محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

چقدر زیاد شده فاصلمون

 دانلوداهنگ چه زیبا شده فاصلمون غرورمون عشقموگرفت ازمون (زیبا رحیمی) با کیفیت 320 با متن دانلود اهنگ عاشقونه باز صدا کن اسممو هر جمعی نشستی بگو دوس دارم عشقمو : دانلود آهنگ جدید پرستو شیرین با لینک مستقیم. عاشقونه با صدا کن اسممو توی هر جمعی .لینک دانلوددانلود اهنگ چ زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون - بی آر بلاگ دانلود اهنگ چ زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون . دانلود آهنگ زیبا رحیمی غرور · چه زياد شده فاصلمون غرورمون عش
 دانلود آهنگ چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفتی ازمون به نام غرورDownload New Mp3 Music Ziba Rahimi – Ghororمتن آهنگ غرور زیبا رحیمیچه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمونیعنی هنوز عاشقمی یا عوض شدی میخوام بپرسم نمیچرخه زبونچه روزایی که خوب بودی باهام حرفای قشنگی میگفتی برامهنوز همون دوست دارم روی قولشه ، هستی رو حرفی که گفتی برامدانلود آهنگ چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ا
و شاید تو ؛ در حال حاضرآخرین خواسته من از دنیا باشی برای داشتنت در کنار حفظ بقیه ی داشته هایمو چقدر ندارمتو چقدر بی قرارمو چقدر با من سردیو باز هم‌جقدر دلبری.دوستت دارم و دلم‌  کودک درونت را میخواهدو تو چقدر گدایی که انرا از من دریغ میکنی.و من جقدر دلتنگمو چقدر بی قرارم.
+می دونی، فک می کنم شکستن قلب واقعیهحسش می کنم، شاید نشکسته باشه ولی دردشو حس می کنم.می فهمم دردشو، از قبلم شروع میشه میره به سمت نوک انگشتای دست چپم.نمی دونم، خوبه بده ولی یه چیزو می دونم،خواستن می تونه نتونستن هم باشه.+چقدر بخوام، چقدر دنبالش برم، چقدر تلاش کنم، چقدر وقت بزارم، چقدر مواظب باشم، چقدر امید داشته باشم، چقدر اذیت بشم، چقدر قلبم سوراخ بشه، چقدر درد بکشم،چقدر چقدر چقدر، ولی نرسم؟بریدم، بسه، به خدا بسمهخسته شدمنمی خوام هیچ ک
آه چقدر سخت است احساس عدم امنیت اقتصادی . چقدر سخت است دست کشیدن از تلاش برای رسیدن به اهداف و رویاها.چقدر سخت است تقلا برای زنده ماندن به هدف اصلی زندگیت تبدیل شود. چقدر سخت است فیت نبودن با محیط و جامعه و اجبار به ادامه بازی زندگی.چقدر سخت است احساس غریبی در میان جامعه و اطرافیان خودت.چقدر سخت است نداشتن دوستانی همسو و همجهت با افکارت  .چقدر سخت است بسنده کردن به حداقل‌ها. چقدر سخت است وداع با آرمان هایت. چقدر سخت است خود را به بیخیالی و نف
بیشتر از همه تو زندگیم به خودم بد کردم می دونی خیلیییییییییییییی به خودم بد کردمخودمو نابود کردم ویهو دیدم که هیچیهیچی هیچی هیچی ازم نمونده20 سالم تموم شد و به قول زندایی م وارد دهه جدیدی از زندگیم شدمزندگی . ههچقدر همه چی نفرت انگیزهچقدر خستمچقدر در گیرمچقدر ناتوانمچقدر چیزی ازم باقی نمونده
گاهی چقدر دل ادم  میگیرد و میخواهد حرف بزندبا کسی ک بفهمد حرف ادم رابا کسی ک دوستش داشته باشمبا کسی ک سوال نپرسدبا کسی ک یک دنیا مهربان باشد و بی ادعابا کسی ک اغوشش بگیرمو ارام شومخدایا چقدر سخت است تحمل این حسچقدر سخت است.
کسی بهت نمیگه ک آخرش همه دختر به پولدار میدن نه اون ک قلب مهربونو درستکاری داره، کسی بهت نمیگه همیشه حق با پولداراس حتی اگه مزخرف ترین آدم دنیا باشن، کسی بهت نمیگه چقدر زود دیر میشه!کسی بهت نمیگه آدما چقدر میتونن بی رحم و بی وفا باشن همونا ک فکر میکردی باهاتن!کسی بهت نمیگه دوس داشتن خالی هیچوقت کافی نبوده!کسی بهت نمیگه هیشکی جز خودت مرهم دردات نمیشه،کسی بهت نمیگه دوست خوب کم پیدا میشه کسی بهت نمیگه چقدر یک آدم میتونه پست باش،کسی بهت نمیگه زن
عید امسال برای اولین بار فرآیند صید ماهی رو از نزدیک دیدم. چقدر زحمت، چقدر زمان، چندین نفر و در چه شرایطی و با چه امکاناتی. در آخر چقدر به هرکی می رسه؟وقعا تاسف خوردم، بیشتر از یک ساعت آخرش رسیدم. اما تا ساعت ها بعد ذهنم به شدت درگیر نفراتی که دیدم شده بود
سلامیه هفته ای هست می خوام بنویسم.از عید فطر در واقعاز پایان رمضونچه رمضون خوب و متفاوتی بود امسال. بعد از سالها شاید 25 سال تونستم بالاخره خدا کمکم کنه یک دور کامل قران رو بخونم.هر شب سحر بلااستثنا زینب بهم پیام داد.یعنی همه سحرها رو بیدار شدم. اینم یه رکورد 25 ساله دیگهچقدر دوستش دارمچقدر می خوام هر چی خوبیه خدا نثارش کنهچقدر برام عزیزهچقدر نمی دونم تو دل اون چی می گذره؟ اونم دوستم داره؟چقدر تو داره. اصلا احساسش رو ابراز نمی کنه. شاید هم احساس
آهنگ مسیح همینجوری داره پخش میشه . .آروم به گل چ آسون نشست دلم ببینآروم دل دیگ بی تو هر لبم ب کی خانوم بگهدوباره از اول .چقدر خاطره برام زنده میکنه .هه چ چیزایی دلم میخواد دلم میخواست کاش اون این اهنگو برام میفرستاد کی میفهمه چقدر سخته بد این همه سال جدایی؟!  کی میفهمه چقدر تنهایی دارم از بین میرم تو غم ؟! خدایا به ممن بگو این دل من کی از غم سبک میشه ؟؟ !
یه کاری کردی با من.دلم بوسیدن لبهاتو خواست.یه جوری نزدیکم می شینی دلم می خواد آغوشتوهر چی می گم نکنکار خودتو می کنی.و حس می کنم هر بار می گم نکن، اما بعدش سرم رو یم ذارم روی پات و می بوسی سرم رو.همه چی آرومه کنار تو.باید تلاش کنم از آینده نترسم. باید تلاش کنم هر روز بیشتر حست کنم.و خنده دار تر اینکه اینقدر نزدیک شدی و ازت خواستم فاصله بگیرم که داشتم از نیمکت پارک می افتادم پایین :)))))و چه شب قشنگی بود تو اون تاریکی و ماه و من و تو و آبی که ریخت
تحقیق اینترنت در پیشرفت جامعه چقدر تاثیرگذار است؟دانلود تحقیق با موضوع اینترنت در پیشرفت جامعه چقدر تاثیرگذار است؟ در قالب word و در 31 صفحه، قابل ویرایش، شامل مقدمه، تاریخچه اینترنت، هویت در عصر اینترنت، هویت در جامعه، اینترنت و نقش آن در زندگی اجتماعی، نقش اینترنت در .
این روزا فقط دلم تنگهدلم تنگه وقتایی ک بابام واس دوچرخم بوق میخرید .وقتایی ک برام بستنی میگرف میومد خونه .وقتایی ک فقط میخندید .وقتایی ک برام سیب پوس میکند راستی امشب دوباره برام سیب پوس کند فکرشو نمیکردم انقدر دل تنگ سیب پوس کنداش بشم و انقد خر ذوق ازینک با سیب اومد تو اتاقم.دلم تنگه وقتایی ک با س میرفتیم ارتفاع چقدر دلم تنگه واس اون پنجشنبه جمعه های بهاری ک از دلتنگی و ذوق دیدن همدیگه هفترو با هم میشمردیم. این روزا دقیقا بوی همون روزا ر
میخوام از همسرم طلاق توافقی بگیرم اول باید به کجا مراجعه کنم هزینش چقدر میشه و هزینه بقیه مراحل چقدر هست؟ و دوم اینکه همسرم هم باید از اولین مرحله همراهم باشه؟ سوم اینکه در شهرستان این پروسه چقد زمان میبره؟شما همراه همسرتون به دفتر خدمات قضایی مراجعه کنید.و اگر در شهرتون دفتر خدمات نیست دادخواست طلاق رو مستقیما به دادگستری بدید.معمولا زياد زمان بر نیست.فقط پروسه معرفی به مشاور خانواده وقت میبرهمنبع: سایت وکالت دادراه
مامان کارشو از دست دادمن سر کارم دارم زجر کش میشممشکلات داره منو از پا میندازه نمیتونم الکی امیدوار باشمحقوقم کمه.خانم"ع" رفته رو اعصابم .دو سه تا پسر قلدر که همکارای جدیدم هستن واسم قلدری می کننسر کار امنیت شغلی ندارم.چقدر احساس می کنم نیاز به حمایت دارم.باید یه کار جدید پیدا کرد.باید رفت.باید از اول شروع کردچقدر نا امیدی بدهچقدر سخته ندونی چیکار کنیچقدر سخته بد باشی وقتی از درون متلاشی شدیچقدر بده یکیو دوست داشت
اصلا باورم نمیشه اینهمه رفتار بچگانه و ناپخته از خودم بی ت بی نگی بی هیچ چیز فقط بچگی و بچگی واقعا چطور تونست با من ده ستل زندگی کنه چقدر بهش سخت گذشته چقدر ازار دیده من خودم اگر بودم یک سالم دوام نمیاوردم اخه یه زن چقدر بچگی باید کنه من خیلی احمقانه زندگی کردم باهاش میفهمیدم که دیگه دوستم نداره و دلشو ازم دور کرده اما نمیخواستم باور ککم و کاری کنم برای این رابطه انقدر ادامه دادم به رفتارای بچگانم قهرهام گریه هام اه اه اه اه اه اه که خس
من کسی نیستم تو که هستی ؟تو هم کسی نیستی ؟پس ما جفت همیمبه کسی که نمی گویی ؟می دانی که آن ها ما را طرد خواهند کردچقدر ملال آور است که کسی باشیچقدر معمولی که هم چون قورباغه اینام خود را تمام روزبه لجنزاری تکرار کنی که تو را می ستاید امیلی دیکنسونمترجم : کامبیز جعفری نژاد
بهش زنگ زدم.بیرون بود و صدامو خوب نمیشنید.گفتم کلاس آخرمو نرفتم.گفت آره میدونم آز داشتی!:)باید از شلوغی ها استفاده میکردم و بلند میگفتم که چقدر دلم گرفته که چقدر دلم برای همه چی تنگ شده و چقد پره.دیگه هیچ جایی توش وجود نداره.داره میترکه.داره میترکه.
من کسی نیستم تو که هستی ؟تو هم کسی نیستی ؟پس ما جفت همیمبه کسی که نمی گویی ؟می دانی که آن ها ما را طرد خواهند کردچقدر ملال آور است که کسی باشیچقدر معمولی که هم چون قورباغه اینام خود را تمام روزبه لجنزاری تکرار کنی که تو را می ستاید کارول آن دافی شاعر اسکاتلندی مترجم : منصوره وحدتی احمدزاده
من دفعات زيادی اشتباه رفتم، دفعات زيادی با آگاهی مرتکب کلمه ای به معنای گناه شدم، حتی با سرخوشی وصف ناشدنی گناه رو مرتکب شدم.اما تنها اتفاق غریب این بود که هر بار با بی خیالی پیش خودم فکر کردم.می بخشهرحمت و مهربانیش اونقدر هست که ببخشه.گفتن نباید اعتراف کرد، نباید جز به درگاه خودش اعتراف کرد.اما من اینجا اعتراف می کنم. شاید روزی روزگاری آدمی به حال من دچار بود. و شاید همین چند کلمه امید کوچکی در دلش روشن کرد.دیشب جایی که احساس کردم دی
دیشب بقدری خوش گذشت کههیچ نمیخواستم صبح شهغذا خوب بود،قلیون خوب بود،آدما خوب بودن و حرف ها همهبا بی  هیچ تاملی،سفره دلشو پهن میکنه برات،منم همینکارو کردم.وای چقدر خندیدیم،چقدر به من خندیدیم.من همه چیو براش گفتم.تا قبل اینکه مُدار بیاد زنگ زدیم به دوستش.اووفاز هیجان دارم میمیرممُدار چقدر متفاوت بود ولی.تا اومد هبا خمید تو خودش.جو سنگین شد اصن.من همش باید حرف پیدا میکردم سکوت نشه.هبا هم چشماش همش پر اشک میشد،هی هم بهش میگفت که
که تو چقدر شبیه پاییزی! ساده و نارنجی و من چقدر عاشق همه ی سادگی های رنگیِ جهانم! این پیغام خودش بود! خودِ خودِ پاییز و چه قاصدِ امینی! امشب روی همین جدول های کم عرضِ خیسِ باران اعتراف کرد که هر اندازه هم که فرزند فصل دیگری باشی، شبیه همین نسیمِ خُنکی که مامان ها دائم غرش را می زنند که با خودش مریضی می آورد، مریضی که نه، جنون! تنها مَرضِ این هوا جنون است! من مجنون پاییزم و تو چقدر شبیه همین هوای دیوانه ای! شبیه همین  برگ های ساده ی رنگی رنگی، که
یک متن زیبا این وقت‌ شب برام فرستاده، میدونم الان وقت بیداریش نیست، اما سعی می‌کنم دلشوره نگیرم.می‌خونم، به وسط‌هاش که می‌رسم قلبم میگیره، نوشته بابای شهیدم رفت مگهان. آخ خدا، زینبم، زینب خیلی قشنگم داغ دار شد:(((+ نمی‌تونم بگم چقدر اشک ریختم تو‌ همین چند دقیقه و‌نمی‌تونم بگم چقدر درد داره قلبم
همه چیز عادیه. کدهایی که روشون کار میکنم حتی اگر از سال 2006 تا حالا دست نخورده باشند و بیش از یک دهه تو پک سی دی تا حالا نگاشون هم نکرده ام عمر طولانیشون که دستمه عادیه. گذر روزها، ماه ها و سال ها هم که به سال مالی شرکت اضافه میکنن عادیه. حتی سفیدی تعداد زيادی از موهام توی سرم عادیه. ولی دیروز یک لحظه به دکمه هایی که جمع میکردم نگاه کردم احساس کردم انگار گرد پیری روشون ریخته ان؛ قوطی داره پر میشه و این دکمه ها چقدر هم قدیمی ان. چقدر زمان گذشته! این
 گاهی اوقات پس از یک بازه‌ی زمانی یک ساله مردم به این فکر می‌کنند که چقدر تغییر کرده‌اند؟ چقدر یاد گرفته‌اند و چقدر می‌دانند؟ گاهی وقت‌ها یک سری تجربیات و دانستنی‌ها یک عمر به دست آوردنشان زمان می‌برد و گاهی اوقات بعضی چیزها در اوایل جوانی دستگیر آدم می‌شود. یک سری حقایق در مورد زندگی وجود دارند که اکثر اوقات صدق می‌کنند. در ادامه با ۴۱حقیقت محض در مورد زندگی با ما همراه باشید.[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
من عاشق شدمبد جور، دیگه شکی در هیچ چیز ندارم. احساسم داره لحظه به لحظه فوران می کنه. دیشب خونشون افطار دعوت بودم. خدای من چقدر زیبا، چقدر معصوم، چقدر مهربون، چه رابطه قشنگ و محترمانه و دوستانه ای ش داشت. چه مامان مهربونیچقدر با صفا بود. چه خونه پر محبت و نوریچقدر استرس داشتم دارم می رم خونشون. خوابم نمی برد . چطوری لباسهامو در بیارم. خجالت می کشیدم اون چطوری خواهد بود؟ من که همیشه با چادر می دیدمش حس عجیبی بود خیلی عجیب.ساعت 4 با هم ح
امروز برام همه چیز تموم شد انگار که پیششون نرفته بودم ! اینقدر ارومم  اینقدر که دارم باب میل خودم درس میخونم یکم اعمال کاری دارم که این چیزام قطعا تا فردا درس میشه :))امروز با یک دوست جدید قرار دارم با یکی که صداشو شنیدم  ولی در ارزوی دیدنش موندم  با یکی که مثل خودم ولی متفاوت تر سختی کشیده!!زندگی آدم ها فراز و نشیب زياد داره اینقدر که خودمونم باورش نداریم اینقدر که وقتی میریم جلوتر نمیفهمیم چقدر از راه های نرفته رو رفتیم چقدر راه ها ساخ
همیشه وقتی عصبانی میشدم خیلی واضح بروز میدادم که عصبیم و بد خلق بودم.اما الان عصبی که میشم آرومتر از هر وقت دیگه ای میشم و حتی ساکت ترشاید دارم بزرگتر میشم.چقدر این روزا به نشانه های بزرگ شدنم دقیق میشم.و چقدر این روزها دارم سعی میکنم به خودم کمک کنمو چقدر این روزها دست های خودمو گرفتم و دارم هر لحظه به خودم کمک میکنم که زمین نخورم و قوی بمونم برای بعدها که نمیدونم سرنوشت چه خوابی برام دیدهامیدوارم زندگی همتون بی مشکل باشه و همیشه ق
ایستگاه اخردر هر ایستگاه چقدر منتظر می مانیمو ایستگاه اخرمان کجاستایستگاه مذهبایستگاه خانوادهایستگاه فرهنگایستگاه جامعهو ایستگاه وطنایستگاه  عاشقیو همینطور که در یک ایستگاه منتظری -و چقدر هم منتظر میمانی-  اصلا میدانی که ایستگاه بعدی کجاست؟و چقدر در ان خواهی ماند؟در ایستگاه شغل تکراریت؟ یا ازدواج اجباری ات تا کی میمانی؟ در افسردگی و سرخوردگی اجتماعیت؟ در نا امیدی های تحمیلی وطنت ؟ در خفگی حکومتت مفسد چطور؟ در کدام ایس
امروز درس نخوندم، حوصله نداشتم! عذاب وجدانش رو هم ندارم چون فکر کنم لازمش داشتم. فکر حجم درسهای مونده و نخوندم اذیتم میکنه  فکر اینکه چقدر مونده و چقدر باید خونده هام رو مرور کنم و چقدر از هدفم دورم یا نزدیکم همش ذهنم و درگیر میکنه! ! چقدر احتیاج دارم یکی که نتیجه ای مثل هدف من داشته بیاد بهم بگه منم تو این برهه اینجوری بودم!!! چقدرررررر لازم دارم! چند شب‌ پیش خواب میدیم توی همون شهرم!فقط امیدوارم!کمتر از سه ماه به برگزاری  آز
کتاب میخوندم، نه زياد نه کم، معمولى.کتابخونه نداشتم واسه همین کتابامو یه مدت میذاشتم تو کارتن و بعد میذاشتمشون تو کمد لباسام .تا اینکه دیدم یه وقتایى برادرم میرفت سروقتشون و بدون اجازه کتاب برمیداشت.اگه کتاب خون باشى و کتاب دوست داشته باشى میدونى که این کار دست کمى از قتل نداره برات، خلاصه دعوامون شد و منم کتابا رو جمع کردم ، کتاباى مزخرف رو بیخیال شدم خوبا رو  که حدودا  هفتادتایى میشد رو برداشتم گذاشتم تو کمد میزم. تا اینکه دیگه از
کتاب میخوندم، نه زياد نه کم، معمولى.کتابخونه نداشتم واسه همین کتابامو یه مدت میذاشتم تو کارتن و بعد میذاشتمشون تو کمد لباسام .تا اینکه دیدم یه وقتایى برادرم میرفت سروقتشون و بدون اجازه کتاب برمیداشت.اگه کتاب خون باشى و کتاب دوست داشته باشى میدونى که این کار دست کمى از قتل نداره برات، خلاصه دعوامون شد و منم کتابا رو جمع کردم ، کتاباى مزخرف رو بیخیال شدم خوبا رو  که حدودا  هفتادتایى میشد رو برداشتم گذاشتم تو کمد میزم. تا اینکه دیگه از
آقایونی که به بیماری چشم چرانی مبتلا هستید، کافیه یه بار یه چشم چران دیگه رو ببینید که چطور به نوامیس خودتون نگاه میکنن، تا بفهمید چقدر این رفتار زشت و چندش آوره. اگر بدونید اون آقایون چشم و دل پاک چقدر باشخصیت و بانزاکت به نظر میان. برای خودتون شخصیت قائل بشید.
نشستم درباره دوست داشتن هام فکر میکنم.دو تا پسر دارم.حتی حالا هم که بزرگ شدن سر میزان دوست داشتن با هم رقابت دارن.کاش دوست داشتن هام رنگ داشت و بقیه میدیدن.میدیدن که رنگ دوست داشتن همسر چه رنگیه.رنگ دوست داشتن پسر بزرگه چقدر تند و شدیده.رنگ دوست داشتن پسر کوچیکه مثل یه ملحفه تمیز نرم و آروم بغلت میکنه.رنگ دوست داشتن مادر چقدر اصیل و قدیمیه.رنگ دوست داشتن خواهرم وسیع و لطیفه.و دوستانم.هر کدوم یک‌رنگ رو به خودشون اختصاص میدن.اینجوری دیگه هیچ کس
چقدر به موقع اومد ؛پیرزنی که خیلی وقته برای کمک زنگ خونه را میزنه .چندین سال؛هفته ای   یک بار نشه حداقل دوهفته یه بار میاد.مامان میگه آدم نباید کسی را از در خونه اش دست خالی رد کنه ،هربار که از پول و خوراکی و لباس   واسش بردیم  یه تیکه از غم  اتفاقات تلخ ِ  زندگیش را  تعریف میکنه ، نمیدونم چقدر راست میگه و چقدر دروغ.   البته ، بنظر نمیرسه که دروغ بگه ! فقط دعاهاش،فقط اینکه  از در خونمون بدون  روزی نره  ،مهم اینه
مطلب صدیقی را که می‌خواندم -البته من شاگرد صدیقی بودم خدمتشان هم رسیده
بودم خانه ایشان هم رفته بودیم- دیدم که این استاد تحصیل کرده فرانسه چقدر
قشنگ مطلب می‌نویسد؛ چقدر آیه، حدیث، شعر عربی، شعر فارسی و. بلد است.
این مطلب را برای پسرم تعریف کردم، گفت که چرا اینطور شده؟ آن استادانی که
شما تعریفشان را می‌کنید مثل همایی و فروزانفر و بهمنیار و بهار و. کجا
هستند و چرا دانشگاه‌ها و به‌خصوص دانشگاه تهران به این حال و روز افتاده
است؟ گفتم جمعی
صبح جمعه باشه ، بیدار بشی ببینی داره برف می باره. اونم چه برفی. آسمون کلا رنگ خاصی گرفته.از اون قشنگتر ببینی بابات حلیم درست کرده و سهم تو رو هم فرستاده.و وقتی میخوریش دقیقا مزه حلیم بچگیهاتو بده. حلیم روزهای تعطیل و زمستون و برفی.چقدرررر لذت بخشه.زنگ زدم بابام کلی ازش تشکر کردم. گفتم بابا خاطرات بچگی رو برام زنده کردی. دوستت دارم. خوشگل کی بودی تو.چقدر خوبه زنده باشی ، سالم باشی ، چشم داشته باشی ، مزه ها رو تشخیص بدی.چقدر خوبه بابا داشته باشی
راستش را بخواهید گاهی. با حسرت به دخترو پسرهایی نگاه میکنم که عاشقانه دست هم را گرفته اند و با هم قدم میزنندحسرت چقدر تلخ است. اینکه این حس را ندارم. این ثانیه هارا ندارم اما این چیزهارا. خیلی دوست دارم .چقدر تلخ است حسرت میکشم وقتی زوج ها را میبینم که عاشقانه حرف میزنند. که مردی عاشقانه زنش را دوست دارد. و بلعکس.حسرت میکشم. با دیدن این حس های دو طرفه بِینشان .تلخ است که خوشبختی قسمته من نیست و تنها ماندن برای من رقم خورده چ
انگار که دستمو گرفتم به پایین دامنشالتماسش میکنم که نره،که تموم نشه،ماه رمضون.هرگز باور نمیکنم،و هرگز اینچنین نیست،که تو ببینیکه من چقدر دنبالت میگردم،ببینی چقدر میخوام هدایتم کنی،ومنو تنها بذاریو هدایتم نکنی.هیهات!ما ذلک الظن بک!
روزشنبه به بخش کوچکی از داستان یک انسان موفق گوش می کردم و هنوز مبهوت پرکاری این بشر هستم! چقدر تلاش؟ چقدر پشتکار؟ مگه داریم؟ همیشه خودم رو آدم با پشتکاری می دونستم اما با شنیدن چند تا جمله فهمیدم که خیلی بیشتر میشه کار کرد و نتیجه گرفت و لذت برد .پس تا میشه باید گازش رو گرفت و رفت تا نفس هست.
گاهی دلم میگیره از فکر کردن به اینکه ترس با آدم‌ها چیکار میکنه. چطور روح و روان ادمهارو به بند میکشه و اسیر میکنه. ترس از مردن، ترس از مذهب، خدا و اون گرز داغش و بدتر از همه، ترس از اشتباه کردن. وقتی به این فکر میکنم که چقدر روان انسان‌ها در مقابل ترس ضعیفه و چقدر با ترسوندن، قابل کنترل میشن دلم میسوزه. ترس مکانیزم عجیبیه‌ و قسمت تراژدیک داستان اونجاییه که یه عده به خوبی با این مکانیزم آشنا هستن و به راحتی با استفاده از اون آدم‌ها رو کنترل می
بسم اللهاین یادداشت رو برای این می نویسم که این روزها یادم نره. این حس نابی که تو دلمه و برام خوشحالی بی حد و غم بی حد همراه خودش آورده. حالا که مثل ابر بهارم. بی دلیل همه جا میزنم زیر گریه. سر کار، تو کتابخونه، تو خیابون تو دانشگاه. همه جا. این یادداشت رو برای این می نویسم که یادم بمونه چقدر حالم خوب بود این روزها و چقدر و قوی بودم. چقدر جرات پیدا کردم برای کارهایی که اگر این حس تو دلم نبود هرگز سمتشون نمی رفتم. چقدر به من حس پرواز داد این حس. یادم
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی