محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

روز پدر امسال١٣٩٨چه روزيه

سلامچند روزیه یه دوست به زندگیم وارد شده  :) بودنش و صحبت گردن باهاش بهم حس خووف میده :)همون ارزیابی که دی ماه اومد شهرمون برا تاسیسه رشته.در واقع از اساتیده بازنشسته رشتمونه و یه جورایی مث استاد مهربونه هس که تو تهران بود. خیلی خوبه.راضیم از این ارتباط :)))
امشب من و آرش تنهاییم و من بدجوری سر درد دارم. به سختی آرش رو خوابوندم و حالا با یک لیوان چای پررنگ، نشستم روی مبل و دارم به خدمت ظرف حلوا می رسم. قصد داشتم چند صفحه ای از کتابم رو بخونم ولی با این سردرد، هیچ تمرکزی ندارم.کامنت های پست قبل خیلی آرومم کرد. اینکه بجای توبیخ، حق دادین که ناراحت و عصبانی و کلافه بشم گاهی، باعث آرامشم شد.پسرکم جدیدا یاد گرفته که بغل کنه و من چند روزیه دارم تمرین می کنم که موقع عصبانیت، فقط بغلش کنم و اون هم متقابلا من
یه مدت نت نداشتم . الان دو سه روزیه که نت گرفتم و اومدم پیج دوستان گردش میبینم اوووو کلی پست گذاشتن . یه درمیون گرفتم خوندم بعضیارو .بالاخره از شر امتحان راحت شدم اما خوب چون دست به سیا سفید نزدم و کاری نکردم خونه شده آشغال دونی و باید یه خونه تی حسابی کنم تا حالم جا بیاد . و ازونجایی که آخر هفته مهمون دارم بنابرین باید از تمام وقتم استباده کنم برا سابیدن و شستن . پس بازم یه مدت نت گردی تعطیل است :/
الان دقیقا سومین روزیه که اومدم خونه مامانم . اونم بعد از چند ماه و دقیقا تو همین چند روز میگم چه مامان بی خودی دارم .اصلا نمیشه تحملش کرد .اخلاگ گندی داره و بدون هیچ خجالتی میگه برو خونه خودت . نمون اینجا . حالا اخلاق ها و گفته های دیگش بماند . عصبی بودنش یه ور معتاد تلوزیون بودنش به ور .هیچی هم برامون درست نمیکنه .یعنیا نمیگه من چند ماه ندیدمت دلم تنگ شده   دل تنگی تاحالا ازین بشر ندیدم . همش برید نیاییید وبالمیدو اشک تو چشمام حلق
حالم خوش نیس ، عصبیم از دست کار ، کار مزخرفی که مجبورم انجامش بدم و حسابی کلافه ام میکنه .چد روزیه که از شهرام گریزونم  و کلا هیچی باعث نمیشه خوشحال بشم . تصورم اندک تغییری بود که حداقل بعد از عقد داشته باشم اما بدتره ، مامان سه برابر شهرام بهم زنگ میزنه و چکم میکنه و من کلافه ام از دستش ، ماشینم که ماه پیش تعمیرگاه بود و کلی هزینه کردم براش دوباره همون مشکل براش پیش اومده ،مسافرت کنسل شده و خونه هم معلوم نیست تکلیفش و منم حالم بده ، هیچی حس خو
امشب عاجزانه میخوام نه مختص من که فقط وفقط برای حال پسرم دعا کنین حسابی ریخته به هم ومن نمیتونم جو خونه روکنترل کنم مامانمم درک نمیکنه وضعیت رو وقتی بهش میگم جلوی پسری هیچ حرفی از مشکلات نزن اصلا متوجه نمیشه دلم برای پسرم تیکه تیکه است باید برم مشاوره امان از بی پولی از خودم بدم میاد مامان بد وبی عرضه ای هستم یه جا گیر کردم که نمیدونم باید چیکارکنم به تنگ که میام با بغض نفرین میکنم خیلی بی عرضه ام خیلیهمه این روزها رو میدونستم ب
سلام دوستای عزیزم من الان چند روزیه که سرمای بسیار بدی خوردماومدم پست قبلی و دیدم از خودم خجالت کشیدمهنوز اون یکی گزارشه روتموم نکردم ولی واقعا دست من نیست اصلا تواناییه نشستن پشت لپ تا پو ندارمدیگه دانشگاه رفتن واینا که بماند ولی درهمین حالت درازکش دولینگو رو هر روز انجام میدم یه اپلیکیشن دیگه هم هست برای حفظ کردن لغت و اینا خوبه اسمش دراپز من ازش راضی ام اونم روزی 5 دقیقه انجام می دمولی متاسفانه کتاب خوندن و درس و ور
همیشه به بوسیدن دست کسی که دوستش دارم فکر می کردمولی نمی دونستم کیاما  دیشب حس کردم بابد دستت رو ببوسم اگر نبوسم یک چیزی کمه انگار.سعی کردم وقتی کنارت نشستم و دستم تو دستته و تو بغلته دستت رو بکشم و ببوسم اما نمی شد داشتیم قندیل می بستیم جلوی مسجد و باید میرفتیم ولی من هنوز دستتو نبوسیده بودم داشت دیر می شدصدات زدم گفتم دستتو بدهدادی چند روزیه بدون دستکش دست همو می گیریمدستمال صورت روی صورتم بودروی لب هام که لمسشون کردیدستت
روز کارگر 98 چه روزی است | تاریخ روز کارگر در سال 98 |  روز کارگر در تقویم ایران روز کارگر چه روزی است 11 اردیبهشت روز جهانی کارگر روز کارگر در سال 98 کی هست ، در سال 1398 روز کارگر چند شنبه است ، تاریخ دقیق روز کارگر در ایران ، روز کارگر کی هست ، روز کارگر 1398 چندم است ، چندم اردیبهشت روز کارگر است ، روز جهانی کارگر 2019 چه روزی است ، روز کارگر چه روزی است در سال 98 روز کارگر چ روزیه روز کارگر در تقویمروز کارگر چه روزی است اول ماه می مصادف با 11 ارد
دیشب احسان سومین شبی بود که تو اتاق خودش خوابید، اول هشت ماهگی اش هست و تا وابسته نشده باید می بردم اتاق خودش، گهواره اش دیگه خیلی کوچیک شده بود، شب اول موقع خوابیدن خودم گریه کردم احساس دلتنگی داشتم ، دلم نمی خواست تنها بخوابه اما خب نمی شد، همسرم آرومم کرد و خندید همین اتاق بغلی هست»همون یک شب یه کم اذیت کرد ولی بعد اون مثل شبهای دیگه بود. ازتصمیم خودمون راضی ام چون دیگه بزرگتر بشه نمی ره تا چهار پنج سالگی اونم شاید نره اصلا، از بچه های فام
چند روزیه دارم خاطراتم را بازخوانی می کنم تا برای ویراستارم بفرستم. وقتی به بعضی از اتفاقات می رسم، تعجب می کنم که چطور از اون مرحله ها گذشتم! چقدر سخت بوده و من تحمل کردم!چقدر قوی بودم و متوجه نبودم.چقدر زمین خوردم و عملآ تکه پاره شدم و میون آتش قرار گرفتم اما باز بلند شدم!می دونم که همه ی ما ققنوسی هستیم که در طول زندگی بارها میمیریم و در آتشی که دیگران یا روزگار برامون بپا کردند می سوزیم، اما باز از خاکستر خودمون وجود پیدا می کنیم و رشد می
پیشاپیش روز مادر، زن، مادر زن، مادر شوهر، عمه، خاله، خواهر، نامزد، دوست دختر، خواهر شوهر، زن دایی، زن عمو، ، دختر همکلاسی، دختر همدانشگاهی، دختر همکار بابا اینا.بر تمامی بانوان و دختران ایرانی رو تا سال 1400 شمسی  تبریک میگم. در ادامه جملات انرژی بخشhttp://batomusic.blogsky.com/حتی-اگه-کم-آوردی-. 
چند روزیه عجیب دلتنگ مادرم هستم. عکس قشنگش روی میز کنار تختم هست و هر صبح با بیدار شدن، چشمم به جمال زیباش روشن میشه.مادرم زن بسیار زیبایی بود. ترکیب لبهاش و چشماش را هیشکی نداشت و ندیدم به عمرم. از بیست و دو سه سالگی یه شقه جلوی موهاش سفید شده بود و از ترس حرف مردم فضول جرئت نکرده بود تا چهل سالگی رنگ کنه. من عاشق اون شقه مو بودم، خیلی ها. ولی خودش دوستش نداشت. چرا نمیذاشتن هر کاری دلش می خواد با موهاش بکنه؟. حتی با موهاش؟ حتی با موهاش.کاش
آخرین روز نوزده سالگیمه.آخرین لحظات نود و هفت! :)))تخمی ترین سال زندگیم.از صبح که بیدار شدم، از اولین لحظه ی این سال، داره مثل یه فیلم درام جلوی چشمام پخش میشه!پر از تجربه های منفی بود.پر از سختی، گریه، کم آوردن، وابستگیای بیجا، زیر پا گذاشتن خط قرمزا و.سر در آوردن از یه جاهایی که هیچ ربطی بهشون نداشتم.دست بردن سمت چیزایی که هیچوقت توی مخیله ام نمیگنجید که حتی از صد فرسخیشون رد بشم.و مسخره تر از همه ی اینا، رسیدن به این درجه، توی این سن! :|||
امشب این جمله رو دیدم.هممون ترس داریم تو زندگی هامون ولی هممون مونس نداریم برای ترس هامون.الان تقریبا شونزده یا شایدم هفده یا شایدم نوزدهمین روزیه که بیخوابی بهم فشار آورده. شبا زودتر از ۵ صبح نمیتونم بخوابم و امروز و الان این بیخوابی به اوج خودش رسیده و زدم به سیم آخر اعصابم بهم ریخته. از کوچکترین تا بزرگترین اتفاقات عصبیم میکنه و طبق معمول دارم روی همه خالیش میکنم ، اما میدونم که از اینجوری پیش برم بدجور دعوا میشه چون مامان اصن حوصله بی ا
تابستون امسال ، تابستونی بود که به معنای واقعی ، درگیری و مشغولیت رو توی این رشته ای که انتخاب کردم ، احساس کردم ، و مساله ی مهم و قابل توجه این هست که این چیزی که تجربه کردم ، تازه بخش کوچکی از درگیری ذهنی و کاری ای هست که در آینده قراره زندگیم رو تحت تاثیر قرار بده.فارغ از همه ی اینا ، بخش فشرده ی داخلی هم تموم شد و من ، الان تقریبا به نیمه ی تعطیلات خودم رسیدم! پریشب ، موقع پیاده روی به رضا گفتم هیچ وقت فکر نمی کردم که توی زندگیم ، به یه تعطیلا
سلام روز بخیرچند روزیه دارم به خودم فکر می کنم، به آرزوهایی که داشتم و دارم شاید از وقت بعضی از اونا خیلی گذشته باشه ولی آرزو بر سنین من هم عیب نیست! یکی از آرزوهام رفتن کلاس سفاله که تابحال چند جا سرچ کردم و پیدا کردم ولی مشکلاتی پیش آمد و نتونستم برم. یکیش هم کلاس ویلونه که اونم به نوعی هیچوقت نشده که براش اقدام کنم. بقیه آرزوهام هم خیلی عجیب غریبن که اگه بگم بهم کلی می خندین!!! یکیش داشتن یه قهوه خونه ی باحاله که صدای موزیک بنان و دلکش و معی
حال جسمی ام روبراه نیست. تقریبا سومین روزیه که مسکن میخورم تا شدت سردردم زیاد نشه. با وجود اینکه درد شدت نمیگیره اما تهوعی که همراه درد جسمم را به چالش می کشد مسرانه به قوت خود باقی می ماند. حالا! نه که خسته ام و خوابالود. اما یک ساعت قبل با وجود درد حال دل و روانم آنقدر خوب بود که بیان کردنی نبود. صدای خنده های از ته دل و جیغ طور خانم همسایه به گوش می رسد اما اینقدر حوصله صدای جیغ طور ندارم که دلم میخواست  کسی تذکر میداد این موقع شب یواش تر قهقه
میدونی بدتر ازینکه امروز سالگرد همون روزیه که اسمشو گذاشته بودم "آخرین روز بچه دبیرستانی بودن" و عرفان بهم گفت ولکام تو ادالت هود و کلی ذوق کردم تو اینستاگرام پست گذاشتم به همه گفتن ایام درد و رنج تموم شد ، چیه ؟ اینکه یه سال گذشته و منم مث همون روز سرما خوردم خداوندا _ اگه بشه به عنوان یه نان بلیور ازش استفاده کرد!- چرا!؟حسام میگفت که من خیلی کتاب تاریخ دوست داشتم و کلیم خوندم ینی ادم باید تاریخ بخونه تا بدونه همه چی تکرار میشن و میشه جلوش
مروز چهلمین روزیه که یادداشت شکرگزاری مینویسم. از اون موقع خیلی چیزها بهتر شده . بقول کتاب معجزه ۴۰ روزه ُُ ُمعجزه یا هرچی که اسمش رو بگذاریم ُ ُ برای من که خوب بوده ومیخوام ادامه بدم.توی این یادداشتها باید  دقیقا از چیزهایی تشکر کنیم که دوستشون نداریم و میخواهیم تغییرشون بدیم. . یادداشت رو با جمله  : I am thankful for شروع میکنم  و هرچی که بذهنم میرسه لیست وار مینوستم.  هر روز حداکثر تا نیم ساعت بعد از بیدار شدن از خواب و بمدت ۱۰ دقیقه. امر
امروز ده فروردینه. یعنی ده فروردین ما. تو ایران یازده فروردینه. ما هیچ‌وقت از اونایی نبودیم که تاریخ‌ها یادمون بمونه. هیچ‌وقت از اون زوج‌های جشن‌بگیر و عزیزم ولنتاینت، روز عشق‌ت فلان و بهمانت مبارک نبودیم. افتخار نمی‌کنم. فقط همینی بودیم که بودیم. پولدار نبودیم هیچ‌کدوم. موقعیت‌های عجیبی نداشتیم برای خوشحال کردن همدیگه، ولی همیشه با هم خوشحال بودیم. :)ده فروردین روزیه که ازم پرسید تا تهش هستی؟‌ و گفتم هستم. چیزی که می‌خوام تعریف کنم،
امروز ده فروردینه. یعنی ده فروردین ما. تو ایران یازده فروردینه. ما هیچ‌وقت از اونایی نبودیم که تاریخ‌ها یادمون بمونه. هیچ‌وقت از اون زوج‌های جشن‌بگیر و عزیزم ولنتاینت، روز عشق‌ت فلان و بهمانت مبارک نبودیم. افتخار نمی‌کنم. فقط همینی بودیم که بودیم. پولدار نبودیم هیچ‌کدوم. موقعیت‌های عجیبی نداشتیم برای خوشحال کردن همدیگه، ولی همیشه با هم خوشحال بودیم. :)ده فروردین روزیه که ازم پرسید تا تهش هستی؟‌ و گفتم هستم. چیزی که می‌خوام تعریف کنم،
+قبلا میگفتم خوبه با دوتا بچه هام برم فلان پل خودمونو بندازیم پاییناما حالا به این فکر میکنم یه روز تنهایی برم اونجا و خودمو بندازم پایین.زحمت دو تا بچه ام هم بیفته گردن اونایی که توی این وضعیت درکم نکردند و تنهام گذاشتند.فکر خوبیه، مگه نه؟ آره اینجوری مجبور میشن بدون مادر بزرگشون کننشاید یه روزجریتشوپیدا کردم.+از همه کس و همه چیز متنفرم.حتی از بچه هام.چند روزیه سرشون داد میزنم.جوری هلشون میدم که تا میشه ازم دور بشند+چقدر متنفرم از کس
یک اشتباه رو یک بار که انجام بدی ، بار دوم راحت تر و بار سوم  خیلی راحت تر انجامش می دی.من اشتباه کردم و دوباره اشتباه کردم و چند باره اشتباه کردم.عجیبه مدتیه نسبت به این موضوع کاملا بی توجه شدم و اهمیتی نمی دم حتی به اشتباه هم اهمیتی نمیدم.نمی دونم تا کجا پیش میرم اما تقریبا نباید این طور باشه ، دارم یه شباهت هایی احساس می کنم.صفحه لبتاپ و عوض کردم دیگه یه گوشه ش خط های عمودی نیست .امروز که بیرون از خونه بودم به خودم گفتم باید به این بیرون رفت
چند روزیه که حال روحیم زیاد خوب نیست زیاد حال و حوصله ندارمبرادر  کوچیکم از وقتی که زن گرفته کاراش خیلی رو مخمه و باعث ازارو اذیتم میشه و هی ازش دور میشم و فاصله بین مون میوفته و هی ازش نا امید میشم و .برادرم چها شنبه تو تلگرام  تو گروه گذاشت ما داریم می ریم سفر خداحافظ همین ؛ براش گذاشتم خیره انشالله کجا قراره بری گفت گرجستان و جمعه اول تیر قرار بود که برن و یه روز جلو تر خبر داد حالا ما تا شمال می خوای بریم یک ماه زودتر به همه اعل
تاریخ روز ولنتاین 1397 در تقویم ایران کی است | تاریخ ولنتاین 2019 به میلادی چه روزی استتاریخ ولنتاین 2019 (ولنتاین 97) در ایران چه روزی است؟تاریخ دقیق روز ولنتاین 2019 و سپندارمذگان 97روز ولنتاین (valentine) معروف به روز عشاق که صدها سال پیش در بین مسحیان جهان و کشورهای غربی هر ساله با مراسم جشنی برگزار می شود. تاریخ ولنتاین 2019 در تقویم میلادی ۱۴ ماه فوریه است و در تقویم شمسی ولنتاین 1397 در تاریخ روز 25 بهمن ماه است البته در بعضی سالها امکان دارد ۲۶ به
تاریخ روز ولنتاین 1397 در تقویم ایران کی است | تاریخ ولنتاین 2019 به میلادی چه روزی استتاریخ ولنتاین 2019 (ولنتاین 97) در ایران چه روزی است؟تاریخ دقیق روز ولنتاین 2019 و سپندارمذگان 97روز ولنتاین (valentine) معروف به روز عشاق که صدها سال پیش در بین مسحیان جهان و کشورهای غربی هر ساله با مراسم جشنی برگزار می شود. تاریخ ولنتاین 2019 در تقویم میلادی ۱۴ ماه فوریه است و در تقویم شمسی ولنتاین 1397 در تاریخ روز 25 بهمن ماه است البته در بعضی سالها امکان دارد ۲۶ به
خب، سه روز نفس گیر مادر و پسری رو به پایانه و خدا بخواد تا یکی دو ساعت دیگه سعید هم می رسه خونه. یادم باشه بهش بگم دیگه از این سفرهای چند روزه نره. حداقل تا وقتی که بچه اینقدر آویزون نباشه و بتونه حداقل کمی مستقل بازی کنه و کارهاش رو بکنه.یک جوری از کت و کول افتادم این سه روز، و یک جوری از زندگی سیر شدم که بیا و ببین. به تمام معنا سرویس شدم و بین خودمون باشه، چند باری به گریه افتادم حتی :))تنها حسن غیبت سعید این بود که دورهمی خانوادگی روز جمعه که خون
مرخصی خوبی بود. طوری که چند روزیه دلم برای اینجا تنگ شده ولی وقت نداشتم چیزی بنویسم.درینمدت خیلی زیاد کار خیاطی کردم و به سه مورد دیگه ی کمک مالیم سر و سامون آخر را دادم ولی فکر نمی کنم به این کار ادامه بدم. هر روز دو تا سه ساعت باغبونی حس خوبی بهم داد. همچنین با چند انسان خوب آشنا شدم که این مورد همیشه تو زندگی برامون ضروریه وگرنه. یکی از دوستانم از ایران برای دیدن بچه هاش که مقیم اینجا هستن اومده بود که دو شنبه بر می گرده و چند باری با او
چند روزیه  که عصبانیتم. عصبانیتی که هدفش مشخص نیست. از دست خودم؟ از دست بعضی چیزها  سر کار؟ از دست   پسرم؟همه اش باهم. حتی از دست خانم مشاور هم عصبانیم!  دیروز دلم میخواست یک کیسه بوکس کنارم بود و با همه توان بهش مشت میزدم خانم مشاور میگفت عصبانیت نشانه خوبیه. خودم هم اینطور فکر میکنم. خشم  نشانه نیتیه ، اینکه  چیزی باید تغییر کنه.برعکس  وقتی که همه تقصیرها رو متوجه خودم میکنم و خودم رو سرزنش میکنم  نتیجه اش احساس  ا
چند روزیه هی میام بنویسم تا میخوام فک کنم از کجا شروع کنم میرم تو فکر و یادم میره کلا نوشتن.اوایل هفته پیش من هر شب خوابهای عجیب غریب و جورواجور میدیدم.یه بار خواب دیدم اومده خونمون و کلی پول برده حالا ما اصلا تو خونه پول نقد نگه نمیداریم ها ولی  خوابه دیگه چی بگم!!!همون شبش سکانس بعدی  خواب دیدم که مدیر سابقم که بازنشست شده منو بوسید!!! (پدرانه بوسید ها فکر بد نکنید)فردا شبش خواب دیدم آجی بزرگه دو تا مار خیلی گنده آورده خونمون و همه
سلاااامممممفردا آخرین روزیه که میرم سرکار.خیلی خوشحالم که یک سال کار کردم و کلی تجربه به دست آوردم. مدیرم خیلی ازم راضیه و تمام کارها رو بدون اینکه نظارت کنه به عهده من گزاشته. و خیلی بهم اعتماد داره الحمدلله.بچه ها هم که حسابی از سر و کول من بالا میرن خخخخ. دیروز یکی از بچه ها که خیلی بهم وابسته هست رو مدیر گفت اصلا بغلش نکن هر وقت تو میری خونه این دیرتر از تو بره کلی گریه میکنه برات الانم که داری میری ایران. قراره این مدتی که نیستم کسی بیاد
.بش میگم دکتر، اگه هیشکی نیاد ملاقاتمون چی؟ نیگا میکنه از بالای عینک میگه میاد. میگم کِی پس؟ گرم شد هوا، آدم برفیمون آب شد، بادبادک قرمزه بندش پاره شد رفت گیر کرد لای برگای کاج بلنده اون ته آسایشگاه. کِی میاد؟ کی میاد؟ نکنه نیاد؟ میگه کی؟ میگم همونی که وقتی میخنده چشماشم میخنده، دستاش بوی نعنا میده، اسممون رو صدا میکنه میم میذاره آخرش.کفری نمیشه، آرومه. نیگا میکنه از بالای عینک میگه بیاد قول میدی قرصاتو بخوری؟ قول میدی نری لب پشت بوم وایس
امروز دوستم نگار اومد مرکز تحقیقات سرطان ،،،میخواد با دکتر ؟؟؟ صحبت کنه ببینه بافت همراه با توده ی سرطانی بیمار رو بهش میدن یا نه(برای کارای تحقیقاتیش میخواد) امروز الکی الکی منو کشوندن مرکز تحقیفات سرطان ،،، هییییچ کاری نداشتیم ،،، فقط من بودمو نگار و نازنین و ریحانه (از دانشجوها) ،،،،من ساعت 8 صبح اونجا رفتم ، دیگه ساعت ده و خورده ی صبح نازنین بهم گفت کاری نداریم میتونی بری،،،خلاصه به نگار پیشنهاد دادم که میاد ولیعصر گردی ،،،،قبول کرد ،
دو سه روزیه حالم خوب شده ، خیلی خوب. اون حال عجیب مزخرف داغون رفته و یه حالِ معمولی برگشته. من حتی عادت به حال معمولی ندارم چه برسه به اون وضعیت اسفناک.امروز نوبت روان پزشک دارم ، کم کم دارم فکر می کنم هیچیم نیست و مشاور و اون یکی روان پزشک فقط بر اساس اون حال مزخرفم توصیه به قرص کردند.گفتند حسین یه افسردگی قدیمی داره و تو جدید .البته مشاور به من گفت شما افسردگی داری ، در صورتیکه روان پزشک گفت شما اصلا افسرده نیستی و نباید قرص های افسردگی بخوری
امروز وقتی از خواب بیدار شدم اصلا متوجه نشدم چه روزیه !شنبه تعطیل!!فقط شبش میدونستم فردا هم تعطیله. قرار براین بود که وقتی پسر،خاله کوچیکه از همدان که اوومد(اونجا دانشگاه میره) ،خاله اینا بیان برای ناهار خونه من.منم یادم مونده بود اواسط بهمن میاد .به مامان گفتم که بهشون بگه جمعه بیان خونه من. اولش رفتم سرخاک پدرم و گل خریده بودم براش و برای گنجشکای ناز نازی دونه بردم و سرمزار ریختم. وکلی خرید کردم و میوه و نوشیدنی و وسایل خوردنی. بعدش گفتم بذار
باز مدتیه ننوشتم.یادم نیست همشو.چند هفته س داریم تحریر کار می کنیم. اولش خیلی برام سخت بود اما کم کم دارم راه میفتم.هفته پیش وقتی رفتم تو کلاس حس کردم حالش خیلی خوب نیست. نه اینکه چیزی بگه یا کاری بکنه ولی حس کردم خوب نیست. بین خوندن و درس دادن یهو بی مقدمه ازش پرسیدم شما خوبید؟ با تعجب گفت اره چطور مگه؟ گفتم نه خوب نیستید. با خنده گفت به خاطر قیافه کر و کثیفم میگی؟ گفتم نه حس می کنم فقط.  این شد که شروع کرد حرف زدن که چند روزیه حال خوبی
عقربه های ساعت نشون میدن که ساعت از 3 بامداد هم گذشته.آخرین روز بهمن 97 رو شروع کردیم.من طبق این مدت ، ریتم خوابم به کل بهم خورده و شبا بزور خودمو میخوابونم اونم دم دمهای صبح!صدای سگها و پارس کردنهای بی موقعشون در اطراف خونه به گوش میرسه و روی نرو من هستن.گه گاهی از دیوارها هم صداهایی میاد و برای لحظه ای منو یاد زله میاندازه.تا ساعت حدودا 24 روز 29 بهمن عادی گذشت. مثل روزهای قبل ولی داشتم با همسری درباره برنامه جدید و فشرده ام واسه دو سه ماه آینده
زمانی
بود که تقریبا هر روز یا هر شب با خدا درگیری لفظی داشتم بخاطر چیزهایی که ندارم و
باور داشتم حقم بود داشته باشم دلایل خودم و داشتم محکم ترینش این بود که من به
خواسته خودم به دنیا نیومدم و کسی که خلقم کرده باید هوام و داشته باشه !با
اعتقادات دینی سنتی بزرگ شده بودم و ایمان داشتم به اینکه خدا هر وقت اراده کنه من
به همه چیزهایی که می خوام می رسم به این معنا که مثلا شب بخوابم و صبح یک آدم دیگه
باشم که به ارزوهاش رسیده! شاید خنده دار باشه اما شب ها
یه دو سه روزیه که دارم روزه میگیرم.اولین چیزی که برام جالب بود واکنش عرفان بود به قضیه ی روزه گرفتن اینقد بامزه بود که دو ساعت تو صفحه ی چت اسلوموشن تایپ میکردم و هی پاک میکردم. جالبه که گاهی وقتا یکی باشه که از فرهنگ و چیزایی که باهاشون خو گرفتی براش تعریف کنی و براش تازه باشهینی راستشم که بگم اینقد این چن روز اعصابم "چیزیه" که  دلم میخواد خرخره ی همه رو بجوم ولی تو امپاسم مثلن همین" ابله با ایموجی خنده" یا "جوونور" میخوام بپر
داستان از اونجا شروع شد که یکی کارتون "کوکو" رو بهم معرفی کرد و من مثل همیشه، اول تصمیم گرفتم خودم ببینم و بعد اگه مناسب بود برای نویان بذارم. جالبه بدونین، من، نسیم 33 ساله، چنان جذب این انیمیشن شدم که تصمیم گرفتم دیدنش رو به هم سن و سال هام توصیه کنم!!!موضوع عمیق و فکر شده، انیمیشن زیبا و جذاب و خلاصه اینکه"Disney" واقعا کارش رو خوب بلده و یه حرفه ایه تمام عیاره.جوری تو با اسکلت های به ظاهر ترسناک، ارتباط میگیری که چیزی به اسم ترس به ذهنت
داستان از اونجا شروع شد که یکی کارتون "کوکو" رو بهم معرفی کرد و من مثل همیشه، اول تصمیم گرفتم خودم ببینم و بعد اگه مناسب بود برای نویان بذارم. جالبه بدونین، من، نسیم 33 ساله، چنان جذب این انیمیشن شدم که تصمیم گرفتم دیدنش رو به هم سن و سال هام توصیه کنم!!!موضوع عمیق و فکر شده، انیمیشن زیبا و جذاب و خلاصه اینکه"Disney" واقعا کارش رو خوب بلده و یه حرفه ایه تمام عیاره.جوری تو با اسکلت های به ظاهر ترسناک، ارتباط میگیری که چیزی به اسم ترس به ذهنت
مثل نفس کشیدن شعر می‌‌نویسم
بعد از ظهر روز شنبه مورخ ۲۶ ماه مهر در سومین روز از
نمایشگاه بزرگ کتاب کرمان مجموعه‌ی شعر حمید نیک نفس با عنوان چغوک او
چکو” رونمایی شد. در این مراسم وحید محمدی و محمدعلی جوشایی؛ معاونین اداره
کل فرهنگ و ارشاد اسلامی و جمعی از هنرمندان استان از جمله سیدجلال طیب،
مهدی محبی کرمانی، علی اکبر کرمانی نژاد، علیرضا هاشمی نژاد، محمدرضا هاشمی
نژاد، سعید کوشش، مجتبی و در غرفه‌ی نشر نون حضور به هم رساندند.
ک
* * * مدت زیادیه دندانهام درد میکنن.یادمه سال 92 که رفتیم دانشکده دندانپزشکی دانشگاه فردوسی مشهد، عصرها استاید برای مردم کار میکردن ولی صبح ها آموزشی بود کارشون.من اون موقع یکی از دندانهای عقلم نهفته بود. اونو با جراحی درآوردم. تا دو ماه دهنم اندازه قاشق مربا خوری باز میشد تازه چقدم درد داشتم.بعد چند تا از دندونهام هم گفتن باید پر بشه. رفتم عکس opg از فکم گرفتم و چند تا دندون کاندید پرشدن ، شدن.یکیش همون موقع به دکتر گفتم درد دارم. میگفت به عصب نرس
جونم براتون بگه که من یک عدد رافی عاشق کفشم. یعنی اگر در هر موردی بتونم جلوی ولخرجی و اصراف کردنهامو بگیرم در خصوص خرید کفش نمره ام از بیست زیر ده میشه.دست خودم هم نیستا. مثلا ممکنه من هیچوقت احساس نیاز به مانتوی جدید نکنم یا به ندرت  ممکنه از مانتویی داخل ویترین یه مغازه خوشم بیاد. ولی در خصوص کفش حتما حداقل دو جفت کفش در ویترین هر مغازه ای چشمم رو میگیره.لازم به ذکره که ماما جانم با اون درایت بالای خودش میدونسته این بنده ی حقیر رو چه جوری خل
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی