محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

مهراب چرا اونذی سراغم

درمسجد امشب دیو کمین استشکاراو شیر حیدر دین است آفتاب نمی تابی چرا امروز دانی که نورت پر ز تسکین است صبح گشته و مهراب تاریک است خاری که آنجاست زهر آگین است شق القمر کردند فرق ماه مهراب از خون سرخ و رنگین است این ماتم جانسوز تنهایی بر شانه های باغ سنگین است در شهر عشق بن بست یک کوچه الغوزشان با اشک آمین است بقض خفه کرده دو برادر را بر آه آنان مهر تمکین است اشکان چشم دختر مهتاب بارانی از یک سیل سهمگین است 
دیشب خواب چشماتو دیدمخواب نگاه پر معنا تودیدمتوی بارون قدم به قدممنو تو کنار هممن با باله پرواز توی اوج آسمونهاتو با گرمای حرفات توی دل ابراسرمای خیسه بارون روی شونه هامگرمای حرفات روی نفسامتاریکی‌شوم شب اومد سراغمترس از دوری چشمات اومد سراغملحظه وداع چشماتدوری از گرمای نگاتپرندهٔ نحس صبح اومد سراغملمس پرهاش کردبیدارمنگاه من به اتاقخالی‌خالی‌ از اون رویای خیالی [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
دانلود اهنگ مهراب چرا اومدی سراغم (کیفیت 320) همراه با متن دانلود اهنگ مهراب چرا اومدی سراغمدانلود اهنگ مهراب چرا اومدی سراغمJul 20, 2017 - از اون موقع بود که اسم خودمو گذاشتم مسکن اما چرا من چرا من خدا چرا مهراب خدایا تو که . ای بابا بازم که تو اومدی انگار واسه همه ی دکترام آشنام. ولی فقط . چه قلبی که شکسته چه دلی که خورد نشده و چه سردردایی که نیمه شب سراغم نیومده. چرا .Sep 22, 2016 - خاطراتم میاد سراغت به خاطرت چیکار کردم دیگه دیره من زیر خاکم . آهنگ
میگه خوابتو دیدم!میگم چی؟میگه نمیدونم کجا بودیم یا تو چه دنیایی، یه جا بود که همه جاش تاریک بود، من زندانی بودم و تو زندان بان من بودی!هر بار میومدی سراغم برام نور می اوردی! با مهربونی! و من همیشه منتظر بودم تو بیای!گریه ام میگیره!عوضش خودم یه جا اسیرم که هیچکس حالمم نمیپرسه چه برسه به تقسیم  نورش با من.! 
دردها منظم نیستند اما حضور دارند، سوار کندترین اسنپ دنیا شده ایم و تا مطب دکتر هفت خوان ترافیک در پی داریم، هر چند دقیقه درد به سراغم می آید و نفس می کشم، دلم میخواهد دست مادر را فشار دهم اما می دانم از درد کشیدن من اذیت خواهد شد، به روی خودم نمی آورم و در سکوت درد می کشم و زمان درد را در دفترچه ی کوچک توی کیفم یادداشت می کنم، برایم زیاد دعا کنید تا همه چیز بالاخره به خوبی و خوشی تمام شود و نوزادم را در آغوش بگیرم. 
دانلود آهنگ علی یاسینی به نام برگرد دانلود موسیقی جدید علی یاسینی بنام برگردDownload New Music Ali Yasini – Bargardترانه ، آهنگ ، تنظیم ، میکس و مسترینگ: علی یاسینیگیتار: هیراد نیکناممتن آهنگ جدید علی یاسینی بنام برگرد :از هرجا رد میشم همش حرف توئه ولی از ترس آبروم من اصلا نمیارم به روممن که بد تنگه دلم انگار اصلا بی تو نمیتونم ولی تورو نمیدونم تورو نمیدونمخودت ببین چیکار کردی تو با من یادگاریات هنوز کنج اتاقن فکر تو هر شب داره میاد سراغمبرگرد پا رو دل د
دیروز تصادف کردم.توی راه برگشت بودیم، با توتوله. ماشین بزرگ‌تری از پشت زد به ماشینی که ما سوارش بودیم و باعث شد ماشین ما بیش از یک دقیقه قیقاج برود وسط بزرگراه و راننده مدام ئه.ئه.» بگوید و فرمان را بپیچاند و آخرش هم از سمت راست، ماشین رفت توی سطح شیب‌دار چمن‌های وسط بزرگراه.و ما سنگ شده بودیم!این فکر مدام می‌آید سراغم که چرا من توتوله را بغل نکردم یا دستش را نگرفتم (البته یادم نیست؛ احساس می‌کنم آن موقع دستش را گرفتم یا دستم را جایی روی
نمیدونم چرا امشب یهو این حس اومده سراغم که اگه یهو ازدواج کنه چی؟! در حالیکه ۱۹ با هم بیرون بودیم و خیل هم خوش گذشت. امروز هم قرار داشتیم و بنا بردلایلی کنسلش کردیم. دلم گرفته بود امروز حس میکنم مامانش بهش شک کرده. خیلی هم روش حساسه، هی زنگ میزنه بعید هم نیست این اتفاق. نمیدونم چی پیش میاد. ولی کاشکی هرچی قراره بشه زودتر معلوم بشه. حتی اگه قراره تموم بشه و ازدواج کنه! حالا اصلا خبری نیستا . دیشب اون همه کیف کردیم  با دوچرخه و حرف
سلتم خووووووو من رفتم مهمونی خوب بود هرچند عکسا دیدم دوباره حسای منفی اومد سراغم اما خو رفتم بعدشم رفتیم خ مادرشوهر و شام اونجا بودیم خوب بود خداروشکر بچه ها میشه انرژی مثبت بفرستین برام؟ میخوام برم دنبال کار دیگه خیلی خستم ازونجا از سال ٩٣ اونجام و خب محیط باعث ددگیم شده درسته کار با بچه سخته اما من عاشق معلمیم اما محیط و همکارا دده ام کردنامروز فستم یعنی زیر ٥٠٠ ک باید ببندم و کربوهیدرات و قند و روغن و . هم نخورم تا الان
هیچ دوستی ندارم باهاش اوقاتی رو بگذرونم همه رفتنسه روزه دل گیرم و گیجامروز روز تعطیله هر کی میبینم استوری شمال و سفر و جوج زدن و اینا گذاشتهمنم خیلی دلم گردش میخادفکر کنم قرار کار گر بیاد خونمون و گرفتاریاش و کار کردن خونه دلم تنهای هم که میاد سراغم فقط روزای که تنهاس میخاد با من باشه!دیروز زنگیدم یکی دوستام که زیاد دوست هم نیست ولی از ناچاری و دلتنگی گفتم بیاد خواستم بیشتر باش باشم که گفت ساعت ۷ باید بره جایی (با اون نیومدنش ) گفتم ب
خوشبختانه دارو خریدم!چه اسفناک بود وضعم امروزبا حال خراب و تنگی نفس رفتم پیش دکتر و التماسش گردم برام دارو بنویسه تا زودتر برم یه شهر دیگه و بخرم حالم خوب نبود.واقعا داشتم می مردمخدارو شکر الان دارو دارمیه سری احساسات وجود دارن که باید کنترل شده و محدود باقی بمونن.احساساتی مثل تنفر،دوس داشتن،حسادت،رنج،اندوه و عصبانیتدر حال حاضر الان که سر کارم دارم با همشون دست و پنجه نرم می کنم   روحم فرسوده شده و آسیب دیده و نیاز دارم برای مدت
سلاماومدم چن خط لااقل بنویسم و برم!از صب بیمارستان بودم برا ارزیابی درونی. میخان بیمارستانشونو اموزشی کنن. نهارمو همونجا خوردم و برگشتم ستاد طرفای دو و نیم و تا الان وخ تلف کردم. الانم زنگولیدم ماشین بیاد سراغم که برم جلسه. جلسه هه تو یه محله ایه. یه تشکل مردمی تشکیل دادیم تو 5 تا محله و این جلسه ها مربوز به این جمع های مردمیه! ملت نشستن دارن مقاله isi مینویسن و منم راهمیوفتم تو محله های شهر و مردم رو تشویق میکنم به اینکه اشغال نریزن زممین و بیان
تاریک بودم و بی انرژی. سیاهی قلبم رو مملو ساخته و راه نفسم بالا نمی اومد. فقط می خواستم یه جا بیفتم و ناله کنم و زار بزنم . کر کره های دنیا رو کشیدم پایین تا برم زار بزنم و دور بشم از همه ی آدما که برای من مرهمی نداشتن. هیچ کدومشون تو دست هاشون شمعی نبود و هیچ کدومشون رو نمی خواستم. فقط می خواستم غرق بشم و بیشتر فرو برم.دلم میخواست بیشتر لوس بشم و بیشتر قهر کنم و هیچ مهم نبود که هیچ کسی هم نیست که منت کشی مو کنه و لوسی ای که کش اومده بود رو جمع و جور ک
این روزها همون حس خوب و نابی که تو دوره دکتری داشتم دوباره به سراغم اومده. روزهایی که درگیر مشکلات واحد تولید میشم، پیش آمدها و داده ها رو میارم تو واحد تحقیقات و با همکار با سابقه ام سونت سعی می کنیم حلشون بکنیم خیلی خوشحالم. سه شنبه که با مدیر تولید که یه خانم نازنین بلژیکی و یکی از سه راهنمای کاری منه صحبت می کردم بهش گفتم که خیلی راضیم از کار کردن با هماهنگ کننده پروژه های پلنت. گفت ما هم ازش خیلی راضی هستیم چون واقعا برای پلنت دل می سوزونه
سلام روزتون شاد و پر انرژییک دوست خیلی عزیز برام مدل پرده ساده فرستاده. پرده های قشنگ خونه ی خودشبعد هم یه آهنگ بینظیر که بیشتر از ده بار تا الان گوش دادم یک دوست دیگه برای مامانم نذر کرده و بهم میگه که تو دعاهاش ما را یاد میکنهیک دوست دیگه هر روز سراغم را میگیره و کلی بهم انرژی میدهیک دوست دیگه با سراغ گرفتناش دلم را گرم میکنهیک دوست دیگه بهم غرغر میکنه و بهم میفهمونه که براش مهم هستم و نبودنم براش سختهو این یعنی که شماها از دوستای دنیای واق
گفت: " این روزها، کمی افسرده به نظر می رسی."گفتم: " واقعا؟ "گفت: " حتماً نیمه شب ها، زیادی فکر می کنی. من فکر کردن های نیمه شب را کنار گذاشته ام.""چه طور توانستی این کار را بکنی؟ "او گفت: " هر وقت افسردگی به سراغم می آید، شروع  به تمیز کردن خانه می کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف ها را می شویم، اجاق را گردگیری می کنم، زمین را جارو می کشم، دستمال ظرف ها را در سفید کننده می اندازم، کشوهای میزم را منظم می کنم و هر لباسی را که جل
سلام ظهرتون شاد و شنگولاول از نل تشکر کنم، که همین که حواسش بهم هست یه عالمه حس خوب بهم منتقل میکنهاینکه وقتی در زمان هر روزه غایب میشم سراغم را میگیره بهم نشون میده چقدر دوست با توجهی هست. ازت ممنونمدر یک اقدام ناگهانی خواهر نوبت آرایشگاه گرفته بود برای امروززنگ زد و خواهش کرد که باهاش برم و فندق را نگه دارم چون میخواست یه سری کارهای خیلی زمان بر انجام بدهمنم با اینکه یه دنیا کار و برنامه برای امروز صبح داشتم سریع رفتم سراغشاز این طرف شهر د
نمیدانم تا کی قرار است دلتنگی سراغم را از خودم بگیرددلتنگی هنوز دست از سرم بر نمیداردگاهی تنها می شوم ونگاهی به پشت سر میاندازمپشت سر همان گذشته ای است که زمانش برای من گذشته استولی هنوز برای من مانده است همه بد بودنهایم دران زمانودر مسیرفکرم زمان با من می اید وگذشته را می اوردخسته شده ام مرا دریاب .خسته شده ام مرا از همه انهایی که تو از من میگیرد بگیر
آخرِ فصل چهارم را خیلی دوست داشتم؛ اینکه آریا بالاخره سوار کشتی شد و رفت سمت براووس، که واقعاً دوست داشتم بدانم چجور جایی است و در آن‌جا آریا چه می‌تواند بکند، و اینکه تیری‌ین همراه وریس (دو شخصیت محبوبم که باهوش و به‌دور از خودخواهی صرف‌اند) گریخت.مطلبی که دارم درموردش فکر می‌کنم» و می‌نویسم خیلی طولانی است! تا این‌جا که شده ده صفحه و ایراد از من است که موکولش کردم به روزهای آخر و اتفاقاً در همان روزها آن کار شیرین وقت‌گیر پیش آمد و دی
سلام روز و روزگارتون لبریزاز حس های خوبهمچنان شلوغمهمچنان تا در توانم هست از مامان مراقبت میکنمهمچنان دارم اسباب کشی و بردن وسیله ها را انجام میدمو همچنان حال دلم خوبهیکشنبه تا ساعت 5 موندم سرکاربعد بدو بدو خودم را رسوندم خونه. با بابا سریع کار را شروع کردیمشوهر خواهرم هم اومد کمکمون تا نزدیک ساعت ده و نیم یکسره کار کردیم و حسابی خسته شدیمصبح دوشنبه نزدیک ساعت 8 بیدار شدیم و بعد از صبحانه مشغول شدیمخواهرم و فندق 9 اومدن خاله جان هم ظهر اومد
- چند روز بدی رو گذروندم . اتفاق خاصی نیفتاده اما اوضاعی داشتم بسیار بد . الان دیدم اصلا یادم رفته بود وبلاگ دارم . نوشتن یکی از روشهایی هست که تسکینم میده و اصلا هم نمیدونم چرا . نویسنده خوبی نبودم هیچوقت . بدترین نمره های مدرسه ام مال عربی شیمی و انشا بود . اما نوشتن رو دوست دارم همینطوری که اینجا مینویسم به روش هویجوری  . توی این چند روز با چند نفر حرف زدم . یکیش یه دوست دوره دبستانم هست که متاسفانه توی این شهر نیست . یکیش همکلاسی دانشگاهمه
گاهی بعضی از تغییرات را دوست ندارمشاید بارها و بارها اینجا نوشته باشم که حالم خوب نیستشاید بارها گفته باشم از زندگی فعلی ام راضی نیستمشاید هم بار ها و بار ها گفته بودم که تغییر کرده ام آن هم یک تغییر اساسی.من بعضی از تغییر ها را دوست ندارم. اصلا تغییری که نتوانم تغییرش دهم را دوست ندارمهمیشه با شرایط زندگی ام به دو صورت مواجه میشدمیا هر چه بود شرایط را میپذیرفتم و یا نمیپذیرفتم و برای تغییرش تلاش میکردماما تا به حال پیش نیام
از دانشگاه به اینور از بس که سرم شلوغ بوده هیچ وقت فرصت حساب کردن سنم رو نداشتم تا این چهارشنبه!تفاوتش رو هم اونقدرا نمی فهمیدم.رفتم سر کلاس و استادم همونی بود که سال اول استخدامش من و 5 نفر دیگه از همکلاسی ها باهاش کلاس داشتیم، درسی بود که انصافا نه خوشم میومد ازش و نه می فهمیدمش ،بنابراین تصمیم گرفتم نماینده کلاس بشم و با بذله گویی درس رو پاس کنمیادش بخیر 4 سالی میگذره! چهارشنبه که سر کلاس همون استاد رفتم خیلی آروم  یه گوشه نشستم و فهمیدم ک
مسخرررررررره.a باز آیدیش رو کردهِ آیدی قبلیش.ولی من دیگه اعصابم نمی کشید بشینم ببینم چه غلطی میکنه از مخاطبین تلگرامم حذفش کردم.ولی نتونستم شمارش رو کلا حذف کنم.100 که نه بلکه 27802 درصد مطمئنا با کسی حرف میزده که اونطور کرده.بابا اصلا به جهنممممممممم که حرف میزده فقط کاش میدونستم چطور میشه این عادت چک کردن رو از سرم بندازم.شاید اگر این عادت از سرم بیوفته کمتر بهش فکر کنم.ولی به قرآن انگار میخوان با گیوتین سرم رو قطع کنن.نمیتونم شماره ل
فردا باید شال/روسری سر کنم و زشت زشت (قیده؛ مثل خشک خشک، یواش یواش.) برم مطب. اعتراف می کنم یکم شرم دارم از این که خودم روُ اون ریختی در معرض دیدگان عموم قرار بدم. ولی این احساس به هیچ وجه باعث نشده از انتخاب این مدل مو سر سوزنی پشیمونی به سراغم بیاد. تقصیر حجاب اجباریه. به من چه.     فردا یه حموم حسابی در انتظارمه، و بعد رویارویی با جامعه. واقعیت اینه که اکثر مردم معمولاً کمتر از اون چیزی که آدم فکرش روُ می کنه به جزئیات دیگرانِ اطرافشون تو
شاید بالاخره پیداش کردممی دونم تو دلم پر از دلهره است ولی هر چی هست تو اخرین سالهای دهه چهارم زندگی خیلی حس قشنگیه. اصلا فکر نمی کردم بعد از این همه سال دوباره قلبم بخواد بتپهدوباره وقتی نمی بیندش بهانه بگیرهوقتی نمی یاد بی حوصله بشهدوست داشته باشه فقط اونجا باشهچقدر دوست دارم بغلش کنمچقدر دوست دارم پیشونیشو ببوسمدستهای کوچیکش رو دستم بگیرمچقدر تو ذهنمه. مدام و مدام و مدامو چقدر تحویلم نمی گیرهچقدر دوست دارم بدونم اون نسبت به من چه احسا
سلاماخر هفتتون بخیر عزیزای دلبرا من  که از چهارشنبه تعطیلاتم شروع شده »)دیروز تا 9 کلاس بودم و فست امروزم از صبح 8:30 بیدار شدم و آبگوشت بار گذاشتم بهتره بگم اولین تجربه آبگوشت پزیمه بعدش همسر بیدار کردم صبحونه دادم عزییییزم میگه چقد خوبه تو خونه ای :) همسر که رفت منم مشغول شدم یه لیست نوشتم و شروع کردم خونه جونو تمیز کردن :) یه سری اهنگای دهه 70 دان کردم و ظرفا رو شستم +هال مرتب کردم+اتاق خوابو مرتب کردم+دستشویی شستم یه دونه جاروی خونه مونده اون
از بس با هم جنگیدن سر جای وسایل و کتاب و کیف و کلاه و .، بخشی از اتاق کوچک کار رو گذاشتم برای ریخت و پاش های همیشگی پسرک. سبدی برای لباس های بافتنی بیرون، کیف هاش ، کلاه و دورگردنی هاش، کمربندها و شلوار بافتنی و .این قسمت اتاق همیشه ی خدا نامرتب و به هم ریخته ست. همیشه ی خدا نامرتبه. روزی ده بار هم مرتبش کنم، روزی بیست بار به هم می ریزه ش .گاهی صداش می کنم که ( بیا مرتب کن). با هزار غر غر و نق نق کار می کنه و باز پنج دقیقه ی بعد همه چیز پخش و پلاست.امش
دو روزه اینستا روُ از رو گوشیم آنیستال کردم. دیگه بسمه دیدن زن ها و دخترهایی که جذابیت ظاهریشون متوسط رو به بالاست (بر اساس معیارهای خودم، نه اکثریت جامعه.). دیدنشون دلسردم می کنه، چون می دونم من خیلی باهاشون فاصله دارم.      امروز تو راه برگشت از مطب، یه پسری که سنش بیست و خرده ای میزد آهسته بهم گفت "چقد زشتی." و همون طور که سرش تو گوشیش بود از کنار رد شد. اصلاً ناراحت نشدم. من سر احساساتم با خودم تعارف ندارم، معمولاً هم اهل سرکوب ک
راستش فکر نمیکردم که دوباره شروع کنم درباره این موضوع نوشتن متاسفانه نتونستم جز فرشته با کس دیگه ای تقسیم کنم حس‌م رو و خب ذهنم احتیاج داره به با جزئیات نوشتن بعد از اینکه موضوع مورد علاقه‌م رو پیدا کردم ، شروع کردم به خوندن رزومه کل استادهای دانشکده و در آخر به یک گزینه رسیدم و هرکار کردم استاد دیگه‌ای رو  به عنوان بک آپ نتونستم انتخاب کنم حتی این موضوع رو تحلیل کردم که چرا این استاد خانم رو انقدر لجبازانه  انتخاب کردم پشت کلی
سلاماقا چه خبر؟ سرده هااا یخ کردیم بخدا.گفتم امروز که زود بیدار شدم یه پست بذارمچند وقت پیش شب دو تا کاسه کوچیک سوپ شیر خوردم. از دل درد از ۲صب بیدار بودم. نگم براتون تا ۶ صب دشوری بودم. روزشم خیلی دلپیچه داشتم.گذشت تا هفته پیش داشتم شب درس میخوندم. ادای ادم حسابیا رو دراوردم. یه ماگ بزرگ شیر و عسل درست کردم و زدم بر بدن. گفتم شب اروم بخوابم. رفتم تو تخت. خوابم برد یا نبرد از دل درد و دل پیچه پاشدم. وحشتناک. دل و روده ام داشت میزد بیرون. فهمیدم شیر ب
طبق معتبرترین اسناد تاریخی و نقل ها سیف الدین جد بزرگ
میرزا بوده، میرزاوند اصالت تُرک اهل سنت دارد از نسل داریوش هخامنش است فرزندان میرزا طایفه میرزاوند رو تشکیل دادندمیرزا خود چهار پسر به نام
های کلورضا-رضا-شیرمرد و شیرزاد داشت که نوادگان آنها در بخش الوار گرمسیری و
اندیمشک ساکن می باشند میرزا به غیر این 4 پسر یک پسر دیگر دارد به اسم احمدبک که آن اوایل سال های زندگی از پیش پدر به محل لرستان هجرت کرد و در آنجا ساکن شد و به میان طایفه چگنی
هفته پیش خیلی خوب بود و چقدر سریع گذشت. رفتم شهر رومئو و ژولیت را دیدم و یک دل نه صد دل عاشقش شدم. نمی دانم چطور شد که یکدفعه هوای رفتن به این شهر به دلم افتاد، آنهم بین اینهمه شهر ایتالیا. دوست دارم حتما برگردم و یکبار دیگر ببینمش. از آن شهرهای ثروتمند است و پر از توریست. با اینکه وسط هفته رفته بودم و خارج از فصل سفر و تعطیلات اما شهر پر بود از ادم هایی که در حال یللی تللی بودند و معلوم بود جزو ساکنان نیستند. کلا ساکنان شهرهای تورینو یا میلان را ک
طبق معتبرترین اسناد تاریخی و نقل ها سیف الدین جد بزرگ
میرزا بوده، میرزاوند اصالت تُرک اهل سنت دارد از نسل داریوش هخامنش است میرزا خود چهار پسر به نام
های کلورضا-رضا-شیرمرد و شیرزاد داشت که نوادگان آنها بطور متمرکز در بخش الوار گرمسیری و
اندیمشک ساکن می باشند و بطور پراکنده در سایر نقاط ایران ساکن می باشند میرزا به غیر این 4 پسر یک پسر دیگر دارد به اسم احمدبک که آن اوایل سال های زندگی از پیش پدر به خرم آباد هجرت کرد و در آنجا ساکن شد و به میان ط
راستش خیلیییی وقته ذهنم درگیره بیام از تجربه های این یه ماهم بنویسم از عاشقیم از سختی داخلی از 6صبح به زور به سرویس رسیدنا آهنگ غمگین گوش دادنا .اولین بار یک ماه خونه نرفتنم از فول تایم  فیلم دیدنم .از یلدا از خواهریا .ولی گذشت و مودم تغییر  کرده .به معنای واقعی کلمه نیو لایف ایز  لوودینگ عاشقیم شاید فرجام نداشته هنوز ولی هبیییچ وقت هبیییچ وقت این لطفشو فراموش نمیکنم واسه تغییری که تو زندگیم داد دوسش دارم حتی اگه دوست داشتن از ج
تصاویری از بازیگران ایران در کشور برزیلمجموعه : عکس های بازیگرانتصاویری از بازیگران ایران در کشور برزیل سام درخشانی، سیاوش خیرابی ، پژمان جمشیدی، کامران تفتی، رضا یزدانی، محسن تنابنده، سید جواد هاشمی از جمله هنرمندانی هستند که در این تصاویر حضور دارند. به گزارش تالاب رضا یزدانی، حسام نواب‌صفوی، پژمان جمشیدی، سیاوش خیرابی، فاطمه گودرزی، مهراب قاسم‌خانی، سید جواد هاشمی، محسن تنابنده، لیندا کیانی، نرگس محمدی، کامران تفتی، م
سلام دوستای بی نهایت مهربونمزبانم از تشکر بابت اینهمه محبتتون قاصر هستدوستای زیادی که از بهم پیام دادید و هر روز سراغم را گرفتید. دوستای زیادی که اینجا برام پیام گذاشتید و هنوز نتونستم دقیق بخونم و جواب بدم و تایید کنممن از همتون سپاسگزارم و نمیدونم چطور میتونم اینهمه محبت را جبران کنمولی خوب میدونم که تو روزهای سخت پیامها و توجهات شما دلم را گرم کرد و بهم انرژی دادبازم تشکر میکنم و ممنونم و از داشتنتون به خودم می بالماگه بخوام ریز جریانا
خشایار الوند درگذشت برزو ارجمند در اینستاگرام از درگذشت خشایار الوند خبر داد.
خشایار الوند فیلمنانویس موفق کشورمان که بیشتر مخاطبان او را با آثار
طنزی چون نقطه چین»، در حاشیه» و مجموعه های پایتخت» می شناسند، بر اثر
سکته قلبی درگذشت.
 به گزارش روز پنجشنبه ایرنا، برزو ارجمند بازیگر تئاتر، سینما و
تلویزیون صبح امروز در پستی اینستاگرامی درگذشت این فیلمنامه نویس را اعلام
کرد.در پیگیری خبرنگار فرهنگی ایرنا با برزو ارجمند، ای
خبر
پس کجایی؟ چرانمی گیری از شب شهرتان سراغم را
لای این رومه می پیچم تک تک حرفهای داغم را
بین یک مشت جمله ی خبری، بعد از آن روزهای بی
خبری
 جمله "سخت عاشقت شده است" بیشتر کرده اشتیاقم را
 نقطه
چینها شبیه سرب مذاب، پای هر جمله راه می افتند
کلماتی که گر گرفته‌تراند، شعله ور می کنند
اجاقم را [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
عصبانیتم از خودم بابت ننوشتن ناگفتنی و غیر قابل وصف است. البته از آن جایی که انسان ها تنها هستند و سر بزنگاه ها هیچ کس بهشان حق نمی دهد، من خودم به عنوان نزدیک ترین آدم به خودم ، به خودم حق می دهم که کم می نویسم. من "دختر" ِ در تنهایی نشستن و نوشتن هستم و خب تنهایی همان چیزی ست که این روزها کمتر سراغم می آید. دختر ِ در تنهایی نشستن.یا زن ِ در تنهایی نشستن؟مرز ِ آن جایی که آدم دیگر خودش را دختر صدا نمی زند و به خود زن می گوید کجاست راستی؟ بل
سلاماووووووه چقد حرف دارم برا گفدن. همه چیو خلاصه میگم. هفته پیش ارزیاب اومده بود برا ارزیابی شرایط راه اندازی رشته جدید(ک مرتبطه با رشته من) حسابی مشقوله همون بودم. یه هفته قبلش هم یه اتفاق خیلی خیلی جالب انگیک افتاد. اونم اینکه هم اتاقیه من که یه زنه مریضه و یه مدتی هم بود که با هم حرف نمیزدیم با کولی بازی  از اتاق رفت! و یه اتاقه پنجره دار با ویوی خوب بهش دادن. البته که چسبیده هس به دشووووری و مستفیذ میشه اونجا همش! اما بهرحال این اتفاق ب
یک سوال معمولی که یک فرد از متخصص روانشناسی می تواند بپرسد، عبارت
از این است که : تا جایی که به یاد می آورم، من سعی کرده ام که از هر چیزی
که در اطرافم قرار دارد، قطع ارتباط بکنم.
من همواره به دلیل افکار پوچی که در مدرسه سراغم می آمدند و عدم توجه با
مشکلاتی مواجه می شدم و نمی توانستم چیزی از کلاس به یاد بیاورم.
حتی والدین من هم به من توجه نمی کردند. از سن ۱۳ سالگی، من مصرف ماری
جوانا را شروع کردم، و بعد از آن انواع مواد را تجربه کردم. تا زمانی که
چند روز قبل مرد میانسالی به دادسرای امور جنایی تهران رفت و از ربوده شدن پسرش خبر داد. او گفت: پسرم 22 سال دارد. دو سالی از پایان سربازی‌اش می‌گذرد اما همچنان بیکار است. من ساکن یکی از شهرستان‌های اطراف تهران هستم و پسرم هم برای یافتن کار به تهران آمد. از رفتنش یک هفته‌ای نگذشته بود که با من تماس گرفت و گفت برای استخدام در شرکتی معتبر و دولتی نیاز به 16 میلیون تومان پول دارد. اما من با این درخواستش مخالفت کردم.مخفیگاه اعضای شرکتچندباری با من تما
به نام خداامروز حدود 6 ماه 9 روز کم هست که ما جدا شدیم. طولانی ترین جدایی مون و شاید آخریش! به نظر میاد این دفعه دیگه برگشتی در کار نیست. سری پیش که اولین جدایی طولانی مون بود و دو ماه طول کشید. بعد دو ماه بی خبر اومد دم خونه و اسمس داد که "ف دارم دیوونه میشم، میشه ببینمت؟" و منی که پر کشیدم سمتش حرف زدیم و من دو زوط فک کزدم، شب ها از استرس نمی تونستم بخوایم. دو ماه سختی رو پشت سر گذاشته بودم. بالا پایین های زیاد، اضطراب های زیاد بالاخره قبول ک
گاهی از خودم می پرسم "یعنی مغز من مشکلی داره؟"     یکی از کتاب های انگیزش و هیجان که برای کنکور می خونم، تو فصل نظریه ی روان تحلیل گری از یه پژوهش با موضوع "تأثیر عرضه ی ذهنی پاداش بر توانایی تأخیر " حرف زده. پژوهش سه تا گروه آزمونی داره: 1. گروه اول به پاداش وعده شده فکر کردن. 2. گروه دوم به یه موضوع شاد به جز پاداش وعده شده فکر کردن. 3. گروه سوم به چیزی فکر نکردن (گروه گواه). زمان انتظار اختیاری برای دریافت پاداش، یعنی مدت
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی