ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

اگه گل بودم قبلا

اقا  من که حالا حس نوشتنم اومده بزارین یه پست دیگم بنویسم تا بره برا سه سال دیگه :))داشتم پستای سه سال پیشمو میخوندم وای چقدر خنده دار بودن برام چه دغدغه (درست نوشتم ؟)هایی داشتم  اقا از من نصیحت هیچی ارزش غصه خوردن نداره من هیچ کدوم از این مشکلاتی که قبلا نوشته بودم اصلا یادمم نیست جدیدنم یه مشکل عظیم خانوادگی برام پیش اومد که به تمام مشکلاتی که تا حالا تو عمرم داشتم گفت زکی ولی اونم داره میگذره هر جوری که هست ما ادما جون سخت تر از ای
قبلا  نوشته بودم که از صفحات مجازی دور شده ام و می خواهم اعتیاد به اخبار و سایت‌های انترنتی را هم کنار بگذارم. نشد اما. برای ترک صفحات مجازی نیز بارها و بارها تصمیم گرفته بودم و شکست خورده بودم، هنوز هم دلم می شود دوباره صفحه فیس بوک ایجاد کنم، اما در سه ماه گذشته در برابر این تمایل مقاومت کرده ام و موفق بوده ام. در نهایت موفق شدم از صفحات مجازی دور شوم. اینجا هم موفق خواهم شد ولو خیلی دیر. فشارها زیاد است و برای کاهش فشار هم به اخبار مراجع
احسان از صبح تب داره و خیلی بی قراری می کرد اینقدر بغلش کردم و رو پا تش  دادم دست و پاهام درد می کنند ، عوارض واکسن هست و طبیعیه و نگران کننده نیست ،توکل به خدا انشاءالله زود خوب بشه، بچه ام چند روزه اشک می ریزه موقع گریه  قبلا فقط جیغ بود ،اذیت می شم برای اشکاش ، برای دردش، خیلییییی اما خب از وقتی مامان شدم خیلی دل گنده شدم ، یه جا خوندم نوشته بود راه حل بی قراری بچه ها پیرشدن ما مادرهاست ، همین؛ قشنگ نوشته  بود، همسرم خیلی کم طاقت تر
قبلا اوایلش رو خونده بودم؛ الان ۸۰_۷۰ صفحه ی آخرشو خوندم. وااای که چه کتاب بی‌مزه ای بود. فقط به درد مشغول کردن نوجوونا میخوره. نفرت، عاشق شدن، ارتباط، جدا شدن و . .فکر کنین وقتی بچه‌تر بودم  این داستانا به نظرم رویایی و خاص بوده.به‌به به نظرمن نباید نوجوون اینطور کتابا یا فیلما رو بخونه و ببینه. قرار نیست با امید معجزه و اتفاقات خارق‌العاده بزرگ شن؛ باید واقعیت‌ها رو دید. 
قبلا اوایلش رو خونده بودم؛ الان ۸۰_۷۰ صفحه ی آخرشو خوندم. وااای که چه کتاب بی‌مزه ای بود. فقط به درد مشغول کردن نوجوونا میخوره. نفرت، عاشق شدن، ارتباط، جدا شدن به خاطر یه پنهونکاری و . .فکر کنین وقتی بچه‌تر بودم  این داستانا به نظرم رویایی و خاص بوده.به‌به به نظرمن نباید نوجوون اینطور کتابا یا فیلما رو بخونه و ببینه. قرار نیست با امید معجزه و اتفاقات خارق‌العاده بزرگ شن؛ باید واقعیت‌ها رو دید. 
بعد از اون همه فشار و فلاکت فکر میکردم دیگه تمومه ولی خب قانون بازی چیز دیگه ای هست، خوبه که فهمیدم.  بعضی وقتها باید به آدم بربخوره تا به خودش بیاد.  قبلا بهم برخورده بود و بد جور دویده بودم.  ولی ی مدت بود که هالت شده بودم.  فرق دویدن الان با قبل اینه که دیگه نمیدونم چقدر باید بدوم، تا کی تا کجا معلوم نیست. این غول اینقدر بزرگ و عجیبه که شاید بخاطر همین بوده که متوقف شده بودم. باید به این فکر کنم بدوم ب کدوم سمت که راهی باشه واسش؟ خیلی س
خیلی جدی وسط مهمونی به ی نوشیدنی دعوتم کرد و پیشنهاد س***داد  البته نه با این صراحت ولی مطمئن بودم چیزی جز این تو ذهن مریض طرف نیست در حالی که سعی میکردم‌ جبهه نگیرم خیلی محترمانه و با جملات کوتاه پیشنهادش رد کردم و تاجای ممکن ازش دور شدم  دیدم که رفت سراغ یه نفر دیگه و تا اخر شب دیگه اون دونفر ندیدم یه سری تابو ها که قبلا وجود داشت دیگه وجود نداره عملا و به چشم دارم این تغییر میبینم اون دختری که باهاش رفت تو اتاق خواب همسر و دوتا بچه دار
امروز عصر رفته بودم پانسمان سرم رو باز کنم, خانم پرستار با تعجبِ تمام,  موهای سرم رو کنار می زد و نچ نچ می کرد!بهش می گم; چیزی شده خانم پرستار؟!! خوب نشده هنوز؟!!با خنده می گه; تو با این همه جایِ شکستگی تو سرت میتونی کارت جانبازی بگیری!بهش می گم; تازه عکس های رادیولوژیم رو ندیدی .به نچ نچ ش ادامه داد و همونجوری که داشت از کنار تخت دور می شد گفت;  بیچاره دل مامان و بابات!!!من هم تو دلم میگم واقعا بیچاره از دل مامان و باباتا پدر نشده بودم, معنی ای
ای کاش تو زندان بودم. کاش حکم ابد داشتم و تا اخر عمرم اون تو بودم. اونطوری فقط یه زندانبان بود که بهم زور میگفت اما الان همه بهم زور میگن.ننه بابا شوهر برادر بزرگتر مدیر .ای کاش تو زندان بودم. حداقل اونطوری به خودم میگفتم تو زندانم و اسیرم. اما الان بیرون از زندانم و اسیرم. خیلی تقصیر فندق نیست.زورگوهای اطراف دست و پای منو بستن. ای کاش تو زندان بودم :(
این چند وقت توی سرم پرشده از افکار احمقانه.فکر کردن به ادمی که نباید بهش فکر کنم.قبلا تو خواب دیدنش اذیتم میکرد اما الان ناخودآگاه بهش فکر میکنم.دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم اما انگار دست خودم نیست.این حس نه دوست داشتنه و نه عشق چون هر دو رو قبلا تجربه کردم و این شبیه به هیچ کدوم نیست و نمیدونم اسمش رو چی باید بزارم.از ذهنم برو بیرون لعنتی!
صبح ساعت نه بیدار و با تبلتم مشغول شدم. چسبیدم به مبل و تا سه ساعت و نیم بعد نشستم. a صبح رفته بود بیرون و ظهر که اومد من از رو مبل پا شدم ‌و یه نیگا به خودم کردم؛ هنوز صورتمو نشسته بودم، مسواک نزده بودم و لباسمم عوض نکرده بودم 
بالاخره پشت بوم دانشکده رو فتح کردم! شیش طبقه ساختمونه و حقیقتا ارتفاع وسوسه‌برانگیزیه. درش قفل بود ولی دو تا پنجره دو طرف در بود که تونستم بازشون کنم و بیام بالا! خیلی وقت بود این پشت بوم رو مخم بود و به فتح کردنش فکر میکردم ولی خب همیشه درهای بالا قفل بودن. حتی یه مدتی به این فکر میکردم که کلیدای نگهبانارو یه جوری کش برم و از روشون بسازم بعدم بذارم سر جاشون! ولی این ایده در حد همون تئوری موند و هیچوقت عملی نشد. بالاخره امروز خیلی خیلی اتفاقی و
امشب اولین بارم بود میرفتم پارک ارم تصور دیگه ای ازش داشتم بزرگتر و جالب تر باشهتقریبا قبلا اکثر بازیاشو شهر بازی های دیگه سوار شده بودم جز یکیییییییییییستاره گردون بین سوار شدن و نشدن مونده بودیم که بالاخره با سوگلی و اقا پلیسه دلو به دریا زدیم و رفتیم .خیلی خوب بود کلی انرژی گرفتم.کلا هر چیزی که هیجان داشته باشه تا یه هفته حالمو خوب می کنه 
نمیدونم نوشتم قبلا یا نه؟یادمه ترم۳ بودیم فک میکنم. یک سری فایلهای پی دی اف و پاورپوینت و. بود که باید پرینت میکردیم.پاورپوینتها با پسوند* پی پی تی * ذخیره‌میشن.سرکلاس نشسته بودیم و تقریبا در سکوت بود.دوستم از من پرسید پرینت کردی؟یادمه نصفشو پرینت کرده بودم.یا پاورها یا پی دی اف ها! حالا کدومشو یادم نیس.من هم ن گذاشتم ن برداشتم گفتم.اره اما پی پی ها رو گرفتم(نگرفتم)خودم که غش کردم از خنده:))اقایون هم ردیف هم در لبخندی زیبا در سکوت بودن:-/
دیروز میانترم زبان داشتیم و بعدش با گلناز رفتیم کافه. حدودای ساعت 10 یا بیشتر بود که رسیدم خونه. صبح طبق برنامه قبلی رفتم واسه وداع. دوباره همه میخواستن منصرفم کنن. حرفها و تحلیل هایی که در رابطه با تصمیم من رد و بدل شده بود واقعا جالب بودن. پسر بزرگه صمیمانه همراهیم کرد و زحمت امضا گرفتن هم افتاد گردن پسر کوچیکه. بچه ها اومدن پیشم و خیلی محبت کردن. یکی از آقایون اشکش دراومد و شرمنده شدم. همشون معرفت به خرج دادن جز کسی که براش معرفت به خرج داده بو
مطلب در اتاق نشسته بودم و به کتاب های کتابخانه نگاه میکردم ناگهان چشمم به کتاب را میتوانید به صورت کامل از سایت هفتاد و پنج دانلود دریافت کنید.در اتاق نشسته بودم و به کتاب های کتابخانه نگاه میکردم ناگهان چشمم به کتاببا سلام خدمت شما دوستان عزیز قفس تاریک خبروان متن زیر را در یک بند ادامه دهید در اتاق نشسته بودم و به کتاب ادامه نوشته کتابخانه فکر روشن دبستان ابتدایی اکسیر دانش درس شانزدهم کتاب خوانی ادامه در اتاق نشسته بودم وبه کتاب های کتاب
اون خانمی که قبلا ساکن زیرمین مادر بودن رو یادتونه،دانشجوی دکترا بودن،متاسفانه باخبر شدیم پدرشون به رحمت خدا رفتن،جمعه شال و کلاه کردیم و رفتیم مجلس ختم،هر کس شنید تعجب کرد،میگفتن اون که از اون جا رفته،دیگه همسایه محسوب نمیشه،منم البته از حرفشون تعجب میکردم،میگفتم ما سه سال و نیم در کنار هم زندگی کردیم،از غم و شادی همدیگه با خبر بودیم،یعنی نرم ختم پدرش،فک کنم من تو غار اصحاب کهف بودم تازه بیدار شدم،کم کم اختلاف نظرم با بقیه داره زیاد میش
سلامعید همگی مبارکاینکه اومدم دست به قلم بشم صرفا به خاطر این بود که دلم برای اینجا تنگ شده بود.گاهی بی هیج هدفی میام اینجا رو باز میکنم به وب بچه ها سر میزنم و دقیقا در کسری از ثانیه همه رو میبندم‌.حالا هدف از این‌ کار چیه؟خدا داند.همه میگن چقدر رمضون امسال زود گذشت.آره؟ واسه شما هم؟واسه من که اینطور نبودرمضون فقط روزه گرفتنش قشنگش نمیکنه.صدای اذان و ربنا و نماز و قرآن و دعا و زیارتاشه که قشنگش میکنه.اون سه شب قدره که سبکت میکنه
قبلا گفته بودم بابام، من و مامانم رو توی گوشیش حورالعین و نورالعین سیو کرده. :))) چند وقت پیش تو ماشین بودیم و می خواستیم بریم پیش اخوی. بابا پشت فرمون بود و گوشیش رو داد بهم که به اخوی پیام بدم. یعنی تا گوشی رو گرفتم شهید شدم از خنده. هی مامانم میگفت چی شده؟ خنده نمی ذاشت بگم. داداشم رو سیو کرده بود پورالعین :)))))))))پ.ن: هنوزم یادم میفته خندم میگیره :))
دیشب بابام همش میگفت پاشو قران بخون فلان کل بلان کن منم لج کردم هیچ کاااااری نکردم. اصلا شب قدر رو نمیتونم درک کنم. هر سال دعا کردیم چی شد جز سال بعدش گه تر شد؟ اصلا نمیتونم درک کنم قبلا هم گفتم چرا حوصله ندارم.داشتم میگفتم منم لج کردم و رفتم خوابیدم. داشتم خواب دکتر میدیدم یادم نمیاد دقیقا چی داشتم میدیدم ولی یادمه تو مطب بودیم و هر یک عکسی که نشونم میداد خیلی ترسناک بود واقعا ترسناک بوود و یادم نمیاد از چی میترسیدم. یک کابوسی بود که نگو تازه ب
داستان تا اونجا پیش رفت که یه روز صبح یکدفعه و آنی ! بله کاملا از قبل تعیین نشده ، دلبسته یکی از کارمندای خودم شدم !ناراحت بودم به این دلیل که هیچوقت این رابطه رو هیچوقت با هیچیک از کارمندام دوست نداشتم ، کلا  کار و رابطه نیاز به کنترل داره که من نه وقتش رو داشتم و نه توانش رو!ناراحت از اینکه وسط حجم زیاد کارهام این داستان پیش اومده بود و نیاز به وقت داشتناراحت بودم چون زینب شرایطش رو نداشت !( توضیحش رو بعدا میدم)ناراحت بودم چون انتخاب نکرد
چهل و یک سال پیش دانشجوی سال اول پرستاری بودم.عجب جدی گرفته بودم .معدل بالا.راضی ولی.خیلی زود مصمم شدم ؛ ترک تحصیل در این رشته داشته باشم.خط قرمز هایی داشتم که،  بودن در این رشته باعث می شد ؛ ازشون عبور کنم ؛ ولی ماندم و امروز من یک نرس بازنشسته خواهم بود؛ با کلی خاطره از بیمارستان ،بیماران،همکاران و دانشجویانی که مربی بالین شان بودم.کم کم نویسندگی ام را آغاز خواهم کرد دنبال وسایلش میگردم.(پرینتر،صفحه کلید ،مانیتور .ووو
اقا  من که حالا حس نوشتنم اومده بزارین یه پست دیگم بنویسم تا بره برا سه سال دیگه :))داشتم پستای سه سال پیشمو میخوندم وای چقدر خنده دار بودن برام چه دغدغه (درست نوشتم ؟)هایی داشتم  اقا از من نصیحت هیچی ارزش غصه خوردن نداره من هیچ کدوم از این مشکلاتی که قبلا نوشته بودم اصلا یادمم نیست جدیدنم یه مشکل عظیم خانوادگی برام پیش اومد که به تمام مشکلاتی که تا حالا تو عمرم داشتم گفت زکی ولی اونم داره میگذره هر جوری که هست ما ادما جون سخت تر از ای
امروز صبح که آمدم برخلاف روزهای قبل، از اول صبح کارم را شروع کردم. کمی هم کار کردم. نتیجه هم داشت. قبلا که می آمدم بیشتر از دو ساعت فقط اخبار را مرور می کردم و در نتیجه پیش وجدان خودم هم شرمنده بودم. مدتی است که سعی می کنم این کار را نکنم ولی نمی شد (هنوز هم نشده چندان). منتها امیدوارم آهسته آهسته به کارهای اصلی ام تمرکز کنم و حتما تلاش می کنم این کار را بکنم. همین نوشتن وبلاگ و اینکه مدام می نویسم که من می خواهم تمرکزم روی کارهای اصلی ام باشد هم
سلام دوست جونا.این ماهی که من ایران بودم بابام نباید هیچ دارویی مصرف می کرد. بردیمش دکتر و داروی اشتها و ضد افسردگی براش گرفتیم (خودش خبر نداره و فکر می کنه هر دوش اشتها اوره).هیچی دیگه آزمایش داد دیدیم قبلا با دارو پی اس ای هر ماه داشت دو برابر می شده. الان بدون دارو اومده بود پایین! یعنی فکرش رو بکنید با شیمی درمانی هم این لعنتی پایین نمی اومد.رفتیم پیش دکتر مفید گفت این ماه هم دارو نخوره ببینیم چی می شه.فدا مدااا
.
نذر کرده امیک روزی که خوشحال تر بودمبیایم و بنویسم کهزندگی را باید با لذت خوردکه ضربه های روی سر را باید آرام بوسیدو بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد***یک روزی که خوشحال تر بودممی آیم و می نویسم کهاین نیز بگذردمثل همیشه که همه چیز گذشته است وآب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است***یک روزی که خوشحال تر بودمیک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست***یک روزی که خوشحال تر بودمنذرم را ادا می کنمتا روزهایی مثل حالا
برعکس اونی که فکر میکردمزینب خیلی خوش برخورد بود و از اونجایی که حس منو شنید یه لبخند و حتی بیشتر از اون روی چهره ش اومده بودازم تشکر کرد که حسمو بهش گفتمهمون اول ازش قول گرفته بودم که اگه صحبتهام تموم نشد تا خونه برسونمش و تووی راه باقی حرفهام رو بزنم و اتفاقا همینجوری هم شدسوار ماشین شدیم و تووی راه کلی هم خندید و اتفاقا خیلی شوخی کرد و عین بچه ها ادای حرف زدن در آوردبرخوردش یه جوری بود که من تووی راه برگشت به خونه ترکیبی از تعجب و خوشحالی مح
الان جای تنها کسی که نمی‌خوام باشم خودمم.امشب برای اولین بار فکر کردم کاش اصلاً هیچ‌کدوم از این چیزا پیش نمیومد. کاش نمی‌دیدمت اصن، کاش الان اینجا نبودم. کاش همون اول دبیرستان رفته بودم هنرستان و مسیر زندگیم در تک تک جزئیاتش با الان فرق می‌کرد. کاش الان دانشجوی نقاشی بودم و تا سه صبح سیگار می‌کشیدم و درباره‌ی فلسفه ی هنر با دوستام که هر پنجشنبه گروپ سکـ.س میکردیم، گه می‌خوردم:))))))))))))کاش اون جلسه‌ی اول مردادو نمیومدم.کاش جای نون بودم. مطم
تو زیبایی این دنیایی این دنیای پر از ضد حال ها تو خیلی خواستنی هستی الان که اینا را مینویسم چشمام خیسه چقدر سخته که من هیچی ندارم چقدر سخته که شرایطم خوب نیست اما من اصن سختم نیست که دوستم نداری من خیلی خیلی هم راضیم راضیم که توی عمرم انقدر  خوشبخت بودم که تو را دیدم انقدر خوشبخت بودم که دلم پر از حس به تو شد انقدر خوشبخت که طعم  گرفتن دستهات را چشیدم من خیلی خوشبخت بودم که کنار تو شاد بودمکه قلبم برای تو ت
.
من مومنم به کلمه‌هام، به مرگی که بعد از نوشتن بهشون میدم. گفته بودی بذار یادت بمونه کِی می‌نویسی، نوشتن جوونه زدنه. گفته بودم یادم می‌مونه و همه کلمه‌هایی که نوشته بودم و ننوشته بودم، لبخند زدن. می‌بینی؟ حتی لبخند کلمه‌ست. نگاه کلمه‌ست. دستامون داره کلمه میشه عین یه باور که سرجاش مونده و تغییری نکرده. گفتم من ناامید نیستم از نوشتن، از صداقت هم. گفتم گاهی خودمو می‌خونم. آروم، سخت، عجیب _ آوات
میخوام همخونه پیدا کنم ولی نمیتونم چرا؟ چون یکی از بچه هایی که تو گروه دانشگاه باهم آشنا شده بودیم تازه فهمیدم که دوست پسر داره و میخواد با اون خونه بگیره دو نفره. این چندمین باره که میبینم بچه ها با دوست دختر/ پسرهاشون خونه میگیرن و خب تکلیف مام معلومه. حداقل در بدو ورودم دوست ندارم با یه غیرایرانی هم خونه بشم . باید کلی مضاحبه بذاری تا اخلاق طرف دستت بیاد و پسر نیاره تو خونه و واقعا طول میکشه.مهاجرت همین شکلی پیچیدگی و سختی داره. شاید بر
چند سالی هستش که روزه نمیگرفتم و نمیگیرم. قبلا هر طوری بود میگرفتم. این چند سال اخیر، چه سالهایی که روزه میگرفتم و چه سالهایی که نمیگرفتم، بعد از آخرین افطار دپرس می شدم و میشم. یه غم ناشناخته ای روی قلبم سنگینی میکنه. قبلا فک میکردم به خاطر ارتباطی که با ماه رمضون داشتم ینی چون روزه میگرفتم این حس بهم دست میداد اما چرا این چند سال اخیر که روزه هم نمیگرفتم باز هم این حس برام تکرار شده! چی تو این کیهان نهفته س چرا کسی پیداش نمیکنه؟ ای کاش اینشتین
چند سالی هستش که روزه نمیگرفتم و نمیگیرم. قبلا هر طوری بود میگرفتم. این چند سال اخیر، چه سالهایی که روزه میگرفتم و چه سالهایی که نمیگرفتم، بعد از آخرین افطار دپرس می شدم و میشم. یه غم ناشناخته ای روی قلبم سنگینی میکنه. قبلا فک میکردم به خاطر ارتباطی که با ماه رمضون داشتم ینی چون روزه میگرفتم این حس بهم دست میداد اما چرا این چند سال اخیر که روزه هم نمیگرفتم باز هم این حس برام تکرار شده! چی تو این کیهان نهفته س چرا کسی پیداش نمیکنه؟ ای کاش اینشتین
چرا من میلیاردر نشدم ؟ نامهربونی نمیخواهی بدونی که آب از سر گذشته  ساده بودم؟ بی عقل بودم کو3خول بودم اوسکول و عقب مونده بودم؟ فکرهام علط بود؟ بازار جای رشد نداشت از همه  مهمتر  تنبل و خواب آلود بودم؟ مثلا همین ماشین اگر 3 تا خریده بودم  الان مثل همسایه مون پولم 3  برابر میشد  اون 10 تا خرید 500 میلیون وقتی  همه رو  فروخت  میلیاردر شد و دوباره رفت خرید.زرنگ نبودم کسب و کارم اشتباه بود یک شبه میخواستم ثروتمند بشم؟ فرصت مناس
فکر کن با مامانت ایستادی و تند تند داری حرف می زنی، یهو یکی می زنه به شونه ت. برمیگردی و می بینی که دوست چندساله ی وبلاگیه. (سلام فرزانه :))) )حالا بماند که اولش هنگ کردم، بعد یه ده دقیقه ای با سرعت نور حرف زدیم. آرش هم عروسک دسته کلید دوست وبلاگی رو به غنیمت گرفت و رفته بود تو کار هندزفری دوست مون که افکار خبیثش رو در نطفه خفه کردیم :دیحالا اومدم خونه، هی یادم میاد یهو فرزانه رو دیدیم (البته قبلا یک بار دیده بودیم همدیگه رو. فک کنم سه چهار سال پیش بو
دیشب تا سه شب مهمانی بودمخوش گذشتو تا یازده خواب بودم و یه صبحانه ابتکاری درست کردم و خوردم و بعدشم کارواش و بعدشم مراسم سالگرد ختم یکی از آشناها و ناهار هم تدارک دیده بودند.الانم چای دم کرده و منتظر تساوی فوتبال استقلال سپاهانم !
کلا از اول صبح عصبانی بودم و توانایی گیر دادن به ترک روی دیوار  رو هم داشتم. اخرشم با بدترین شکل ممکن از بچه ها جدا شدم. اصلا دوست ندارم بچه ها با ناراحتی بخوابن اما امشب خودم علت ناراحتیشون بودم :(((  فکر کنم بازم دچار فقر اهن شدم و لامصب این قرصای اهنم رو پیدا نمی کنم که بخورم :((((
نمیدونم از بالا رفتن سن هست یا از انجام ندادن. هر چه که هست، امروزِ روز، کلی از مهارت هایی که قبلا داشتم رو از دست دادم؛ درسته که جای تاسف داره، اما وقتی به کارم نمیاد؛ داشتن یا نداشتنش چه فرقی داره؟.- یک زمانی بلد بودم توی کمتر از دو ساعت، تجهیزات کامل یک سفر چند روزه با تنوع کامل از هتل تا چادر خوابی رو مهیا کنم تا با سمند تیزپا و بعد ازفروختنش  با پراید جان، بزنیم به چند صد کیلومتر جاده - بلد شده بودم با هر چیزی که دستم می رسه، انواع و اقس
اون سری که تهران اومدم همش ۲۴ ساعت اونجا بودیم و کف پام آسفالت خیابان هایش را لمس نکرد. چرا؟ چون یادم رفته بودم شلوار بیارم همینجوری با شُوال کردی موندم تو ماشین تا بابام بره و برگرده. عجیب ترین از نظرم در اون لحظه اون دختره بود که تو خیابون هندزفری زده بود و بیخیال داشت راه می رفت. حالا چرا عجیب؟چون در عجب بودم که مثلا این نمی ترسه یکی از پشت بیاد کیفشو بقاپه ببره و نشنوه صداشو که فرار کنه؟ یا نمیترسه یکی شپلق بزنه پس کله ش و نفهمه از کجا
هفته قبل که پسرخاله همسر مهمونمون بود پیشنهاد داد تعطیلی هفته بعد برن کوه. من گفتم برو. گفت برنامه سفر داریم. بعدا میگم. یکی دوبار پرسیدم هی گفت بعدا تا دیروز که گفت میخواستم بریم قشم اما برنامه هام بهم ریخت. امشب گفت شهرداری برای پایان کار فیش جدیدی داده. بخاطر این سفر بهم خورد. والا تماسم گرفته بودم هماهنگم کرده بودم. نمیخواستم مشکل رو بگم ولی گفتم که فکر نکنی بیخیالم و حواسم بهت نیست.میدونم شرایطمون سخته. حسابش تقریبا خالیه. فقط بتونیم دووم
یه فیلم خوب دیدمخیلی گریه کردمچرا قبول نکرد زنده بمونه چرااااون جملشو دوس داشتم که گفت اگه تو سالم بودی اصلا به من نگاه نمیکردی من دختری بودم در حال سرو قهوه و چایی و تو حواست به دخترای بلوند با پاهای کشیده و جذاب بودگفت اره واقعا بی شعور بودم 
چی بگم از قشنگی این فیلم پدرخوانده! تعریفش رو قبلا از بچه ها شنیده بودم ولی فیلمش رو ندیده بودم.دقیقا از یه هفته قبل شروع کردم به دیدن فیلمش و عصر دیروز دیگه تمومش کردم! وااااقعا عالی بود ، به معنای وااااقعی! آلپاچینو چقدر عالی بود.آخ از موسیقی متنش که هروقت شروع میشد  یاد تک تک قسمتایی از فیلم می افتادم که اون موسیقی نواخته می شد.حدود ۸-۹ ساعت فیلم ناااااب به معنای واقعی بود.و الان ناراحتم که دیگه این فیلم رو دیدم و نمی تونم اولین بار دی
چه روز مزخرفیه امروز.انقدر که همسایه بغلیمون با سر و صداش اذیت کرد اخر مجبور به دادن تذکر شدیم و موقع تذکر کار به جنگ لفظی کشید از اولش هم با تذکر مخالف بودم و نظرم رو این بود که به صاحبخونه اش بگیم تا اون وارد عمل بشه اما خوب هر چی تلاش کردم نتونستم حرفمو به کرسی بنشونم سر اخر اون چیزی که فکر میکردم شد،یه  درگیری لفظی شدید و ریده شدن به اعصابمون.قبلا یعنی حدود پنج،شیش سال قبل خیلی اهل دعوا بودم بیش از حد اما کم کم فهمیدم چقدر کار احمقانه
بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی***سرو ِ کَشمَر در شاهنامه
***
درخت سروی که زرتشت آنرا از باغ بهشت آورد و در کشمر کاشت:
  یکی سرو آزاده بود از بهشت/به پیش در آذر، آن را بکشت -
نبشتی بر زاد سرو سهی/که پذرفت گشتاسب دین بهی -
 گوا کرد مر سرو آزاد را/چنین گستراند خرد داد را -
 فرستاد هر سو به کشور پیام/که چون سرو کشمر به گیتی کدام -
 ز مینو فرستاد زی من خدای/مرا گفت زینجا به مینو گرای -
 کنون هر ک این پند من بشنوید/پیاده سوی سرو کشمر روید -
 بگ
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

ufund مباحث نوین در حسابداری و مدیریت جت فن | هواکش | هواکش صنعتی | فن سانتریفوژ محبوب دلم تور مالزی حقوق ایران کرانه دارابکلا میاندورود مرکز مشاوره و روانشناختی آمین سیستم اطلاع رسانی یکپارچه و تبلیغات متمرکز برنا رسانه آموزش انجام پروژه