محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

خاطرات ساک زدن

مطلب یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید پایه دوازدهم صفحه23 - انشا باز را میتوانید به صورت کامل از سایت هفتاد و پنج دانلود دریافت کنید.یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید پایه دوازدهم صفحه23 - انشا بازبا سلام خدمت شما دوستان عزیز یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید پایه دوازدهم صفحه23 انشا باز متن یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید پایه دوازدهم دیپ درس بلاگ Images for ‫یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید پایه دوازدهم صفحه23 انشا باز‬‎ انشا خاطره زندگ
اول بگم که دکتر رفتم و بهم فعلا استروژن داد و توصیه کرد تا چهل سالگی صبر کن و بعد رحمت (به قول خودش بچه دون)رو بِکَّن بنداز دور. میگفت اصل مهم تخمدانهاست که سالمه و تنظیم بدن دستشه. رحم جز اینکه سرمنشا هزارتا بیماری باشه و فقط بچه نگهداره، به هیچ کار دیگه ای نمیاد!  کلا باحال بود‌.بگذریم.  [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
عکس های کودکی کودکان شیرینه و همیشه خاطرات را زنده میکنه چه خوبه که همیشه بفکر ثبت این لحظات شیرین باشیم و کودکانمون را با بیاد آوردن کودکیشون خوشحال کنیمطبیعتا خاطرات خوب عکس خوب هم میطلبه و بهتره عکس حرفه ای باشه من آتلیه سه سیب را انتخاب کردم و بخاطر دکورهای خوب برای تم های مختلف همیشه آتلیه سه سیب میرم به شما هم پیشنهاد میکنم
همیشه برام سوال بود که فرزندمو چه جوری میتونم راضیش کنم وقتی بزرگ شه وبخواد که از کودکیش براش بگم و خاطرات اون دوران را مرور کنه وبیادش بیارم بنابراین فکر عکاسی از هر لحظه بسرم زد مخصوصا جشن های تولدش و مراسمهای خاص و بیادماندنی .خب طبیعتا به خوبی و با کیفیت و امکاناتی که یه اتلیه عکس میتونه داشته باشه نبودم برای همین بدنبال استودیو عکاسی کودک گشتم بعد از کلی پرسو جو با اتلیه سه سیب اشنا شدم و ترجیح دادم این خاطرات را درسه سیب  ثبت کنم
 رفته بودم بازار و فرصتی شد تا سری بزنم به دوستم که در کار تابلو فرش هستند !! زیاد نماندم ولی همان اندک هم خیلی خوش گذشت . یک تابلوی بزرگ به دیوار آویخته بودند و من نیم ساعتی مشغول تماشایش بودم (!!)  [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
#ترانه #شعر #جدید #بهنامماه مرداد ماه #شیر ست و #خورشید ش ولی سوزان چو سانبا همه گرمای خود اما دهد هدیه ز لبخندها به #جانیاد باد، یاد آن همه، خاطرات و خنده ها با دوستانیاد شبگردی و #کوچه گردی تا سفر با همرهانروزی با هم، دستا به دست و مست مست، با جانه جانروز دیگر از هم جدا اما همش آن خاطراته تن به تن با دلبرانگرچه اما میگذشت این لعنتی ، یعنی #زماناما فارغ از این همه دلخوش بودیم ما همچنانتا که روزی آمد و ما قدر ندانستیم و باختیم, جانماندادیم به باد،
در تجربه های زندگی،در شیوه های تربیتی نسلهای گذشته همواره نکته های ناب و
ارزنده ای می توان یافت.
در این کتاب دختری،که اکنون مادر بزرگ است و کهنسال،خاطرات پنجاه سال زندگی
مادر آلمانی تبار خود را در ایران مرور می کند.
او سعی دارد شمه ای از راهکارهای تربیتی گوناگون را با خواننده در میان
بگذارد،و از عشق،جوانی،پذیرش فرهنگها و نشیب و فراز های یک زندگی بگوید. از طریق لایو مژده شاه نعمت اللهی با این کتاب آشنا شدم و انصافا کتاب خوبی بود و به جون آد
نمایشگاه عکس خاطرات تصویری هیئت ی ایتالیا در دربار ناصرالدین شاهسال های 48 الی 66 م- 1226-1244 ه.ششنبه 24 آذر لغایت 29 آذرساعت بازدید: 11 الی 14مشهد، خ جلال آل احمد 64، لابی آمفی تئاتر دانشگاه صنعتی سجادگردآوری اسناد و مدارک: دکتر فضل ا. حجازی استاد و پیشکسوت معماری
داستان نویسی درباره ی عید نوروز | خاطرات عید نوروز 98 | خلاصه ی داستان عید نوروزداستان نویسی درباره ی عید نوروز | خاطرات عید نوروز 98| خلاصه ی داستان عید نوروزداستان نویسی درباره ی عید نوروز | خاطرات عید نوروز 98 | خلاصه ی داستان عید نوروزهر سال نزدیک نوروز حال و هوای دوستان و اطرافیان عوض میشود و به خاطر خانه تکانی و آماده شدن برای نوروز جنب و جوش زیادی دارند و در خیابان مردم را میبینیم که با کیسه های خرید عید به سمت خانه در حرکت اند و یا ویترین مغ
بعضی موقع ها میشه دلم خیلی تنگ میشه، واسه شهر و خاطرات، از اون دلتنگی هایی که آدم دلش چروک میخوره، تمام خاطرات خوشش میاد جلوی چشمم و حسرت میخوره، اینجور موقع ها، گوگل مپ را بازمیکنم و شروع میکنم گشتن.میرم محله ی بچگی رو از بالا میبینم، مدرسه ابتدایی، بعدش میرم محله نوجوانی، چقدر عوض شدن خانه ها، مسیری که دوچرخه سواری میکردم و میرفتم با دوچرخه رومه میخردم، میرم سمت دبیرستان و اون دوران، هم زمان آهنگ های هر دوران هم تو ذهنم میاد، بعضی وقت
گاهی افراد نیازمند آن هستند که خاطرات بد خود را فراموش کنند تا به آرامش و سلامتی برسند برای رهایی از خاطرات بد گذشته بهترین تکنیک ها را در این بخش به شما آموزش می دهیم با ایران ناز مثل همیشه همراه باشید.  بدون تردید همه ما کم و بیش اتفاقات ناخوشایندی را تجربه کرده‌ایم.اتفاقاتی که حال به خاطراتی آزار دهنده تبدیل شده‌اند و ما را رها نمی‌کنند. در اکثر مواقع هر چه بیشتر سعی می‌کنیم تا از این خاطرات بد رها شویم بیشتر در آنها فرو می‌رویم مگر ا
می نویسم خاطرات رفته راروزهای الفت گم کرده راجنگ بود اما همه یکدل بدیمقطره قطره همچو دریا می شدیمیار ما فرمان چو میدادی قیامکار دشمن لحظه ای می شد تمامبانگ بر بنیان ظالم می زدیمخیمه بر اقصای عالم می زدیمکشور ما پر ز بوی سیب بودکی کسی آخر به فکر جیب بودسطر سطر دفتر این سرزمینپر ز ایمان بود و از شور و یقینکمتربن رویای مردم ، آسماناز یقین لبریز دلها ، بی گمانشرح صدر مردمان بودی فزونار ریا و کینه دلها بد برونکربلایی بود رنگ مردماننینوایی بود در
وقتی این پست نسرین جان را خواندم خیلی دلم گرفت و حالش را حس کردم. امشب اینرا روی صفحه ام نوشتم:چند روز پیش یک دوست خوب نادیده در بلاگش "یک روز نو" به ناراحتی وصف کرد گاهی اوقات چقدر لازم است دفتر دوستی بسته شود. موقع خواندنش دلم گرفت ولی گریزی از پذیرفتن و باور داشتن به آن نیست. دوستی ها گاهی اوقات هر قدر عزیز و پر خاطره باشند، باید دفترشان را بست، باید دفترشان را بست تا بشود جایی بین خاطرات خوب و عزیز برایشان پیدا کرد.آدم ها عوض می شوند
شرکت آی بی ام الگوریتم هوش
مصنوعی تازه ای ابداع کرده که می تواند خود را با محیط اطرافش منطبق کرده و
از خاطرات قبلی خودش چیزهای جدیدی یاد بگیرد.








به گزارش خبرنگار گروه علمی
و دانشگاهی خبرگزاری فارس به نقل از فیوچریسم،  شرکت آی بی ام الگوریتم
هوش مصنوعی تازه ای ابداع کرده که می تواند خود را با محیط
امشب آخرین شبی هست که تو این خونه هستیم، این چند سالی که اینجا بودیم خاطرات زیادی برامون مونده، خب تو زندگی هر کسی تلخی و شیرینی زیادی هست و  طبیعتا برای ما هم بوده، خوشی و ناخوشی، خنده و گریه، اما با تمام اینها خاطرات خیلی خوبی برامون شد، اولین خونه مشترکمون، تولد احسانمون، و تمام اولین ها، اولین شامی که خوردیم، اولین همکاری تو کارهای خونه، اولین ماه رمضون، اولین عیدو منم که آدم خاطره بازی ام و عجیب به خاطرات خو می گیرم، خو می گیرم به
دیشب به مناسبت تولد ستایش ,چهارتایی رفتیم رستوران روبوشف .البته درخواست خودش بود .رستوران جالبیه و مورد علاقه ی بچه ها .این رستوران نزدیک خونه ی سابق مون هست و رفتیم یک گشتی توی محله زدیم و خونه رو از بیرون دیدیم و به پارک محله که خیلی وقت ها سپهر با دوستاش میرفتن اونجا فوتبال و گاهی اوقات هم من ستایش رو با کالسکه میبردم سر زدیم کلی مرور خاطرات بود توی همین خونه ستایش مراحل درمانش رو طی می کرد و زمان هایی که پارک خلوت بود میبردمش پارک تا حال
امروز دو تا از خاله ها قصد کردند عسل و بصل را هیومن پارک ببرند با پذیرایی  عصرانه. چقدر بچه ها ذوق داشتند و بهشان هم حسابی خوش گذشته بود. این خاطرات قطعا در ذهن عسل و بصل خواهد ماند و در آینده از بی مهری های عمه و عموها خواهند گفت.
بخشیدن و جبران کردن بهترین راه حل برای ایجاد نشاط در ماست. اغلب کسانی که غمگین ویا خوشحالند ناشی از عملکرد ذهن آنهاست. ممکن است ابتداا خوشحالی با بدحالی ما مربوط به کار خوب یا کار بدی باشد که انجام میدهیم اما یقیناً تداوم خوشحالی و یا بدحالی ما مربوط میشود به یادآوری آن کارخوب یا کاربدی که قبلاً انجام داده ایم یا با ما انجام داده اند و خاطره آن هنوز در ذهن ما باقی مانده و پاک نشده است. وقتی که ما در حال انجام کاری نیستیم ، ذهن ما اما فع
پژوهشگران "دانشگاه آکسفورد" در بررسی جدیدی، به نحوه محافظت مغز از خاطرات پی بردند.
ایسنا نوشت:
پژوهشگران "دانشگاه آکسفورد"(University
of Oxford) موفق شدند مکانیسم دقیق نورون‌هایی که یادآوری خاطرات را ممکن
می‌سازند، مشخص کنند.
در این بررسی به شرکت‌کنندگان، وظایفی
مربوط به حافظه واگذار شد. هر شرکت‌کننده باید در عرض دو روز، دو خاطره
دارای اشتراک اما جداگانه را به خاطر می‌سپرد. پژوهشگران در روز سوم،
ارتباط میان دو خاطره را با کمک یک اسک
+امروز اتفاقی تو اینستا عکسای دوستای قدیمی م رو دیدم.دوستای ترمای اول، هم اتاقیا، هم خوابگاهیا.دلم گرفت، می تونم گریه کنم برا اون موقع هادرسته که شاید خوشحال نبودم بعضی وقتا یا اذیت شدم و ایناولی خیلی خوش گذشت، خیلی خاطرات خوبی به جا موند.یکی رفته کانادا، یکی ترکیه، یکی برگشته شهرش بوشهر و .+دلم مچاله شد.
  (خاطرات کوچه)باز هم دروازه شب باز شدقصه درد علی آغاز شدشهر خاموش است و او در زمزمهگریه دارد از فراق فاطمهدرد دارد، درد بی اندازه ایماجرای تازه تر از تازه ایشرح درد و داغ را اندازه نیستاین مصیبت ها که چیزی تازه نیستآسمان دیده است اشک و آه رادرد دلهای علی با چاه رااشک را با ناله ها آمیختهدست بر دامان شب آویختهسر فرو کرده است در گوش زمینلاله ای دارد در آغوش زمینبس که در خود ریخته اندوه راسوز آهش میگدازد کوه رادرد دیرین باز هم تاث
دلتنگیهای یک فرزاد زمانی شروع میشه که مرور خاطرات یک فرزاد یه دفعه جلوی چشماش رو میگیره و از پس اون چشای خیسش خاطرات دورانی رو به یادش میاره که شاید دیگه تکرار نشدنیه . دورانی که فرزاد با عشق دوران جوونیاش مامان مانیار با دوست مثل مامانش حامد خیابون ولیعصر رو بالا پایین میکرد. روزهای سرد پاییز و زمستون که شاید غروباش واسه فرزاد هنوزم دلگیره ،دلتنگی برای حامدی که دیگه نیست . دلتنگی برای منصوره ای که دیگه اون نیست . دلتنگی برای فرزادی که .نفس
حاج آقا همسایه ما بود.تو یکی از مجتمع ها.سالیان سال بود با هم همسایه بودیم.حاج آقا اخلاقش اینجوری بود که به همه چیز گیر میداد.همیشه در حال بحث با همسایه ها بود. وقتی قرار به پرداخت هزینه مشترک بود همیشه بهانه برای ندادن و مخالفت داشت.با این که وضع مالی خوبی داشت.یه زمانی نماینده ورودی بودم.هر وقت خرجی میکردم فاکتورها رو در بورد نصب میکردم.همان شب حاج آقا میومد و شروع به بحث درباره ریز مخارج میکرد.اون موقع شاغل بودم و شب میرسیدم خونه.حوصله چندا
دیشب با دوستان دبستان دیدمش. خب دیشب باهاش حال نکردمولی امروز متوجه شدم چه ایده ی خفنی داشته و حیف که خوب در نیومده بخاطر ضعف فیلمنامه.موقعیت دراماتیکی که کارگردان/نویسنده میخواسته بسازه از پیوند زدن خاطرات نوستالژی، فراهم شدن موقعیتهایی در دل اضطراب و شرایط بد، رابطه ی دوسویه معلم شاگردی و البته شیرینی تصویربرداری و صحنه پردازی، و صد البته حرف اصلی فیلم که "حرف زدن" بود، واقعن حیف شد. کاش بهتر از پس درام بر اومده بودی آقای معادی :) مثل
سلام روز و روزگارتون لبریزاز حس های خوبهمچنان شلوغمهمچنان تا در توانم هست از مامان مراقبت میکنمهمچنان دارم اسباب کشی و بردن وسیله ها را انجام میدمو همچنان حال دلم خوبهیکشنبه تا ساعت 5 موندم سرکاربعد بدو بدو خودم را رسوندم خونه. با بابا سریع کار را شروع کردیمشوهر خواهرم هم اومد کمکمون تا نزدیک ساعت ده و نیم یکسره کار کردیم و حسابی خسته شدیمصبح دوشنبه نزدیک ساعت 8 بیدار شدیم و بعد از صبحانه مشغول شدیمخواهرم و فندق 9 اومدن خاله جان هم ظهر اومد
خدا به همراهت ای سال در حال گذشته شدن خدا به همراهت روزگاری که به نام سال ۱۳۹۷ پس از این به نام سال گذشته به خاطرات من خواهی پیوست. خدا به همراهت ۳۶۵ روزی که باما ثانیه به ثانیه ساعت به ساعت روز به روز و هفته به هفته و ماه به ماه بودی خدابه همراهت اکنون که در حال احتضار و در دقایق پایانی نفسهایت به سر میبری به تو اطمینان می دهم که خدا را به همراهت خواهم کرد به تو اطمینان می دهم که آنچه به عنوان پند و اندرز به من آموختی فراموش نخواهم کرد تو
نیاز داریم به یه روش و متدی که کمکمون کنه که از غم و غصه های گذشته رها بشیم. سخته گاهی زخم های گذشته رو ترمیم کردن+توی تجربیات زندگیم به یه چیز دیگه ای برخورد کردم. اینکه قضیه تا 99% اش اوکی بشه و 1% نه و به خاطر اون 1% همه چیز بهم بخوره.+خوش به حال بچه های آمریکا. نتایج اکثریتشون دونه دونه داره میاد.+یکی از معلم های دبیرستانم رو خیلی تصادفی وقتی کار اداری داشتم دیدم ولی اون من رو ندید. باجه رو عوض کردم. بعضی آدم ها و خاطرات اذیت میکنن آدم رو.+چرا Imagine D
دخترعموی نگارنده برای تنظیم باد تایر خودروش مراجعه‌ کرده به یک تعمیرگاه. آقای تعمیرگاه گفته که باید دوبرابر  قیمت معمول بپردازه. وقتی از آقای تعمیرگاه پرسیده شده که چرا یه دفعه قیمت باد»  دوبرابر شده ایشون فرمودن چون دلار گرون شده!  پیدا کنید رابطه‌ی باد و دلار را.
دانلودکتاب مزدوران انگلیس»
، ترجمه ای جالب و جدید همراه با توضیحات و پاورقی های مفید و سودمند از
خاطرات همفر در کشورهای اسلامی است که شما را با اهداف و نقشه های جاسوسان
انگلیس در کشورهای اسلامی آشنا می کند.
 فایل pdf کتاب مزدوران انگلیس
 

عنوان کتاب1 - اهداف دولت بریتانیا در کشورهای اسلامی2 - اعزام همفر و پنج جاسوس دیگر به کشورهای اسلامی3 - فراخوان جاسوسان انگلیس از کشورهای اسلامی و مأموریت همفر4 - همفر ، جاسوس انگلیس در بصره و آشنائی
اینم شیرینی نخودچی و بهشتی . بهشتی به نظر خودم بیشتر جهنمی بود . بار اول بود این دستور امتحان کردم . کم شکر شد و نتیجه کار رو دوس نداشتم . اما در عوض نخودچی عالیییییییی شد . حتی بهتر از هر سال . دلتون نکشه دوستان گلم . سال متفاوتی با خاطرات و اتفاقات خوب براتون آرزو میکنم . یه دنیا ممنونم که یه سال دیگه رو کنارم بودید و تنهام نگذاشتید.  تنها نبودم نه تو شادی هام و نه روزای بسیار تلخ سال 97 . شما بودید و بهم دلگرمی دادید که میشه رفت و جا نموند. 
سلامالان رفتم یه نگاه به وبلاگ کردم و خودم تعجب کردم که دیدم از آخرین پستم این همه روز گذشته.شرمنده اما توی این ساعت های آخر سال ۹۷ هم امکان این که  یه پست مفصل بگذارم نیست.امسال هم مثل  هر سال کلی اتفاقات خوب و بد افتاد و امیدوارم در سال جدید اتفاقات خوب بیشتر باشه.سال نو بر همه شما مبارک باشه و امیدوارم  که خیلی زود بتونم با خاطرات ۲۰۲ در خدمت باشم.روز پدر هم مبارکمامان هم بهتره و دیشب خونه ما بودند.تا ببینیم دوباره دارو براش شروع کنن
بخاطر یه چیز مسخره که فکرمو مشغول کرده بود برگشتم تلگرامنباید بر می گشتماز یه طرف آرزو می کنم " م " به هوش بیاد و برگردهاز یه طرف نمی دونم وقتی برگشت حالش چجوریه . اصلا منو هم یادشه یا نهشاید بهتر باشه یادش نیاد تموم خاطرات بدش رو بعلاوه من یادش نیادولی حالش خوب بشهنگرانشم فقطکاری م از دستم بر نمیادقبلناهم بخاطر یه دوستی که خیلی باهاش صمیممی بودم حالم داغون داغون شدبعدش به خودم قول دادم با کسی صمیمی نشم و فقط ظاهری باشم
ای میهن اشک و لبخند، منظومه‌ی رنج و تسکینققنوسِ در شعله خاموش، سیمرغِ حالا بلورین تا کسب و کار تو مرگ است، دار و ندار تو مرگ است تنها شعار تو مرگ است، برخیز از این خواب سنگیندر هر قدم زیر هر گام، افتاده یک گور گمنام روی لبت مانده دشنام، ورد زبان تو نفرین کی زد به آیینه‌ات زخم، ای نام دیرینه‌ات زخمگل کرده بر سینه‌ات زخم، روییده بر دامنت مین ما با سیاوش گذشتیم، از خوان آتش گذشتیم مغرور و سرکش گذشتیم، ای خاطرات تو شیرین می بینم آینده‌ات را، د
دو سه روزه اتفاقی افتاده و چیزهایی رو فهمیدم که زده من رو زمین کلا. پازلم نیمه کاره افتاده گوشه اتاق و کتابه به نصفه رسیده در حالی عملا عید رو به اتمامه. جالبه حالا معنی آرامش رو میفهمم. چند روزه با سردرد از خواب پا میشم و استرس در حالی که تعداد ساعت خوبی رو هم میخوابم و از این نظر مشکلی نیست. میدونم چرا ولی عجیبه. همه چیز. حالا که آرامش از دست رفته میفهمم چه نعمتی بوده. آشفتگی جاش اومده و ناراحتی. احساس پوچی.خب طبیعتا از بعضی دوستان آدم انتظاری ن
در ادامه پست قبلی باید بگویم . من کتابهای زیادی در مورد حکومت پهلوی خوانده ام مثل خاطرات فرح که مجموعه ای از مصاحبه های او در خارج از کشور بعد از انقلاب است. یا کتاب خاطرات مادر فرح ،  با عنوان دخترم فرح یا خاطرات اردشیرزاهدی و خاطرات شعبان جعفری ، خاطرات سفیر انگلستان ، انتونی پارسونز در زمان پهلوی با عنوان  ظهور و سقوط کتاب پاسخ به تاریخ شاه  ،  و یا خاطرات اشرف  و غیره .اکثر این کتابها در خارج از کشور و بیشتر در  امریکا نو
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر شد !پاره ای از دوستانی که اوقات من در سال 1397 با آنها سپری شد .بُخارای من ایل من / اگر قره قاج نبود / به اُجاقت قسم / طلای شهامت ـ محمّد بهمن بیگیامکان سنجی انتخابات / اسلام و مقتضیات زمان ـ محمّد سروش محلّاتیاوصاف پارسایان ـ دکتر عبدالکریم سروشپژوهشهای تاریخی / پژوهشهای قرآنی / نقد و نظر ـ آیت الله صالحی نجف آبادیحاج ـ دکتر سیّد عطاء الله مهاجرانیجایگاه عید نوروز در اسلام / دین ستیزی نافرجام / بردگی از دیدگ
تو  عمریست همه خاطرات منی ، لحظه به لحظه نفسهای منیتو مدتهاست همسفر قلب تنهای منی ، همیشه و همه جا در کنار منیچگونه میتوان از تو گذشت آنگاه که بهانه ای برای زنده بودن منیکدام راه را باید رفت که تو تا آخرش در کنارم باشی ، بگیر دستان خسته ام رامرا با خود ببر ، شاید روزی آمده که تو سرپناهم باشی .شاید روزی آمده که تو هم سهمی در با هم بودنمان داشته باشیهم من میدانم که دوستم داری هم تو میدانی برای تو میمیرم، من نبض عشق را میگیرم ، و به انتظار طلوع
به نظرم خیلی عجیبه که نمیشه خاطرات رو تکرار کرد. نمیشه من بخوام الان هشت سالم باشه یه صبح پاییزی باشه تو کوچه صدای اتیشی که واسه قیرگونی روشن کردن بیاد و بوی زننده قیر.  هیچ دلیلی پیدا نمیکنم واسه اینکه چرا نباید اون خاطره با جزییات مو به مو تکرار بشه. اگر قرار بوده بیاد که بره چرا اومده اصلاً. جایی توی بی زمان تمام ماجراها و احساسات ما باید ثبت شده باشن. جایی که بتونیم بریم و هر چقدر خواستیم تکرارشون کنیم. وگرنه چرا زندگی کردیم. 
نهم اوت ، مثل این که روز عاشقان کتابه. یه استوری گذاشتم و از بچه ها خواستم بهترین کتابایی که خوندن رو بهم بگن.و خوب ، یه تعداد نسبتا خوبی کتاب جدید و خوب بهم معرفی شد که اینجا هم مینویسم شون که یادم باشه همیشه که اگه بتونم حتما بخونم شون.بهترین کتابایی که خودم خوندم:خانواده ی تیبو از رژه مارتن دوگاربینوایان ، گوژپشت نتردام ، تاریخ یک جنایت از ویکتور هوگوجان شیفته از رومن رولانخاطرات یک پزشکژوزف بالسامو» ،  از الکساندر دوماکنت مونت کری
وقتی که در تنهایی خودم به خودم گفتم چقدر احمق،چقدر ساده و چقدر.بودم خاطرات تنهایی و دلتنگی ها حسرتها و زجرآور بودن لحظات مثل دخترک داستان بینوایان هویکتور هوگو اجبار انجام کاری رفتن به نانوایی همان قدر عذاب آور بود که آوردن آب از چشمه ای دور در میان چشمهایی که درنده بودند همچون گرگی امروز بعد گذشت سالها وقتی دوباره برگشتم مادر بزرگ پیرم هه یا شاید همان مادر تناردیه مرا در پی نان راهی بیرون از خانه کرد ناخداگاه و با دیدن ه چشم
امروز یکی از دوستان دوران دانشگاه رو دیدم باهم کلی بگو بخند داشتیم. همه خاطرات اون سالها برامون زنده شد اما جفتمون یک غم مشترک داشتیم و سعی کردیم آن را در پس خنده و شوخی پنهان کنیم و آنهم بالا رفتن سن و گذر زمان است که راه گریزی نیست. تنها چیزی که یکم آرامم میکنه مطلبی است که توی فیزیک نظری خوندم و اون اینه که "زمان شاید فقط یک توهم باشد" 
میخواستم یوگا کنم رفتم کتاب تمرینات را آوردم که با برنامه تمرین کنم. یه عکس داخل کتاب بودِعکسی از عروسیمونمن و تو زورکی لبخند زدیم و دسته گل قرمز را گرفتیم تو دستمون خاطره ای از مسخره ترین روز زندگیم قائدتا باید حالم بد میشد ولی نشدفقط چند دقیقه نگاش کردم و به خوشگلی خودم ذوق کردم بعد فکر کردم تو رو قیچی کنم  ولی پشیمون شدم این عکس را نگه میدارم شاید روزی برای مرور خاطرات لازم شد هرچند میدونم بالاخره پاره میشه توسط خودم یا گردو
از خاطرات ، از گذشته هایمان چیزی باقی نماندهجز حسرت  و یک دل شکسته!تمام قصه ما خلاصه میشود در قلب بی وفای تومن سخت ترین شبها را گذراندم و با چشمهای پر از اشکم ، میخندیدم به عشقمانآن زمان که قلبت برایم میتپید، قلب من از تپش افتادپس همان بهتر، اینک قلبم برای خودم میتپدخسته ام ، دیگر نمیگویم که دل شکسته ام ، نمیخندم به گذشته هانمینویسم از خاطره ها ، به یاد نمی آورم آن لحظه هامیخواهم در حال خودم باشم ، میخواهم برای یک بار هم که شده از عشق متنف
دوره نوجوانی من پر شده از خاطرات دختران شاد و سر زنده ای که همیشه تلاش کردند و دویدن و رسیدنهفته پیش رو وقت ازادم پر میشه از ان شرلی با ه کسره دار و جودی ابوت پر خواهد کرد ، تفاوت چشمگیری بین ک.دکی ما و کودکی بچه های این دوره هست مطمئن هستم همون دوره جودی ابوت نگاه کردن من هم همین فکر از ذهن پدر م گذشته تفاوت نسل ها همیشه هستبابا لنگ دراز
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی