نتایج جستجو برای عبارت :

چه زیاد شده فاصلمون غرور مون عشق رو گرفت ازمون یعن هنوز عاشقمی میخوام بپورسم نمیچرخه زمون چه روزهایی که خوب بود بام حرف های قشنگی میگفتی برام

 دانلود آهنگ چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفتی ازمون به نام غرورDownload New Mp3 Music Ziba Rahimi – Ghororمتن آهنگ غرور زیبا رحیمیچه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمونيعنی هنوز عاشقمي یا عوض شدی ميخوام بپرسم نميچرخه زبونچه روزایی که خوب بودی باهام حرفای قشنگي ميگفتي برامهنوز همون دوست دارم روی قولشه ، هستی رو حرفی که گفتی برامدانلود آهنگ چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ا
 دانلوداهنگ چه زیبا شده فاصلمون غرورمون عشقموگرفت ازمون (زیبا رحیمی) با کیفیت 320 با متن دانلود اهنگ عاشقونه باز صدا کن اسممو هر جمعی نشستی بگو دوس دارم عشقمو : دانلود آهنگ جدید پرستو شیرین با لینک مستقیم. عاشقونه با صدا کن اسممو توی هر جمعی .لینک دانلوددانلود اهنگ چ زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون - بی آر بلاگ دانلود اهنگ چ زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون . دانلود آهنگ زیبا رحیمی غرور · چه زياد شده فاصلمون غرورمون عش
همیشه از غرور فرار کردم، هیچوقت نذاشتم غرورم منو تدبیر کنه، یه بار یه غرور ورزیدم خیلی بچگانه و یه نعمت ازم گرفته شد، غرور داشتن برای کسیه که چیزی داره که بقیه ندارن. نه ما ها که هر قدر دارا باشیم باز هم بی همه چیزیم و ناچیز. غرور میخوای داشته باشی، داشته باش ولی بعد دلگیر نشو، چون غرور که بیاد مابقی دارایی هات یکی یکی میره. امیدوارم حال دل عزیزانم خوب باشه. بخصوص مورد خاصی که برام ارزشش از همه بالاتره(بعد از بابا و مامانم البته)
یه روز طبق معمول همیشه صبح از خواب بلند شدم که برم برم سوار اتوبوس بشم و برم مدرسه اماتو ایستگاه نگاهم به صورت یک نفر دوخته شد و ضربان قلبم تند شد.اون صورت انقدر برام زیبا بود که حاضر نبودم حتی یک لحظه چشم ازش بردارم و نمیدونستم که اون ضربان قلبی که تند شده بود حکم ثانیه شمار رسیدن به پاییز زندگیم رو داشتمن عاشق شده بودم،اره من.یه عشق دیوانه وار و احمقانه چون باید احمق باشی تا دو سال بخاطر دیدن صورت یه ادم زندگی کنی.تبدیل شدم به یه احمقم و
اول فروردین 98رفته بود اعتکاف ولی به من چیزی نگفت خودم حدس زدم و درست بود چون دروغ نمی گه.برام این شعر رو فرستاد و من کلی حال کردم. گویا یه روزی که در مورد غم حرف می زدیم می خواسته اینو برام بفرسته. اها هفته پیش که داشتم می رفتم تهران بحث بارون شد و گفتم عاشق بارونم و اونم گفت منم و بعد گفت غم قشنگي توش هست و من گفتم نه برام نشاط و تازه شدنه و اون موقع انگار می خواست برام بفرسته که گوشیش مشکل پیدا کرده بوده و حالا در حالی که معتکف بود برام فرستاد و گ
من اینقدر خرم که تا مثل آدم دقیقا نگی که منظورت چیه نمیتونم متوجه حرفت بشمنکنه دختر بازی.؟یا با گیج کردن من بهت خوش میگذره.؟ميگفتي حتی یه بارم نشده دوسم  نداشته باشیميگفتي تا حالا دوسم نداشتی و نشده قلبت به خاطرم به تپش افتاده باشهميگفتي تا حالا یه بارم دلنگرانم نبودیميگفتي تا حالا هرگز آیندتو با من تصور نکردیميگفتي فقط یه جایگزین برای اونممحض اینکه هنوز خوب حالیت نشده باشه بذار خوب همه چی رو برات روشن کنمحالا منم دیگه دوستت ندارم پس
از دست درمانگر قبلیم عصبانیم. من از سال دوم تا سال پنجم کارشناسی، به جز تو تعطیلات تابستون، باهاش در ارتباط بودم. امروز حدود یک ساعت پیش از خواب بیدار شدم، و از وقتی از خواب بیدار شدم این فکر افتاده تو سرم که چرا درمانگر قبلیم هیچ کاری برام نکرد. تا حالا بهش این طوری فکر نکرده بودم؛ همیشه فکر می کردم صرفن مشکل از منه که اون نتونست برام کار خاصی بکنه. ولی حالا، در عین پذیرفتن شرایط خودم، فکر می کنم اونم کارش روُ خوب بلد نبود و تأثیر مثبتی روی من
آخه با چشای خوابالو امدم تو رختخواب ولی هنوز خوابم نبرده .همیشه قرارمون رو کافه میذاریم دقیقا همون محل کار فرد مورد نظر دوس دارم برم اونجا تا برام عادی بشه که دیگه چیزی نمونده و خیلی وقته که تموم شده .دیگه برام هیچی مهم نیس اینکه بمونه اینکه بره اینکه بخواد کسیو جایگزینم کنه هیچـــــی برام مهم نیست ! دیگه تموم شـد.
سلام .از برج 8 دارم میرم یه جایی که با دستگاه لیزر CO2 برش و حک میزنه ،به استخدامی و معلمی هم هنوز فکر میکنم و از یه طرفی هم به مهندسی و طراحی.فعلاً شاگردیه ولی واقعا برام زوره .آخه شاگردیبرا من تو 28 سالگی با لیسانس و رتبه یک دانشگاه بودن .با این هدف رفتم که سال دیگه وام بگیرم و خوداشتغالی راه بندازمبرام دعا کنید
چقدر برام تاریخ و روز وساعت روزهايی که سقط میکردم مهم بودالان اصلا  یادم نیستاینجا خوبه هست که بخونم روزهايی رو انتظار کشیدم برای سپهرسپهرم خیلی د.وستت دارم مادرجانکاش زندگکیمون خراب نشه با هم بمونیم سه تایی موننمیدونم چرا اینو گفتم
همسر نشسته کنارم و داره با گوشیش بازی میکنه. منم توی دلم میگم خدایا شکرت که دارمش.برای روز زن برام یه مانتو خرید و یه کارت هدیه هم بهم داد. امروز هم با یه دسته گل اومد خونه و شام هم پخت.نه اینکه چون این کارها رو انجام داده بابت بودنش شکرگزار باشم. نه. توقع هیچ کردوم رو نداشتم. همون بغل کردن و نوازشش برای من یه دنیاست.همین که حواسش به من هست. مراقبمه و اگه بگم یه جاییم درد میکنه اول دعوام میکنه که چرا فلان کار رو کردم یا نکردم که باعث شده الان درد
چرا هیچ وقت برام تموم نمیشی؟چرا میبینم بهم دروغ میگی و نمیتونم فراموشت کنم؟ چرا میدونم با کس دیگه ای تو رابطه هستی بازم نادیده میگیرم و ميخوام که برگردی؟چرا در مورد بقیه اینجوری نیستم؟ چرا در مورد تو دوست ندارم دروغ ها و رفتاراتو در نظر بگیرم؟هزار بار تصمیم میگیرم بیخیالت شم، برم پی زندگیم، کلا فراموش کنم تویی وجود داشته و با هم خاطره داریم، ولی باز از هر طریقی ميخوام باهات حرف بزنم و تلاش کنم، با اینکه بلاکم کردی باز بهت مسیج میدم.چرا کسا
نمی‌دانم چرا این بخش از کتاب آرتور شوپنهاور را دوست دارم. شاید شما هم دوست داشته باشید:مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملی است؛ زیرا کسی که به ملیت خود افتخار می‌کند در خود کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد و گرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازات فردی مهمی در شخصیت خود داشته باشد، کمبودها و خطاهاي ملت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند؛ اما هر نادانٍ فرومایه که هیچ
سال کم کم داره تموم میشه و من تو شیش ماه دوم سال سه بار کار عوض کردم!یه زمان خیلی برام مهم بود و اینجور موقع ها کلی ناراحت میشدم اما انگار دیگه برام مهم نیست،راستش هیچی دیگه برام مهم نیست.شاید از کمبود انگیزه باشه و شایدم از چیز دیگه اما بدجور خودمو زدم به کوچه علی چپ .یه وقتایی اصلا تو این دنیا نیستمدیگه خیلی چیزا برام بی معنی شده،خیلی کمتر به گذشته فکر میکنم و بدتر ازهمه اینه که اصلا به اینده فکر نمیکنم.اینده برام خیلی مبهمه.
مامانم همبازی خوبی بود حتی بهتر از خواهر بزرگه تو بچگی که خاله بازی و لگو بازی بزرگتر هم که شدم یه قل دو قل و دبرنا و تخته و ورق و اسم فامیل بازی می کردیم انشاهام را همیشه خواهرم می نوشت و یه روز که شیف عصر بودم و خواهرم مدرسه بود یادم افتاد انشا ننوشتم و مامانم برام نوشت یادم نیست چی بود ولی درباره چوپان دروغگو بود و اینقدر ا اون انشا کیف کردم که هنوز لحظه خوندش یادم موندهیه دوره هم علاقمند به رمان هاي تاریخی شده بودیم و مامانم کتابهايی ک
سالها بود با این روز و این مفهوم بیگانه بودم، هرچند هنوز هم فکر میکنم هر روزی که عاشق باشم و عاشقی کنم روز عشقه و نباید روز خاصی رو برای عشق در نظر گرفت، پنجشنبه ولی خب خیلی متفاوت بود برام، دسته گلی که برام گرفته بود رو خیلی دوست داشتم، کادوهام رو هم همینطور، اما مهمتر از همه ی اینها حس و حال هر دومون بود، مخصوصا وقتی دست در دست هم رفتیم حلقه دیدیم، البته من نظرم عوض نشد و همچنان معتقدم همون که خودم تنهايی رفتم دیدم و پسندیدم عالیهههه***جمعه ت
خیلی وقتها جمله ی " همینم که هستم " خطرناک ترین جمله ای هست که به زبون میاریم. این يعنی اوج غرور و خودخواهی و خود برتر بینی ما. این يعنی که هزاران بدی دارم و نميخوام اونو تغییر بدم.يعنی ميخوام بد بمونمو هیچ تلاشی برای اصلاح خودم نمیکنم. پ ن : همسر طلبه میگه :نميخوام همینی که هستم باشم. ميخوام بهتر باشم
بعد ماه‌ها اتاقم رو اساسی مرتب کردم(از زیر تختم یه گونی مو جمع کردم و به نظرم وحشتناکه این حجم از ریزش مو:(( )آخرین باری که انقد کامل همه‌چیزو کرده بودم فروردین بود و حالا روزای آخر اردیبهشته. چقد یادگاری پیدا کردم ازش، یه گل خشک شده که بعد دلخوری روز تولدم بهم داده بود. چند تا ورق که یادگاری از بازی‌ کردنای اسم، شهرمون نگه داشتم به علاوه فاکتور چیزایی که تا حالا خوردیم! هیچ نمی‌دونم چه اهمیتی داره یادم بمونه که کی و کجا با هم چی خوردیم. ام
سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نیست.اما سخن از روز و پنجره‌هاي باز و هوای تازه و فلان هم نیست و همچنین تولد و تکامل و غرور. اما خب شما به چمنزار بیا.هم‌اتاقی جدیدم مثل خیلی از چیزای جدید اولش برام جالب بود. وردنه با خودش اورده که نون بپزه. بیشتر از پونزده جفت کفش اورده. بیشتر از اون تعداد دوست‌پسر داره. اینکه انقد با من فرق داره برام جالب بود. اما الان دیگه کاملاً حوصله‌سربر شده. فکر کن هر روز هر روز پنج ساعت و نیم پای تلفن همون حرفا: چی پختی، چ
من زیر قولم نزدم.ولی حق داشتم قبل از اینکه زیر همه چی بزنی برام توضیح بدی .تو گفتی سرم از خدای خواهد که به پایت اندر افتد من گفتم عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی .بعد پانزده سالو ده ماه هنوزم داغ جداییت تازه اس هنوز به اندازه اون موقع عذابم میده هنوز دلیل اشک هايه گاهو بیگاهمه چه خوبه که اینجا رو هیچکس نمی خونه.
حجم عظیم دروغ هايی که تو این چند روزه از دو یا سه نفر شنیدم غیرعادی بوده! من همیشه یک فرد بسیار خوشبین و بسیار خوش باور هستم، يعنی دیفالت مغزم بر اینه که همه دارن راستش رو میگن، يعنی یک اپسیلوم هم به این فک نمیکنم که افراد بنا به دلایل مختلفی به من دروغ بگن. خودم بلد نیستم دروغ بگم؛ بخوام هم نمیتونم، ببینم طرف ناراحت میشه از دستم یا عصبانی بازم نمیتونم دروغ بگم ؛ زبونم نميچرخه، چشام و حالتم قشنگ من رو لو میده يعنی ضمیر ناخودآگاهم کاری میکنه که
حجم عظیم دروغ هايی که تو این چند روزه از دو یا سه نفر شنیدم غیرعادی بوده! من همیشه یک فرد بسیار خوشبین و بسیار خوش باور هستم، يعنی دیفالت مغزم بر اینه که همه دارن راستش رو میگن، يعنی یک اپسیلون هم به این فک نمیکنم که افراد بنا به دلایل مختلفی به من دروغ بگن. خودم بلد نیستم دروغ بگم؛ بخوام هم نمیتونم، ببینم طرف ناراحت میشه از دستم یا عصبانی بازم نمیتونم دروغ بگم ؛ زبونم نميچرخه، چشام و حالتم قشنگ من رو لو میده يعنی ضمیر ناخودآگاهم کاری میکنه که
+با اینکه توییتر ندارم اما زياد میرم اونجاميخوام بگم که اکثرا وقتی میرم اونجا حالم بد میشهشاید برا اینه که اکثرا افسردن، شاید یه چیزایی می نویسن که حال به هم نشونشون میده+خلاصه سرتون رو درد نیارم، تمام تلاشمو می کنم تا دیگه سر از توییتر درنیارم.کارایی که می کنم تا دور شدن از توییتر برام راحتتر بشه:1.کمتر پیگیر شدن کسایی که میرفتم توییترشون رو می خوندم، اکانتشون تو اینستا و تلگرام2. کمتر استفاده از 3.تند تند پاک کردن history تا جستجوی اسم
قبلا تر ها یادمه فکر می کردم دنیای جدید کتابایی که نخوندم انگیزه ایه واسه زنده بودنبه خودم می گفتم : میم تا وقتی که این کتابا هستن چرا زندگی نکنی ؟الان بعد از مدت ها خواستم کتاب بخونم . هنوز یه صفحه نشده حوصلم سر رفت . نه این که اون کتاب حوصله سر بر باشه چون دوسه تا کتابو امتحان کردم و همین بود که بودوحشتناک تر از همه چیز برام اینه که علاقه مو به چیزایی که یه روز دوست داشتم از دست بدمچیزی که همش دارم تجربه ش می کنمحالمو روز به روز بد تر می کنه
سیمین بهبهانیرفتم اما دل من مانده بر دوست هنوزمیبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوزبگذارید بآغوش غم خویش رومبهتر از غم بجهان نیست مرا دوست هنوزگرچه با دوری او زندگیم نیست ولییاد او میدمدم جان به رگ و پوست هنوزهمچو گل یکنفسم جا بسرسینه گرفتسینه ی غمزده زآن خاطره خوشبوست رشته ی مهر و وفا شکر که از دست نرفتبرسر شانه ی من تاری از آن موست هنوزبعد یک عمر که با او بوفا سر کردمبا که این دردبگویم؟ که جفاجوست هنوزتادل ناله ی جانسوز بر آرم همه عمرهمچو چنگم
خدایا من هر وقت پدرم را میبینم نور امید در دلم روشن میشود .در حالیکه زمان در حال گذر است و سال جدید در حال تحویل و من هم مرز 29 سال را گذرانده ام  امیدوارم بتونم یه اتفاق خوب در سال جدید بیفتد و سال نو با اتفاقات خوبی همراه شود.به هر حال من دارم پا به سن میگذارم و نیازمند یه دختر برای زندگی هستم و با این فرمون اگه ادامه بدم به هیچ جا نمیرسم.از خدا ميخوام به منم یه نگاهی بکنه و روزنه ای هر چند کوچک برام باز کنه. صبر برام خیلی سخت شده و دیگع حوصلم سر
از جلسه ی روان درمانی امروز راضی بودم؛ می خوام ادامه بدم. واسه چهارشنبه ی هفته ی بعد وقت گرفتم.      حرف زدن برام سخت تر از اونیه که فکرش روُ می کردم. من خیلی زياد فکر می کنم، ولی بیان اون افکار، وقتی که روبروی دیگری نشستم، اصلن برام راحت نبود.
یک دختر نوجوان از در دفتر وارد میشه سلام نمیکنه . همینطوری میاد تو و میگه ببخشید خانم میشه به من برگه سفید بدید؟میرم جلو یه لبخند بهش میزنم ومیگم : سلام . بله . چند برگ میخوای؟(به این امید به این نوجوانان این نسل سلام میکنم که شاید محبت و سلام و لبخند و ادب و معاشرت یاد بگیرند)میگه : ميخوام بدم برام صحافی کنند  و  بعد بشه دفتر خاطراتم. بهش میگم : نظر من این هست که یه دفتر خاطرات آماده بخری . هم خیلی خیلی مقرون به صرفه هست و هم جمع و جور و هم
صدای آب رو هنوز میشنوم، اونم هم بازیش گرفته.!نه هوایِ تازه ونه لباس نو ميخوامهفت سینِ من توئیمن فقط.♧________________♧___________________♧__________________♧پی نوشت: چهارشنبه سوری و سالِ نوتون پیشاپیش مبارک.پی نوشت۲ : تا زمان هست لذت ببرین، از همین لحظه‌ی زندگیتون لذت ببرین، بریزین دور گذشته هاتونو.چهرازی نوشت: يعنی ميخوام بهت بگم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره.!
من چون اعتقاد دارم که "کار خودشونه"بعضی وقتا میترسم یه چیزایی رو بنویسمنه اینکه از حرف ی بترسماز این میترسم که حرفام به گوششون برسهو همین خوشی ها رو هم ازمون بگیرن(يعنی ميخوام درمورد یه سری خوشی هاي کوچیک بنویسم، میترسم) 
در  شرایط حال حاضر که تحریم و گرانی و سیل و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر باعث شده اسم ایران در قعر لیست کشورهاي فلک زده واقع بشه، به عنوان یک شهروند ایرانی شاید هنوزم بعضی چیزا برام مایه دلخوشی باشه . فارغ از امید به آینده و  بهتر شدن اوضاع،  بعضی کارهاي دیگر هنوز برام مایه دلگرمی است.  ادامه به خواندن کتاب‌هاي مورد علاقه ام مادامی که هنوز زنده ام و دارم نفس میکشم یکی از این دلگرمیاست. بعد از آن دیدن دوستان و عزیزانی که باعث میشن حال آ
الان (یا 10 سال دیگم) بابام پولدارترین مرد دنیام باشه، محاله برام لبتاپ(لپتاپ، لبتاب) بخره.يعنی من چه قدر احمقم! چه قدر!!!!! چرا به مامانم گفتم به جا بابام؟؟؟ اهچه قدر احمقم، چه قدر احمقم! [شکلک کوبوندن سر بهدیوار] حالا خواستم برم کاراموزی بدون لپتاپ چه جوری اخه؟؟؟!!!+ تازه همین الان سناریوی اینکه ميخوام برم سرکار، بابام نمیذاره جلو چشمه! مامانم مشخصه راضی نیست. مامانم راضی نباشه، پدر محاله راضی بشه!اه، ازتون بدم میاد!+اه چه قدر احمقم، چه
این روزا خیلی سرم شلوغه و دارم  روی پروپوزالم کار میکنم. حقوقم بعد یه ماه هنوز به حسابم ریخته نشده و نمیدونم اینا دوباره چکار اداری رو احتمالا به وقفه انداختن! اینجا حقوق ها دو هفته یک بار به حسابمونه و من الان ۴ هفتس که حقوق ندارم! به منشی دپارتمان ایمیل زدم یه هفته پیش و جوابمو نداده انقدر سرم شلوغ بوده که وقت نکردم برم دفترش ! بش که فکر میکنم عصبانی میشم بعد دوباره سعی میکنم خودمو آروم کنم. سرما خوردم و بخاطر حقوقمم ناراحتم. اما گل جدید خر
بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهايشان کردند.اما  عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.ثروت، مرا هم با خود می بری؟”ثروت جواب داد:نه نمی توانم، مفدار زيادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال ر
صدای آب رو هنوز میشنوم، اونم بازیش گرفته.!نه هوایِ تازه ونه لباس نو ميخوامهفت سینِ من توئیمن فقط.♧_______♧______♧______♧پی نوشت: چهارشنبه سوری و سالِ نوتون پیشاپیش مبارک.پی نوشت۲ : تا زمان هست لذت ببرین، از همین لحظه‌ی زندگیتون لذت ببرین، بریزین دور گذشته هاتونو.چهرازی نوشت: يعنی ميخوام بهت بگم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره.!
نپرسید حال دلم رو. نپرسید خوب نبودنم رو. انگار یه خوابه. ميخوام از خوابم پرتش کنم بیرون. کاش بری و نیای. اینجا مال من بود. گند خورد به من. به رویاهام. به داشتا هام. به حال خوبم.مرسی ازت. .پرسید اما فقط نگاه کرد و رفت. دلمو سبک نکرد. صدای بازیش میاد. هیچ کاری برام نکرد . داره بازی میکنه. من می‌رم خونه. 
دیروز تولدم بود یه روز کاملا عادی . آدمی نیستم که زياد شور و شوق تولد و جشن و کیک داشته باشم . خب برام سخته که سنم بالاتر بره و من هنوز نتونستم اون قدمی که ميخوامو برای زندگیم بردارم .دلیلش نمی دونم چیه. این روزا هزار تا تخیل و داستانای الکی میاد تو ذهنم . همش منفی همش سیاه.سخته تو مملکتی زندگی کردن که همش استرسه.  استرس جنگ قحطی درگیری و .کمتر از یه ماه دیگه به عروسیم مونده و واقعا هیچ اشتیاقی براش ندارم .به درسم نمی رسم. خلاصه که نمی دونم چه
خیلی چیزا از دست دادمفرصتایی که دوست داشتم با آدمایی که ميخوام سپری کنمخواب میدیدم همه تو خونمونن همه ناراحتن و از یه دری حرف میزنن بعد من طبق عادت همیشگیم رفتم تو پاگرد پله ها تو حیاط و کوچه رو نگاه کنم یهویی یکیو تو حیاط دیدم دلم ریخت پایین هی خیره خیره نگاه کردم خدایا چقدر شبیه بابابزرگ بود ده سال جوون تر از وقتی که مرددویدم تو حیاط" تورو خدا نرو تو رو خدا."میدویدم و تموم نمیشد فاصله ای که بینمون بودمیدویدممیدویدممیدویدمواستاد
دوشنبه روز بی رحمیه . هر چقدر شنبه و یک شنبه بیکار بیکاریم دوشنبه مثل خر همش ازمون امتحان میگیرن.زنگ اول معلم نداشتیم ازمون پودمان هم گرفتن پودمان اامات اامات بسته شد تموم شد رفت هورااااازنگ دوم شیمی لنتی اونم امتحان مستمر رو گرفت :// هفته ی دیگه هم بخواد امتحان بگیره ها بگه اینو با اون نصف میکنم یک تیر حرومش میکنم:// خستم کردددد :// هر هفته امتحان :/ زنگ سوم ورزش حدیص گفت برم پیششون رفتم:)) خیلی حدیص و ایدا رو دوس :))زنگ چهارم ادبیات لنتی اون
دیروز سرشبی حالم گرفته بود.پاشدم یکی از کشوهاي میزمو مرتب کنم.بین برگه هاي داخل کشو دست نوشته ای دیدم که از کتاب ۲۱ بود.نشستم خوندمش و چقدر جذاب بود.پرت شدم به اون زمانی که اینو نوشتم و پرت شدم به زمانی که این اتفاقات بیفته.هنوز چیزی تغییر نکرده.من همونی که اونجا نوشتم ميخوامحدود یکسال یا بیشتر از اون نوشته میگذره و هنوز اون چیزی که ميخوام اتفاق نیفتاده.جالبه بعد خوندن اون نوشته روی هوا فال حافظی گرفتم و نوشت:توقعت ازش زياده.کوتاه بیا!!!!دقیق
با مامان و بابام از خونۀ پدر بزرگم برمیگشتیم که نزدیک داروخونۀ دکتر کلاتی گفتم بابا از داروخونه برام دستکش لاتکس میخری ؟ برای نقاشی ميخوام.جلوی داروخونه نگه داشت و یه جفت ازش خریدیم ( و این قضیه مال اون روزی بود که ششمین پست  بعد از این پستو ( غم چو از حد بگذرد . ) ارسال کردم توی وبلاگ و هنوز ته دلم غصه دار بودم و اینکه رفته بودم خونۀ پدربزرگم فقط برای این بود که حال و‌ هوایی عوض کرده باشم )بعد از خرید دستکش ، میدونو که دور زدیم اول بلو
نمی دونم از چیه ؟از غرور زياد یا خجالتی بودنه که نمی تونم از کسی در خواستی بکنم حتی در حد چیزای خیلی کوچیک یا مثلا اینکه از قبول کردن کمکای بقیه متنفرررررررررررررررررررررررررررررم ینی واقعا متنفررررررررررررررمامروز توی کتابخونه یه شارژر لازم داشتم ولی خب به هیچ روشی نتونستم خودمو راضی کنم که از کسی قرض بگیرم :|
نمی دونم سال دیگه این موقع چه وضعیتی دارمحتی نمی تونم یک لحظه اش رو هم تصور کنم که آینده چه روزهايی رو برام کنار گذاشتهبه هر حال هر جایی که باشم دیگه نمی تونم از پنجره هاي این خونه به حیاط نگاه کنم و شاهد سبز شدن باغچه ها باشم، دیگه نمی تونم جایی رو که آروم خوابیده بودی رو ببینم ، دیگه نمی تونم به پله ها نگاه کنم شاید یه بار دیگه ازشون  پایین بیای، دیگه نمیتونم برم تو اتاقت وسایلت رو نگاه کنم ، دیگه نمی تونم . غار تنهايی هام داره از دستم می ره
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

تفریحی ، سرگرمی ، اس ام اس سایت تفریحی و سرگرمی آموزش دوربین مدار بسته دکوراسیون داخلی و طراحی نمای ساختمان تفریحی سرگرمی قطعات موبایل سایت تخصصی کمپانی سونی فناوری اطلاعات و نرم افزار اسکوتر برقی دانلود آهنگ جدید - بامیصدا