محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

اگه گل بودم حالا خارم بدون تو

پست اهنگ تتلو اگه گل بودم حالا خارم بدون تو (کیفیت 320) با لینک مستقیم همراه با متن را میتوانید به صورت کامل از سایت نازمگ دریافت کنید.
اهنگ تتلو اگه گل بودم حالا خارم بدون تو (کیفیت 320) با لینک مستقیم همراه با متن
دانلود آهنگ امیر تتلو به نام بی تو میترسم - اس موزیک دانلود آهنگ جدید امیر تتلو به نام بی تو میترسم Download New Song By Amir Tataloo Called Bi To Mitarsam. دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام بی تو می ترسم-Amir Tataloo Bi - MyRitm دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام بی تو می ترسم
پست اهنگ تتلو اگه گل بودم حالا خارم بدون تو (با لینک مستقیم) کیفیت عالی همراه با شعر را میتوانید به صورت کامل از سایت نازمگ دریافت کنید.
اهنگ تتلو اگه گل بودم حالا خارم بدون تو (با لینک مستقیم) کیفیت عالی همراه با شعر
دانلود آهنگ امیر تتلو به نام بی تو میترسم - اس موزیک دانلود آهنگ جدید امیر تتلو به نام بی تو میترسم Download New Song By Amir Tataloo Called Bi To Mitarsam. دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام بی تو می ترسم-Amir Tataloo Bi - MyRitm دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام بی تو می
اون سری که تهران اومدم همش ۲۴ ساعت اونجا بودیم و کف پام آسفالت خیابان هایش را لمس نکرد. چرا؟ چون یادم رفته بودم شلوار بیارم همینجوری با شُوال کردی موندم تو ماشین تا بابام بره و برگرده. عجیب ترین از نظرم در اون لحظه اون دختره بود که تو خیابون هندزفری زده بود و بیخیال داشت راه می رفت. حالا چرا عجیب؟چون در عجب بودم که مثلا این نمی ترسه یکی از پشت بیاد کیفشو بقاپه ببره و نشنوه صداشو که فرار کنه؟ یا نمیترسه یکی شپلق بزنه پس کله ش و نفهمه از کجا
تا حالا اسباب کشی نکرده بودم و مجردی ام هم  ندیده بودم، به همسرم می گفتم کاری نداره که  یه نفر احسان رو نگه داره من یک روزه تمومش می کنم، آشپزخونه که بیشترشون جعبه دارن، اتاقا هم لباسه، تموم دیگه، الان چند روزه من و  ر داریم  کار می کنیم تازه امشب تموم شد و تازه یخچال و فریزر مونده فردا. حالا خواهرم می گفت چیدنشون چند برابر سخت تره،حالا خوبه کمک دارم، تنهایی چی می شد؟؟ خدایا به امید تو خدایا این شب عیدی به حق خودت همه دلشون شاد باشه
هر چی بگم متنفرم از این ماه اسفند، کم گفتم.حالا به این ماه دوست داشتنی، وضعیت قمر در عقرب و هر دقیقه یک بساط ما رو هم اضافه کنین.آرش خوب شد شکر خدا، هر چند بچه م حسابی آب شد با این مریضی. پشت بندش من مریض شدم و سه چهار روزی هم من درگیر دکتر و آمپول و سرم و رختخواب و این برنامه ها بودم. طفلک سعید حسابی اذیت شد مخصوصا این چند روزی که من مریض شده بودمحالا امروز بعد از ده روز مریضی خانواده، بالاخره توان داشتم بلند شم سرپا و یه کم به امور خونه برسم.
جاى پست تولد. تکمیلش میکنم. 
حالا که این‌ها را مى‌نویسم اسفندماه است، نیمهٔ اسفند. سال دارد تمام مى‌شود، مى‌رود مى‌رسد به نودوهشت، در روزهاى بیست و نه سالگى. بچه که بودم بیست و نه سالگى غایت سن آدم‌ها بود. معلم‌هاى زبانم بیست و هشت نه سال داشتند و خیلى خیلى بزرگ‌تر خیالاتم بودند. دخترهاى بزرگى که در زندگیشان همه چیز سر جاش بود. در خوانده بودند، سر کار مى‌رفتند، جوان و زیبا بودند. عشق آن موقع گمانم تعریف نشده بود در یادم که آن‌ها را بى ع
از دست درمانگر قبلیم عصبانیم. من از سال دوم تا سال پنجم کارشناسی، به جز تو تعطیلات تابستون، باهاش در ارتباط بودم. امروز حدود یک ساعت پیش از خواب بیدار شدم، و از وقتی از خواب بیدار شدم این فکر افتاده تو سرم که چرا درمانگر قبلیم هیچ کاری برام نکرد. تا حالا بهش این طوری فکر نکرده بودم؛ همیشه فکر می کردم صرفن مشکل از منه که اون نتونست برام کار خاصی بکنه. ولی حالا، در عین پذیرفتن شرایط خودم، فکر می کنم اونم کارش روُ خوب بلد نبود و تأثیر مثبتی روی من
دلم برای خودم تنگ شده دلم برای خودم میسوزه چقدر احمق بودم قدر فرصت هایم را ندانستم انگار که کور بودم فریادهای دوستم را نشنیدم انگار که کر بودم اما هنوز هم همینطور هستم انگار که مسخ شدم طلسم شدم چقدر بی خبر از همه جا روزها و شبها به سرعت میگذرند و من همچنان به مانند درختی خشک در بیابانی به زمین میخ شده ام حالا نفسم میگیره تمام چیزهایی که روزی برایم ناخوشایند و عذاب آور بود حالا حسرت است چرا که دست کم با تمام مشکلات آزاد بودم و تما
.
نذر کرده امیک روزی که خوشحال تر بودمبیایم و بنویسم کهزندگی را باید با لذت خوردکه ضربه های روی سر را باید آرام بوسیدو بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد***یک روزی که خوشحال تر بودممی آیم و می نویسم کهاین نیز بگذردمثل همیشه که همه چیز گذشته است وآب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است***یک روزی که خوشحال تر بودمیک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست***یک روزی که خوشحال تر بودمنذرم را ادا می کنمتا روزهایی مثل حالا
16روز از 98هم گذشت و من برگشتم خوابگاه روزای خیلی بد زمستون گذشتن خداروشکر .اصلا فکر به اینکه من حالم خوب میشه برام سخت بود ولی در عین ناباوری بهترم الان حتی اوایل عید هم رو مود غم و دلتنگی بودم .من کلی تلاش کردم و خوب نشدمولی حالا بدون اینکه کار خاصی کنم یا حتی قرصامو ادامه بدم بهتر از قبلم .نمیگم هدفم از سال 98قوی شدن و حماقت نکردنه که حالا تجربه بهم میگه اصلا حماقت کردن قابل پیش بینی نیست .فقط تلاشم اینه اصلا به حواشی و مسائلی که ارزش فک ک
اقا  من که حالا حس نوشتنم اومده بزارین یه پست دیگم بنویسم تا بره برا سه سال دیگه :))داشتم پستای سه سال پیشمو میخوندم وای چقدر خنده دار بودن برام چه دغدغه (درست نوشتم ؟)هایی داشتم  اقا از من نصیحت هیچی ارزش غصه خوردن نداره من هیچ کدوم از این مشکلاتی که قبلا نوشته بودم اصلا یادمم نیست جدیدنم یه مشکل عظیم خانوادگی برام پیش اومد که به تمام مشکلاتی که تا حالا تو عمرم داشتم گفت زکی ولی اونم داره میگذره هر جوری که هست ما ادما جون سخت تر از ای
داستان تا اونجا پیش رفت که یه روز صبح یکدفعه و آنی ! بله کاملا از قبل تعیین نشده ، دلبسته یکی از کارمندای خودم شدم !ناراحت بودم به این دلیل که هیچوقت این رابطه رو هیچوقت با هیچیک از کارمندام دوست نداشتم ، کلا  کار و رابطه نیاز به کنترل داره که من نه وقتش رو داشتم و نه توانش رو!ناراحت از اینکه وسط حجم زیاد کارهام این داستان پیش اومده بود و نیاز به وقت داشتناراحت بودم چون زینب شرایطش رو نداشت !( توضیحش رو بعدا میدم)ناراحت بودم چون انتخاب نکرد
چند روزی رفته بود سفر و امروز صبح زود برگشت، تماس گرفت و من تو خواب جوابش رو دادم، به همین وقت عزیز(حالا شاید فک کنید ساعت ۲:۵۲صبح کجاش عزیزه؟ که حقم دارید) داشتم می‌گفتم باور کنید تو خواب جوابش رو دادم. ازم پرسیده بود می‌تونم زود حاضر شم که قبل کارش بیاد ببردم صبحونه بیرون؟ منم جواب داده بودم نه متاسفانه قرار دارم. حالا اینکه چرا گفتم قراردارم به کنار، دوباره هم زنگ زده بوده که اگه مشکلی نیست من میام میبرمت سر قرار! و من باز تو خواب و بیدار
تا اونجایی که یادم میاد، همسر همیشه توی سمت مدیریت بوده و کار می کرده. الان طبیعیه که براش سخت باشه زیربار هر نوع شغلی برهکاش هرچه زودتر تکلیف ش معلوم بشه.منم به کار و زندگیم برسم.میگه بیا یه سر بریم شمال. میگه فرصت خوبیه ها. من که همش گرفتار بودم. حالا تازه سرم خلوت شده. میگم اخه دخترمون رو چه کار کنم؟ هر لحظه منتظرم خبرم کنند تا برم بیمارستان واسه زایمانش. واسه مادربزرگ شدن!میگه ول کن حالا. بیا بریم. هر وقت زنگ زد، ما در اولین فرصت خودمون
همان روز آخر سال، آخرین ساعات یک دفعه از در درآمد. بالای بالا بودم. جشن تمام شده بود و نشستیم به فیلم دیدن. در آغوش او بودم و فیلم را برایش تعریف میکردم با دقت گوش میداد با هر کلمه صورتش به صورتم نزدیکتر میشد. بوی نفسش را می شنیدم و می گفتم این عشق تازه است. نشستیم سرخوش تا خود صبح. می گفت حالا باید سرم را از دست بدهم؟ منم نمیدانستم. بالاخره آن اتفاق افتاد. ساعت شش صبح. پرنده ها تازه از خواب بیدار شده بودند که همدیگر را بوسیدیم. به او گفتم این بهتری
دلم برای خودم تنگ شده دلم برای خودم میسوزه چقدر احمق بودم قدر فرصت هایم را ندانستم انگار که کور بودم فریادهای دوستم را نشنیدم انگار که کر بودم اما هنوز هم همینطور هستم انگار که مسخ شدم طلسم شدم چقدر بی خبر از همه جا روزها و شبها به سرعت میگذرند و من همچنان به مانند درختی خشک در بیابانی به زمین میخ شده ام حالا نفسم میگیره تمام چیزهایی که روزی برایم ناخوشایند و عذاب آور بود حالا حسرت است چرا که مد همین حال که هستم دلم خون ه برای
برای برگردوندن بالانس زندگیم تصمیم گرفته بودم و تارگت کرده بودم اصلاً که تا آخر همین امسال باید و باید یه دوست‌پسر درست‌حسابی پیدا کنم. چند روز پیش اون پسره که گفتم با باس جلسه داشتن و فلان، بهم دوباره غیرمستقیم و در خلال مسخره‌بازی گفت که پلنِ زندگیمون شبیه همه و بیا همدیگه رو به سمت موفقیت رهنمون کنیم و من از اول که دیدمت تو نخِت بودم! منم یاد تارگت و بالانسم افتادم و گفتم باشه حالا ببینیم چی می‌شه. دیگه خلاصه فعلاً اینجوریه. گرچه فکر نکن
یه  زمانی  فواره  نشین بودم حالا که  فواره  نشین  نیستم  و  به  خواری .  پستی  و یه  موجود بی  ارزش در  جهانم پس  می  خوابم تا خوابهای  قشنگ  ببینم خدایا چه بودم چی شدم؟ باز هم راضی هستم به رضای تو چون دنیا از نظر من واقعی نیست همه چیز رو  خواب و  خیال می بینم  تنها چیزی که در  زندگی  به  ان  دلم  خوشه و  روزها را سپری می کنم فقط  خواب هست  بله  خواب راحت دارم  چون بی  خیال&
باورم نمیشه؛ آدمی که قرار بود چن روز دیگه باهاش برم زیر یه سقف، حالا واسم تبدیل به کابوس شده. دیشب خواب دیدم مامانم باهاشون آشتی کرده بدون م با من، منم عصبانی شده بودم و میگفتم نمیخوامش.واقعا از لحاظ روحی داغونم. حس میکنم یکی قلبمو گرفته تو مشتش و اونو فشار میده، یکی هم با دستاش گلومو فشار میده 
دو روزه از تولدم میگذرهامسال جای اینکه خوشحال باشم ناراحت بودم واسه اینکه ۲۵ سالم تموم شد و من رسما هیچ کار مهمی تو زندگیم نکردم .اصلا از این قضیه راضی نیستموقتی تقریبا ۱۳ ۱۴ سالم بود فکر میکردم ۲۵ سالگی دیگه سن خیلی مهمیه و من خیلییییی بزرگ شدم و کلی کارای مهم کردم تو زندگی.الان که به ۱۳ ۱۴ سالگیم فکر میکنم میفهمم اصلا هم بزرگ نشدم.هنوز خیلیییییی چیزا هست که باید یاد بگیرمالان به این فکر میکنم که همون موقع که ۱۳ ۱۴ سالم بود مفید تر
حالا امروز داره تموم میشه و چند دقیقه ای مونده به ساعت 12 شب. یک لیوان چای کنارم هست و فکر کردم چقدر دلم می خواد حال عجیب امروز رو بنویسم.صبح با سردرد مختصربیدار شدم. وقتی رفتم صبحانه بخورم، دیدم نمی تونم. لقمه برداشتم ولی نمی تونستم بگذارم دهنم و قورت بدم. تهوع داشتم انگار و هیچ اشتهایی نداشتم.  چند قلپ چایی خالی خوردم و یک ژلوفن و دوباره خوابیدم.  سردرد خوب شد ولی حال من نه .درد نداشتم. سرما هم نخوردم. ظاهرا مشکلی نبود ولی حال نداشتم پاشم
یه چیزی بگم؟حالم اصلا خوب نیست!بعد از گم شدن داروم مجبور شدم داروی ایرانی مصرف کنم و حالا علائمی که 1سال و 1ماه از شرش خلاص شده بودم دوباره برگشته.حالم خوب نیستنمیتونم نفس بکشم،گلوم خشک شده و حالا سرکارمعاقبت من چی میشه؟ دوباره ببمارستان؟من باید چیکار کنم؟ نفسم تنگه .خیلی خیلیخدا کنه داروی خارجی پیدا بشه بتونم بخرمبرام دعا کنید.
ای کاش تو زندان بودم. کاش حکم ابد داشتم و تا اخر عمرم اون تو بودم. اونطوری فقط یه زندانبان بود که بهم زور میگفت اما الان همه بهم زور میگن.ننه بابا شوهر برادر بزرگتر مدیر .ای کاش تو زندان بودم. حداقل اونطوری به خودم میگفتم تو زندانم و اسیرم. اما الان بیرون از زندانم و اسیرم. خیلی تقصیر فندق نیست.زورگوهای اطراف دست و پای منو بستن. ای کاش تو زندان بودم :(
نزدیک به پنج سال است ازدواج کرده ایم. دو هفته که از ازدواج گذشته بود خانم دوست نداشت من با والدینم ارتباط داشته باشم. حتی یک شب رفتارهای او باعث شد مادرم که قورمه گوش آورده بود پشت دروازه بماند و من نتوانم غذا را از او بگیرم. تا آن وقت ها خیلی به زندگی و اینکه زندگی خوب باشد و بتوانیم بسازیم امیدوار بودم. از آن شب به بعد تمام امیدم به آینده خوب از بین رفت. با آن هم تلاش کردم تحمل کنم و هنوز به فکر ساختن زندگی بودم. نشد. تمام این سالها اوضاع بدتر
من ایستادمدرست جلوی روتجلوی روی تویی که همیشه بین تمام سیاهی ها و غم ها و رنج ها بازم دوستت داشتمجلوی روی تویی که باور داشتم همه ی ابراز محبت هات ظاهری و بنا به اقتضای زمانهمن خودم رو به نفهمی زدم تا تو بمونی برامتا از دست نره تلاش همه ی این سالهاحالا نگاهم کنببین چیکار کردی؟مگه غیر از این بود که من بخشی از وجود تو بودم؟مگه غیر از این بود که من یادگار و امانتی عزیز تو بودم؟پس چرا؟؟؟یکم به چشمام نگاه کنچطور نمیتونی بخونی این همه درد رو؟چطور می
امروز یکی از بهترین روزها بود. بعد از دو هفته ی سخت پرستاری از دو تا کودک سرماخورده، با سید حسین عشق صبح در صلح و صفا بیدار شدیم. صبحانه سوپ مرغ خورد و بعدش شروع کردیم ژله ی رنگین کمانی درست کردیم.بعد هم تا ژله ها بگیرن، کیک کاکائویی پختیم.  بعد هم گفتیم خاله زهرا آمد و آقا رضا رو نگه داشت من ورزش کردم. بعد هم بابا اومد و ناهار خورد و با حسین بود. منم رضا رو خوابوندم و خودمم خوابیدم.بعد من بیدار شدم و بابا خوابید و من با حسین بودم و شام پختم و ظرف
از سر کار زنگ زدند که کارخونه اعلام ورشکستگی کرده پاشو بیا واسه تسویه حساب.حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟؟؟تمام بدنم داره میلرزه.قراره چی بشه؟؟؟من یه گند دیگه هم زده بودم که همه امیدم حقوق ماهیانه سرکار رفتنم بود که اونم نشد
من اینقدر خرم که تا مثل آدم دقیقا نگی که منظورت چیه نمیتونم متوجه حرفت بشمنکنه دختر بازی.؟یا با گیج کردن من بهت خوش میگذره.؟میگفتی حتی یه بارم نشده دوسم  نداشته باشیمیگفتی تا حالا دوسم نداشتی و نشده قلبت به خاطرم به تپش افتاده باشهمیگفتی تا حالا یه بارم دلنگرانم نبودیمیگفتی تا حالا هرگز آیندتو با من تصور نکردیمیگفتی فقط یه جایگزین برای اونممحض اینکه هنوز خوب حالیت نشده باشه بذار خوب همه چی رو برات روشن کنمحالا منم دیگه دوستت ندارم پس
1-انقدر بدم میاد اسم فلفلی زیاده.روزی که من گفتم فلفلی همه میگفتن یعنی چی.حالا چپ میری راست میای همه اسم بچشون فلفله.انقدر از اسم گلگلی خوشم میاد و عاشقش شدم که دلم میخواست اسم همه بچه هام گلگلی باشه۲-واکسن شش ماهگی گل گلی هم زده شد.چقدر روزا زود میگذرهفلفلی را بردم خونه بابای کاف گذاشتم و رفتم واکسن بزنم.مامان کاف داره همه تلاششو میکنه با فلفلی هم رابطه حسنه پیدا کنه.اخه فلفلی از همشون زده شده و با اشک و گریه اونجا میره.امروز اما مامان
هفته گذشت قبل کلاس، چند تا کتاب جدید دیدم. می دونستم  دوستم مشغول نوشتن کتابش هست ولی نمی دونستم درباره چی می نویسد. حالا کتابش تکمیل و چاپ شده بود. بهش تبریک گفتم و یک جلد برداشتم. حتی اسم کتاب پروانه  و  ماه ، هم به نظرم خاص نیومد. امشب کتاب رو خوندم. یک داستان بود.  عاشقانه پروانه  و ماه . یک داستان تکراری.  با نگارش و روایت جذاب .  تکراری چون ایده را بارها شنیده ام، اما هنوز درک کاملی از آن ندارم. جذاب ، چون بسیاری از  حرف ه
صبح ساعت نه بیدار و با تبلتم مشغول شدم. چسبیدم به مبل و تا سه ساعت و نیم بعد نشستم. a صبح رفته بود بیرون و ظهر که اومد من از رو مبل پا شدم ‌و یه نیگا به خودم کردم؛ هنوز صورتمو نشسته بودم، مسواک نزده بودم و لباسمم عوض نکرده بودم 
فصل امتحانات است. به سیاق این دو سه هفته آمده‌ام کتابخانهٔ دانشگاه درس بخوانیم. مخزن لاتین پر بوده نشسته‌ام این بیرون، شیر و کیکم را خورده‌ام، نت‌گردى کرده‌ام، آسه آسه جزوه‌ها و خودکارها را پر و پخش میز کرده‌ام تا بلکه بشینم پاش. شب قبل آخر شب داشتم وبلاگم را مى‌خواندم، صبح صفحه باز بود و رسیدم به اینکه شروعِ نود و شش را دعا کرده‌ام کاش همه چیز برمى‌گشت به قبل از نود و پنج. دیدم حالا همه چیز شبیهِ قبل از بیست و پنج سالگى است. همه چیز و هیچ
سلام نی نی جانچطوری جان مادر؟؟چندین و چند هفته ست که حسابی ت میخوری و لگد میزنی. جدیدا متوجه شدم که از روی شکمم معلوم میشه لگد و مشت زدن هات!!بابا جونت خیلی دوس داره ببینه. ولی نشده تا حالا. بهش قول دادم فیلم بگیرم. ولی هروقت که منتظر میمونم تو ساکت میشی اخه!!مامان جان من خیلی بهت وابسته شدم میدونی؟؟ یه شب یه خواب بد دیدم که دلم نمیخواد درباره ش بحرفم. کل روز رو اون حس باهام بود و خیلی ناراحت بودم و همه ش دستم روی شیکمم بود و به تو فکر میکردم و د
تو ای money  کجایی ؟؟؟ شاید اگر پول داشتم ( یعنی این سالها دنبال پول درآوردن رفته بودم )  الان داشتم با یار توی یه کافه  گفتگو میکردم . ولی دنبال هر چیزی بودم به جز پول . اما دیگه مجبورم دنبال پول درآوردن باشم . نمیدونم چطوری ولی لازم دارم . فقط پول هست که میتونه گره های زندگی منو باز کنه . اتاق جدیدم آماده ست و به زودی نقل مکان خواهم کرد، حالا دیگه میتونم کارگاه و آتلیه خودم رو داشته باشم . ولی هیچ پولی ندارم که بتونم کسب و
تا حالا از خودت پرسیدی چرا همیشه سرش درد میکنه؟!چرا همیشه آستین لباسشو تا نک انگشتاش میکشهه پایین؟!تا حالا فکر کردی چرا یهو به یه گوشه خیره میشه؟!چرا همش ترجیح میده تو خونه بمونه؟!چرا سرش همیشه تو گوشیه؟!تا حالا سعی کردی بفهمی چرا لبخند های کج و کوله میزنه؟!تا حالا شده وقتی داری به خنده هاش نگاه میکنی به چشماشم نگاه کنی و ببینی با هم همخونی داره یا نه؟!تا حالا شده بیشتر از یبار ازش بپرسی چشه؟!الکی اسم خودتونو نزارید .خواهر.رفیقدوست.عشق
اقا  من که حالا حس نوشتنم اومده بزارین یه پست دیگم بنویسم تا بره برا سه سال دیگه :))داشتم پستای سه سال پیشمو میخوندم وای چقدر خنده دار بودن برام چه دغدغه (درست نوشتم ؟)هایی داشتم  اقا از من نصیحت هیچی ارزش غصه خوردن نداره من هیچ کدوم از این مشکلاتی که قبلا نوشته بودم اصلا یادمم نیست جدیدنم یه مشکل عظیم خانوادگی برام پیش اومد که به تمام مشکلاتی که تا حالا تو عمرم داشتم گفت زکی ولی اونم داره میگذره هر جوری که هست ما ادما جون سخت تر از ای
اعصابم خورده رمان نبرد رو تو سایت نگاه دانلود شروع کردم، حالا دسترسیم به سایت قطع شده به دلیل مولتی یوزر.یعنی من چند تا اکانت کاربری داخل سایتی با این امکانات کم درست کردم ، واقعا مسخره ست. منی که تو فکر حذف اکانتم بودم حالا چند اکانته تو این سایتم شدم.نمیدونین چقدر عصبانیم ، چند وقت پیش یه اتفاقی مشابه این برا یکی دیگه هم افتاده بود و این خودش  بد جور عصبیم کرده. کی میدونه سر من  چقدر درد می کنه؟ دارم از سر درد  می ترکم. هیچ کدوم هم که
با خودم قرار گذاشته بودمکه دیگر شعر ننویسمآخر شعرهایی که جایی چاپ نشوندارزش ریالی ندارندحالا بماندکه شعرهای چاپ شده همجز دردسر مفرط چیزی نیستندارزش ریالی به درد شعر نمیخورداین تصمیم ی درستی نیست که شعر هایم را چاپ کنمبرای همینبا خودم قرار گذاشته بودمکه دیگر شعر ننویسمهنوز به حد کافی چیزی به شما مربوط نمیشوداکثر چیزها بیشتر به خودم مربوط هستندشما هم از خواندن شعر های من لذت نخواهید برد!پس همان بهتر که به قرار خودموفادار میماند
کاش همانند اسمم واقعا گلی بودم. کاش رُزی بودم .شاید بخندی اما  به حرف هایم خیلی فکر کرده أم گل همیشه زیباست و همه دوستش دارند هرگلی باشد چه در گل فروشی و چه گلی کاشته در باغچه و خیابان .گل، همیشه زیباست. و خیلی زود  کسی را پیدا میکند که واقعا دوستش دارد. درست است عمرش کوتاه است اما  زودتر به عشق و دوست داشتن واقعی میرسد و تجربه اش میکند .بدون آنکه حرف بزند و تلاشی کند .اما ما چه ؟؟من  چه ؟ نمیدانم چرا زمان میگذرد .اما هیچوقت
امروز صبح دیگه واقعا شاهکار کردم. صبح آقای همسایه رودم  دردیدم من رو گرفت به حرف و من هم حواسم پرت شد کل کیفم رو روی جا کفشی  جا گذاشتم . وسط راه فهمیدم  اما دیدم دیر میشه برگردم .خلاصه امروز  نه سلفون دارم نه کردیت کارت نه پول نقد نه  هیچی. صبح کلی موقع رانندگی کلی احتیاط کردم  خلاف و  تصادف نکنم .چون  نه دوربین داشتم که از مدراک طرف عکس بگیرم نه میتونستم زنگ بزنم به پلیس  و نه گواهینامه. حالا این وسط  چراغ بنزینم هم روشن&n
بالاخره این درس جبر خطی هم با همه زحمات و مشقاتی که داشت تموم شد! نمره متوسطی گرفتم و راضی نبودم چون خیلی وقت و انرژی ام رو گرفته بود ولی به هر حال پاسش کردم. شاید اگر بگم سختترین روزهای سال 20 و 2019 همین سه هفته بوده تاحالا. اشتباه بزرگی که کرده بودم این بود که این درس رو دست کم گرفته بودم و برای همین در ترم فشرده گرفتمش که در عرض یک ماه باید تمومش میکردم. خیلی درس سنگینی بود و همزمان فشار کاری هم در اوجش بود. اما بازم میگم. هر چی بود تموم شد رفت! حا
همه میگن خوبه که تو شوهر کردیو بچه دار نشدین تا به یک پیشرفتی برسی، حالا خالم که مسئول ضبط کردن صدام در سن سی و چند سالگیم شده میگه خوبه که اسمش تو شناسنامت نیومده!در تمام این مدت من موجود ناشناخته! در حال مقایسه شدن بودم. برام مقایسه بچه های 4-5 ساله تا 13 ساله بود. اون ها خودشونو با من مقایسه میکردن! ولی دیگه بچه 15 ساله میدونست من باهاش قابل قیاس نیستم. البته اون یکی خالم از نسل قبل هم خودش رو با من مقایسه کرد. یک جا گفت اون پولی که بابات داره ما ند
به همکارم گفتم که موقع شیفتم سرکارگر پول ناهار خودشو زد به پای شام ما و پول گرفت و بهمون شام غذای نذری داد.جنگ راه افتادههمکارم و برادرش رفتن دعوا کردن و حالا اخراج شدنمن کار اشتباهی کردم؟ بعد از گفتن این حرف پشیمون شدم و چند بار بهش گفتم به کسی نگه.اما اون گفت و حالا من که الان مرخصی ام برای رفتن فردا به سرکار استرس گرفتم.می ترسم.از مامان پرسیدم من کار اشتباهی کردم که ی سرکارگر رو لو دادم؟؟ مامان می گه نههیچوقت برای افشای حق
چند روز پیش نامه ای از بیست سالگی ام دریافت کردم. برای خود بیست و پنج ساله ام آرزو کرده بودم که بیشتر خوانده باشد و سفر کرده باشد. آرزو کرده بودم کسی را در زندگی اش داشته باشد که برایش تجسم عشق باشد. و چیزهای دیگر. حالا کسی را در زندگی ام دارم که دوستش دارم و دوستم دارد و آنقدر زندگی بر سرم آمده است که بدانم این چه خوشبختی بزرگی است.  سفر را اگر چه دیر، ولی شروع کردم. و خواندن، چه خوب که خواندن را هرگز ترک نکردم. رویاهای دیگری هم بافته بودم که هن
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی