نمی گیره، و بیماری روانی نداری. ظاهرن بین بیماری روانی و اختلال روانی فرق میذاره، اما من نمی فهمم چرا؛ کتاب آسیب شناسی من تفاوتی بین بیماری و اختلال
یه روز طبق معمول همیشه صبح از خواب بلند شدم که برم برم سوار اتوبوس بشم و برم مدرسه اماتو ایستگاه نگاهم به صورت یک نفر دوخته شد و ضربان قلبم تند شد.اون صورت انقدر برام زیبا بود که حاضر نبودم حتی یک لحظه چشم ازش بردارم و نمیدونستم که اون ضربان قلبی که تند شده بود حکم ثانیه شمار رسیدن به پاییز زندگیم رو داشتمن عاشق شده بودم،اره من.یه عشق دیوانه وار و احمقانه چون باید احمق باشی تا دو سال بخاطر دیدن صورت یه ادم زندگی کنی.تبدیل شدم به یه احمقم و
تصمیم گرفتم تا سحر بیدار بمونم و سحری بخورم. الان هم محض جلوگیری از سوراخ شدن معدَم، قهوه فوری درست کردم و دارم با بیسکوییت مادر می خورم. بازم چند روزه دارم زياد شکر مصرف می کنم. چیز تو شکر، اَه. اتفاقن روان شناسی تکاملی اینجا حرفي واسه گفتن داره، ولی من هنوز بهش نرسیدم، هر چند مترجم کتاب تو نمایشگاه رو کرد داستانوُ برام. دلیل علاقه ی گند اکثر آدما به شکر. اَه.     دیشب یه انیمه ی یوری شیش قسمتی پیدا کردم و دو تا قسمت اولش روُ دیدم. شاید نش
خدای خوب و مهربون ، میدونم بنده خوبی نیستم ، خیلی وقت هست که صدات نزدم ، اصلا يادم نمياد آخرین باری که باهات درد و دل کردم کی بود !!!همیشه وقتی بهت نياز دارم يادت میفتموقتی خیلی تنها و نا امیدم ميام سمتتت.خدا جون چی میشد ، الان به هر چی میگم گوش بدی و اون چیزی رو برام مهيا کنی که دلم میخواد ؟ میدونم اینجایی که الان هستم رو قبلا با گریه و زاری ازت در خواست کردم !!! که ای کاش نمیکردم !!! ای کاش پا فشاری نمیکردم !!! ای کاش نمیخواستمش !!! ای کاش نذ
۹۷.۹۶.۹۵.۹۴.۹۳.۹۲.۹۱.چقدر سالها زود ميان و میرن،خیلی زود.عمر بر خلاف چیزی که ادم تصور میکنه خیلی کوتاهه.این سالها برام انقدر زود گذشتن که باورش خیلی برام سخته و انگار از دهه سوم زندگی به بعد زمان پنج سال پنج سال میره جلو.چیزی تا تموم شدن دهه نود نمونده،دهه ای که جوونی ما توش شروع شد
سلامت نیوز: دبیر علمی دومین همایش ساليانه‌ی انجمن علمی روان‌درمانی
ایران بر وم انطباق فرهنگی متون روان‌درمانی با نيازها و ظرفیت جامعه‌ی ایرانی
تاکید کرد.
 
به گزارش سلامت نیوز به نقل از انجمن روان
درمانی ایران، دکتر بهروز دولتشاهی، روان‌شناس، با بيان این که نياز به خدمات
بهداشت روان و به ویژه روان‌درمانی، به شکلی حرفه‌ای و قابل‌اتکا، نيازی است که
روز به روز بیشتر شناخته می‌شود»، توضیح داد: افزایش تعداد مراجعان به روان‌درمان
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

عطر و ادکلن های مردانه و زنانه با قیمت مناسب پیشنهاد ارزشیابی فرهنگیان فر وتنور گازی آموزش طراحی سایت و کسب و کار اینترنتی مجله مد و پوشاک آقایان شب یلدای شاعرانه رهبرم امام خامنه ای برفابه : اشکان آویشن نشر ایده آل الکترونیک یادداشت های گیسو