محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

صبوری میکنم

سمیه بابایی روانشناس و روان‌درمانگردر گفتگو با خبرنگار حوزه ازدواج و خانواده گروه اجتماعی باشگاه خبرنگاران جوان، درباره میزان صبوري در زندگی مشترک اظهار کرد: میزان سنجش یک رابطه خوب یا بد و همچنین تعریف صبوري در زندگی مشترک افراد جامعه متفاوت است، بنابراین ما نمی‌توانیم یک قاعده کلی برای همه داشته باشیم.وی با اشاره به اینکه در زندگی شویی دو خط قرمز مهم وجود دارد، افزود: به صورت کلی در هر زندگی شویی، دو خط قرمز یعنی خشونت فیزیکی و خ
راه رفتنمون دست توی دست توی ولیعصر. قدم زدنمون توی دانشکدتون خورد خورد. حرف زدنای بیشتر من و سکوت کردنای بیشتر تو . تصمیمای سخت نفس گیر که مثل مردن میمونه .درد کشیدن و درد کشیدن . قورت دادن بغض و پاک کردن اشک یواشکی . صبوري صبوري صبوري . زل زدن توی چشمای قهوه ای سبزت و دیدن برق اشک و محبت توشون . گرمی دستات وقتی یواشکی اروم میگیرمشون . بوسیدنت نرم نرم . بازم درد کشیدن و درد کشیدن و قورت دادن بغض و پاک کردن اشک .&nbs
ما الآن بیشتر قبل از اینکه از دشمن خورده باشیم از ایرانی هایی خوردیم که رفتن خارج از کشور. تا دیروز قبل از تیرماه 97 یکسره به صورت های مختلف جنس وارد میکردن و بعد از اون هم حالا هی میان یوروها و دلارهاشون رو تبدیل کنند و برن. خواهشن نیاین. همین من خودم خیلی دوست داشتم دو تا سفارت انگلیس و سوئیس هم بسته بشه دیگه. در این مدت کلی شرکت کامپیوتری دیدم که برشکست شدن. آب سد دوستی مشهد سال 98 هم که دیگه از بس خالی شده به دست ما مشهدی ها نمیرسه.در این مدت یک
چشم هامو می‌بندم و به امروز فکر ميکنم و به اینکه برای هزارمین بار تصمیم میگیرم که قوی باشمدو روز دیگه مونده و من سعی ميکنم به خودم اثبات کنم همه چیز خوبه و اشتباه شدهاشتباه اصلی ورود به دنیا بود بقیه اش شوخی خدایسعی ميکنم مثبت فکر و عمل کنمخدایا شکرت.شکر
وقتی خیلی دلتنگت میشم،تصورت ميکنم،تصور ميکنم هنوز دستم لای موهاته و دارم اروم نازت ميکنم،تصور ميکنم دارم بهت لبخند میزنم و در نزدیکترین حالتم بهت،چه خوب که اینروزا رو تجربه کردیم وگرنه نمیدونستم الان چیو باید تصور میکردم،تصور کردنت هم ارومم میکنه
اکثرا تمام وقت غمگینم . با اینکه دانشگاه رو تموم کردم ، مدرک گرفتم ، کار ميکنم ، درامد دارم ، اما بازم غمگینم .تمام انرژیم رو صرف خوشحال بودن ميکنم .تلاش ميکنم حواسم رو پرت کنم و دلیلی برای خوشحالی پیدا کنم اینکار انرژی زیادی ازم میگیره .هر بار که به ساعت نگاه ميکنم غمگین تر میشم :( هر بار که قراره برم سرکار غمگین میشم .هر بار که میرم خونه مادربزرگم و قراره برگردم غمگین میشم .با تنهایی انس گرفتم .
واقعا چرا سوسکا وقتی بچه شون از دیوار در حال بالا رفتنه ،قربون ، صدقه دست و پای بلورینش! میشن؟مدتیه هر وقت بیکار میشم ؛یادم می افته  که این پسر کوچولوی من ،چه دست و پای بلورینی داره!حرف میزنه؛ حظ ميکنم.رفتار میکنه؛ حظ ميکنم.انتخاب میکنه ؛حظ ميکنم.آبا واقعا سوسک ها مث من ،دست خودشون نیست؟چه عاملی باعث میشه آدم فکر کنه هر چیزی متعلق به خودشه ؛ از نوع خوب اش هست؟
گاهی وقتی برمیگردم عقب با خودم فکر ميکنم که غیر ممکنه اینقدر راحت به اینجا برسه حتما که یه چیزی پشت این ماجراس شده که بدترین چیزارو میزارم پشت ماجرا تا اون حس بزرگ و سنگین و زمخت خواسته نشدنم نیاد رو دلم .دروغ گفتم اگر گفتم چیز مهمی نیست اگر گفتم چیزی نه روی دلمه نه ته دلم  دروغ گفتم.دعوا ميکنم ، گریه ميکنم، آشتی ميکنم، اتفاقای بد و میچینم پشت سر هم اما اون حس سنگین و نمیخوام. سنگی بزرگی که بخاطر اون رفتارا گذاشته شده رو قلبم و نمیخوام بغضی ک
وای من واقعا از کارای آتلیه سه سیب راضیم.واقعا خوشحالم که با این آتلیه آشنا شدم عکس های کودکم واقعا عالی شده.هروقت عکس هارو میبینم واقعا ذوق ميکنم و احساس خیلی خوبی بهم دست میده.واقعا از مجموعه سه سیب راضی هستم که این احساس خوبو بهمون دادن و ازشون ممنونم بابت کار های خوبشون ، صبوري و مهربونیش و. که باعث خاطره خیلی خوبی برامون بمونه.اگه می خواین عکسای خوبی داشته باشی من عکاسی سه سیبو بهتون پیشنهاد ميکنم.
یه بار یه دانشمند از دالایی لاما(رهبر مذهبی بودیسم) میپرسه: "چیکار میکنی اگه یه حقیقت علمی عقاید مذهبی تو رو نقض کنه؟"
اون بعد از کلی فکر کردن جواب میده: " به تمام اون اسناد علمی نگاه ميکنم، تمام تحقیقات انجام شده رو میبینم و واقعا سعی ميکنم درکش کنم. و در آخر اگر مشخص شد شواهد علمی، عقاید منو نقض میکنه، عقایدم رو عوض ميکنم". در اینجا جا داره یه دانشمند هم از خودش بپرسه: " چیکار ميکنم اگه یه چیز معنوی عقاید علمی منو به چالش
امروز خسته بودم.از صبح تا همین الآن خستم. جسمی نه .فقط روحیخستم از بابت همه چیز حتی این زندگی بعضی وقتا یه سری فکرا مث خوره مغز منو میخوره و حالمو دگرگون میکنه .میدونم نباید اجازه بدم به این جور فکرا ولی خب نمیشه یهو خودشون میانمیدونین کلا از روانشناسا حرصم میگیرهمدام دارن نسخه میپیچن واسه ملت که توی رابطه اینجوری باش، اونجوری نباش ،اگر طرف مقابلت اونجوری نبود سریع بیا بیرون و از این حرفا نمیدونم حس ميکنم کلا شرایط و روحیه و طرز فکر هی
با تمام خستگی و سر درد دیشب خوابیدم صبح زود بیدار نشدم !  هنوز درس نخودم ولی مصمم تر شروع ميکنم مصمم تر از دیروز با یک ساعت و پانزده مین درس بیشتر ؛ کم کم تلاش خودم رو ميکنم :))من میتونم باید بتونم تمام تلاشم رو ميکنم من !! موفقیت با تلاش های من و تو میسر میشود پس یقینا میتونیم موفق بشم ^_^
فرض کن چهار ماه توی یک دنیا زندگی کنی بعد قرار باشه فردا از این دنیا بری و وارد یک دنیای دیگه بشی . هنگ و گیج ام . به حدی که می تونم گریه کنم از این هنگ بودنم .من دارم بزرگش ميکنم ، دارم پیچیده اش ميکنم ، خیلی بیشتر از اون چیزی که واقعا هست دارم فشار کار رو میبرم بالا ولی من واقعا دارم گریه ميکنم برای فردا . برای فردا برای دیدن دوباره واقعیت ها . برای شفافیت فردا من از مقابله می ترسم . باید برم میکروب بخونم . میکروب عملی .ولی دارم اشتباه ف
خدایا شکرتخیلی وقته ننوشتم راستش خیلی خیلی حالم بد بود .تقریبا بعد از 3ماهه که میتونم بگم یکم حالم بهتره بی اغراق بدترین حال بد مزمن عمرم بود کتاب _فیلم _قرصای روان درس اینام درمانم بود راضیم شکر خیلی سرم شلوغه این اخرسالی ای کاش بتونم همه رو تموم کنم و اون یک شبی که قراره عید شه بگم اخیش تموم شدن صبوري کنید همه چی میگذره اگرم نگذره تموم میشه
.
گاهی  وقت ها در مورد اسم ها فکر ميکنم مثلا اسم خودم  ساعت ها با خودم تکرار ميکنم یه ادم دیگه ای رو  میون اسمم پیدا ميکنم واقعا این اسم منه؟ .خدا یا صدامو نمیشنوه یا اذیتم میکنه خسته شدم دیگه تمومش کناز ادمای اطرافم از خودم از اینکه نمیتونم برم سراغ کاری که سال هاست عاشقشمبچه ها برام دعا کنیدپ ن :برف میباره
هفته ی پیش بعد از یک سال کابوس و فکر بالاخره رفتم و دندون عقل و اضافاتش رو کشیدم، خیلی ترس داشتم، چون دندون شماره ٩ هم داشتم که نزدیک سینوس ام بود و در صورت کوچک ترین اشتباهی توی جراحی ممکن بود حسابی دستم بند بشه، ولی دکتر من فوق العاده است و دوتا دندون پایین عقلم رو هم ٣ سال پیش همین دکتر جراحی کرد و خلاصه که خیلی راحت شدم و فقط یه دندون عقل دیگه مونده که اونم ٢ تاست و جراحی اش سخته و گذاشتم واسه بعد از عید.نمیدونم به خاطر جراحی و خونریزیه یا .
امروز  بعد از گذر از یه شب بد توی هوای‌ ابری از خونه زدم بیروننم نم بارون شروع شد توی حال و هوای خودم داشتم فک میکردم یعنی غرق در فکر بودم که رسیدم کلاس. کار عملیمونو باید شروع کنیم من هنوز با بچه های کلاس اخت نگرفتم چون یه دو هفته ای سرکلاس نبودم. کار عملیم با یکی از بچه هایی افتاد که واقعا هنرمنده ازش میتونم کار یاد بگیرم. خدا رو از این بابت شکر ميکنمکم کم دارم خودمو برای ورود به بازار اماده ميکنم و کم کم ارتباطمو با
انقد از صبح گریه کردم که چشام با بدبختی باز میشهیاد دوران نوجوونی‌م افتادم!!فقط سعی ميکنم ذهنمو منحرف کنم، بهش فک کنم که چه اتفاقی افتاده باز شروع ميکنم به گریههرچی فین داشتم رف تو دهنم. فاکفهمیدیم که من هنوز نمیتونم با فقدان کنار بیامدر دو روز مونده به بیست و یک سالگی.
نه مرا طاقت دوری،  نه تو را  لطف  حضوری نه تو را نامه و مهری نه مرا شور و سروری شب مان دراز گشت و  سحری نیامد  از راه نه  تو  را  قرار   صبحی،  نه   مرا   ز  ماه  نوری به که گویم این قیامت که تو کرده ای بپایم که  نه  می برد  جهنم،  نه  امید باغ  و  حوری نفسم گرفت از شب که سیاه بی دلیل است به کجا نوشته اند  این،که من  و تو  و صبوري چه توان  نمود  ساده، که  نشد&
هفته ی پیش بعد از یک سال کابوس و فکر بالاخره رفتم و دندون عقل و اضافاتش رو کشیدم، خیلی ترس داشتم، چون دندون شماره ٩ هم داشتم که نزدیک سینوس ام بود و در صورت کوچک ترین اشتباهی توی جراحی ممکن بود حسابی دستم بند بشه، ولی دکتر من فوق العاده است و دوتا دندون پایین عقلم رو هم ٣ سال پیش همین دکتر جراحی کرد و خلاصه که خیلی راحت شدم و فقط یه دندون عقل دیگه مونده که اونم ٢ تاست و جراحی اش سخته و گذاشتم واسه بعد از عید.نمیدونم به خاطر جراحی و خونریزیه یا .
هر سطری رو که میخوام شروع کنم ملغمه‌ای از غصه و دلتنگی و آزردگی با چاشنی پس زدگی میاد میشینه رو مژه هام!سنگینیشو میندازه رو پلکام و میگه نه نه!به من توجه کن!نمیبینی دارم میمیرم من اینجا؟!هی با توعم!هی با توعم.و من هی به بسته‌ی کوچیک کادوپیچی شده‌ی داخل چمدون فکر ميکنم و سعی ميکنم جمله‌ی کتابو دوباره از اول بخونم.
روز واز اون بدتر شب دلگیری بود برامدلم خیلی گرفته .خیلی.هیچکس توی دنیام نیست.هر جقدر به عید نزدیک میشیم .بیشتر استرس دارم و دلم‌گرفته تر میشه.هیچ دلخوشی و دلگرمیی نیست.هیشکی دوروبرمون نیست.تنهای تنهاییمتنهاترم نیشم چون همون دوستای اندکمم نیستنخدایا الان یه قطره اشک چکید از چشمم.و راه باز شد برتی باقی قطرات .خدا  صدامو میشنوی؟ .روزای خوش تر هم برام بیار.خوش تر.بهترخواهش ميکنم.خواهش ميکنم.خواهش ميکنم خدااااااا
آدم های صبور یه خصوصیت عجیب دارن . بی نهایت لبخند می زنن .این لبخند شاید تو نگاه اول حس گذشت بده . اینکه هر زخمی زدی ، هر‌ چیزی که گفتی فدای سرت . من فراموش می کنم ».ولی آدم های صبور هیچوقت هیچ چیزی رو فراموش نمی کنن . زخمارو می شمارن . حرفارو مرور می کنن و همچنان لبخند می زنن ‌.یه روز که صبوري دیگه جواب نداد ، با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن برای همیشه فراموشت می کنن . انگار که هیچوقت تو زندگیشون نبودی .آدم های صبور تا یه جایی میگن فدای س
تاثیرات کلیدی هفت شرف: شرف شمس : محافظت و فراوانی شرف قمر : امور معنوی، صلح و آشتی شرف مریخ : کودکان، نظم و ترتیب شرف عطارد : تحصیل و تدریس شرف مشتری : فراوانی پول و امکانات شرف زهره : عشق، زیبایی و روابط عاطفی شرف زحل : صبوري در امور سخت شروع چله از ۲۰ اسفند .خدایا شکرت
یادت باشه که وقتی پیدا بشی.یک هفته باهات قهر ميکنم!شایدهم یک ماه!بخاطر این دیر اومدنتبخاطر این نبودنتبخاطر این اذیت کردنهاتباهات قهر ميکنم تا دیگه گم نشی.قهر ميکنم تا بدونی اذیت شدم برای نبودنتمعلوم نیس الان سرت کجا گرمه؟با کی داری چخ چخ میکنی؟با کی حرف میزنی؟دلبری کیو میکنی؟خداوکیلی یکی پیشت نیس پس گردنی بزنه بهت یگه: داداچ داری اشتبا میزنی؟؟ بیا برو نیمه گمشده ات یکی دیگه اس!!ادم اینقد خنگ؟؟بهت گفته باشم.اینطوری خنگ بازی دربیاری آب
حسین کرد شبستری رو‌میشناسین ؟ من ستارشونم !دارم می‌نویسم اما تموم نمیشه ، ینی وسطاش یادم می‌ره چی میخواستم بگم و چی شد ، پاک ميکنم باز از اول . این داستان ادامه دارد !!!!!.اگه دیگه نیمدم تا سال دیگه ، پیشاپیش سال خیلی خیلی خیلی خوبی براتون آرزو ميکنم .عالی باشید ایشالااااااا همتون .
سلامدلم میخواد عمرم مثل برق و باد بگذره . زودتر تموم بشه. دلم میخواد خیلی از اتفاقا رو فراموش کنم.فقط از خاطرم پاک بشه. بهشون فک نکنم اما میدونم که نمیشه فک نکرد. پس فرار نمی کنم.فکر ميکنم بارها تحلیل ميکنم بارها ناراحت میشم. اما همیشه بهم گفته شده حست اشتباه از آب در اومده. فک ميکنم باید برای یکبارم که شده باید فرار کنم. دلم میخواد مورد قضاوت قرار نگیرم اما خودم قضاوت ميکنم. سال گذشته تنها سالی بود که اصلا قرآن نخوندم. چق
این روزها هم خیلی شلوغم هم نیستم.هم خوبم هم نیستمدچار دوگانگیمتصمیم باید بگیرم که زیاد سرچ ميکنم و م ميکنم ولی سرخوشممیرم سرکار و برمیگردمحرف میزنم و میخونم و میخونم و میخونممیخوابم ولی ناپیوسته.شادترم و بهتر.بقیه اش مهم نیس:-)
یه کادوی خیلی خاص گرفتم! :)))درست توی سالگرد آشنایی!فک کنم باس یه زنگ بزنم با پدرت حرف بزنم عزیزم تا حالم خوب شه.حس ميکنم توی این مورد خدا نتونه حقتو بذاره کف دستت، هوم؟!خدا فقط بلده معجزه های بی مزه کنه.مثلا وقتی که دارم توی اینستا سر از همه در چی میارم و هر لحظه خل تر میشم، اکانتمو لاگ اوت کنه! :)))پ.ن: حس ميکنم دچار "جنون" شدم.
وبو باز ميکنم سه تا کامنت ناشناسافرین دلم باز شد والا چیههیچکی نیست بخونه.و صب شروع دیگهههه ایهامیدوارم  اخرین درصدای  باتریم منو برسونن ب  جمعه ب ارزوم  پ ن :ینی بعد جمعه دلتی ميکنم با خونه تیببین چ شودجمع بندی پایان سالم که داریمبعدشم برنامه برا سال جدیدحال دلمو خوب ميکنم مگه نه؟
گوه بزنه بهت ببشعوووووووووردارم برات.لهت ميکنم.ینب شاید در واقع خودی که در برابر تو خیلی صبوره رو له ميکنمبهت نشون میدمنه نه به خودم نشون میدم من کیممن همونیم که اگه کسی زیادی دیگه بخاد برام‌قیافه بیاد از روووووووش رد میشمو میگذرم
سربازی مثه زندانه من در مورد اتفاقایی که طی روز برام توی پایگاه می افته با خانواده اصن صحبت نميکنم یا اینجا نمی نویسم چون نمیتونن درک کنن و منم که در موردش حرف بزنم تازه حالم گرفته میشه اینه که کلا نمیگم اونجا چه اتفاقی می افته چه خوب چه بد اما عوضش دوستم میلاد یا صاد که خودش سربازه واسه اونا خیلی راحت تعریف ميکنم و حس سبک شدن ميکنم چون اونا می فهمن چی میگم + من یه جای فوق العاده خوب دارم خدمت ميکنم جزو بهترین جاها
تقریبا چهار ماهه باردارم و  روزگار سپری ميکنم!هرچند احساس ميکنم زود بود برای مادر شدن و کلی کار نکرده داشتم برای خودم .به هر حال باور کردم  عشق به موجودی که درونم داره رشد میکنه ،اشک توی چشمام حلقه میبنده وقتی  به بودنش توی اغوشم فکر ميکنم .قراره همین روزا برم سونوی تعیین جنسیت !هرچند میدونم  باور ها هنوز که هنوزه  روی  دور غلط  میگرده .ولی خداروشکر هم اطرافیانم اعم از مادرخودم و مادر شوهر و حتی شوهرم  حرف های دلگرم کننده
بدترین لحظات زندگیم رو دارم طی ميکنمرسما اعتراف ميکنم من آدم اینکار نبودم، که بخوام هشتاد درصد یه کار مردونه زو به عهده بگیرم یعنی خرید و فروش ملک.من کم  آوردم، دو بار نارو خوردم، اینبار توسط خریدار ملک خودمخونم رو فروختم با شرایط عجیب. بازم یه جور دغل بازی دیگهاگر این دو روز آخر سال رو سکته نکنم شانس آوردم. خدا بهم رحم کنه.تو رو خدا دعا کنید. ملکم رو فروختم و معلوم نیست بتونم با فروشنده خونه جدید کنار بیامهیچوقت این حال بد رو تجربه نک
به قول صدف بیوتی سلاااام بچه ها من برگشتم با یه پست دیگه :دیخب بریم سر بحث خودمونیه ضعفی که دارماینه که وقتی میبینم یکی ناراحته خودمو بکشم نمیتونم بهش آرامش بدم.دقیقا دلیلشو بررسی نکردم که بفهمم چی میتونه باشه دلیلشولی خودم احساس ميکنم یکی از دلایلش اینه که شدیدا خودم رو در جای طرف مقابل تصور ميکنم حتی اگر ندونم برای چی ناراحته عمق ناراحتیشو که با تمام وجودم حس ميکنم دقیقا خودم رو میذارم جای طرف و بعد از این که به حالش فکر ميکنم هیچ دلیلی ب
به گرد دل همی‌گردی چه خواهی کرد می‌دانمچه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانمیکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردیچه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانمبه یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستیبخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانمبه حق اشک گرم من به حق آه سرد منکه گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانممرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق استکه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانمبه دل گویم که چون مردان صبوري کن دلم گویدنه مردم نی زن
برای بار سوم تو این فصل مریض شدم . از بس سرفه ميکنم جونم دراومده.  دکتر رفتن سری قبل فقط یه هفته تاثیر داشت . بازم دارو خوردم ولی اونقدر سرفه ميکنم که تو سرم درد حس ميکنم . سر کلاس حرف میزنم و سرفه ميکنم . الان خیلی خسته و کوفته م . شام هم نخوردم . دوس دارم فقط بخوابم . دیروز عصر بخاطر نبودن آقا به خیر گذشت.  تونستم کلی از وقتم استفاده کنم . چند تا طرح ابرو کشیدم و برای استادم فرستادم و خدا را شکر با حداقل ایراد تاییدشون کرد . کلی کار کردم و کتاب خ
من همیشه فکر ميکنم دوست خوبی برای دوستام نیستم؛یکی از دلایل مثلا این بود که هیچوقت تاریخ تولدای دوستام و نمیدونستم یا اشتباه میکردم که کی کِی بود! خب بعضیا واقعا بهشون برمیخوره!! یک موقع هایی هم رسم و رسومات دوستای صمیمی بودن میره رو مخم یا شاید بهتر باشه بگم نمیتونم هضمش کنم. مثلا اینکه به دوست صمیمیت باید بگی در چه حالی و کی اومدی و کی رفتی و الان آران توی یک برهه سختی از زندگیشه! خیلییییییی سخت! یک وقتایی حالش خیلی بد میشه. فشا
بعضی موقا فکر ميکنم واقعا شاید به صلاحم بود که اومدم گرافیک و نه سینما رفتم و نه انیمیشن.تا شاید در اینده افسوس بخورم چون به نظرم اگه امسال انتخاب میکردم قطعا سه سال دیگه پشیمون میشدم. چون اخیرا بیشتر از فیلم به انیمیشن دارم فکر ميکنم و خوشحالم که اومدم گرافیک
گاهی فکر ميکنم این که گذشت عمر من بوداین انتخاب رشته، این شغل، این همسر، این خانواده همسر، این دوستان، این تنهایی ، این .اینها چیزهایی هستن که فقط یکبار انتخاب میشن و دیگه تا آخر عمر همراهتنفکر ميکنم چه آرزوهایی که بر باد رفت، چه چیزهایی که دیگه برای من حتی آرزو هم نیست، چیزهایی که الان دیگه حسرته، و دست نیافتنی
به گرد دل همی‌گردی چه خواهی کرد می‌دانمچه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانمیکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردیچه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانمبه یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستیبخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانمبه حق اشک گرم من به حق آه سرد منکه گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانممرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق استکه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانمبه دل گویم که چون مردان صبوري کن دلم گویدنه مردم نی زن
حتی فکرشم نمیکرد یه روز یکی مثه من یک ساعته شو فعال کنه و چند نفری ازش استفاده کنن و بعبارتی روسِشو بکشن!پی نوشت :این جور بسته ها واسه من که سعی ميکنم کمتر نت بیام بهترین گزینه هستندارم سعی ميکنم  در سایه سلامتیم از زندگی لذت ببرم
امیروالا
رو روی تخت میخوابونم، لباسهامو عوض ميکنم، سوییچ رو به جاکلیدی آویزون
ميکنم، ساک ام رو خالی ميکنم ، کتری رو آب ميکنم و زیرش رو روشن ميکنم، از باقی مونده آب کتری از قبل به گلدان هام آب میدم، 
ماشین ظرفشویی رو هم روشن ميکنم و میام سراغ اینترنت ، اول اینستاگرام بعد
تلگرام و درنهایت وب لاگم، همه ی این ها رو اونقدر سریع چک ميکنم که هنوز
آب کتری جوش نیومده .این روزها از خودم خیلی راضی ترم، خونه مرتب ، ساعت هایی که درست استفاده میشه و با
سلام روزگارتون شاد و پر انرژیصبح من این روزها خیلی زودتر از یکی دوماه پیش شروع میشهاصلا مدل تیلو فعلا عوض شدهدیگه خبری از اونهمه رسیدگی به خودم و دلم و حال و هوام نیستتازه با اینکه اصلا وقت ندارم حالم این روزها خیلی خیلی بهتره دیشب گوشت را گذاشتم بپزه و بعد هم بهش لوبیا سبز و رب اضافه کردم و مایع پلولوبیای امروز را آماده کردمبعداز اینکه بابا و مامان خوابیدن رفتم طبقه بالا و کلی کتاب بسته بندی کردم و کلی خاطره بازی کردم صبح هم زود بیدار شدم و
در افسانه ها اومده که من بچه بودم از سوسک نمیترسیدم!!!وا حیرتا!الان از یه مگس که بی هوا نشست رو دستم چنان از جا پریدم که شانس اوردم اطرافم دیواری میزی چیزی نبود مجروح شم! الان هم دارم فکر ميکنم نکنه یه موجود ترسناک ببینم! و دارم راز و نیاز ميکنم هیچ جانور موذی ای رو نبینم که بتونم راحت بخوابم! 
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی